بهترین شعرهایی که می خونم...

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 5 آذر 1393-02:08 ب.ظ

«باران برای تو می‌بارد...»

این برگ‌های زرد
به خاطر پاییز نیست که از شاخه می‌افتند
قرار است تو از این کوچه بگذری
و آن‌ها پیشی می‌گیرند از یک‌دیگر
برای فرش کردنِ مسیرت...
گنجشک‌ها از روی عادت نمی‌خوانند،
سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند
برای خوش‌آمد گفتن به تو...

باران برای تو می‌بارد
و رنگین‌کمان
ـ ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش ـ
سرک کشیده از پسِ کوه
تا رسیدن تو را تماشا کند.

نسیم هم مُدام می‌رود و بازمی‌گردد
با رؤیای گذر از درزِ روسری
و دزدیدن عطرِ موهایت!
زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها
برای تو می‌گردند
و من
به دورِ تو! //

*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392





نظرات() 

یغما گلروئی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 5 دی 1390-08:11 ب.ظ


شنبه

ناظم ما می گفت


پیش بزرگترها فضولی موقوف

و من فضول بودم

نه دست به سینه ی سكوت

نه سربراه مشق مسیر مدرسه

تجدیدی هزار مرتبه نوشتن تكرار نخواهد شد

تجدیدی دوستت دارم گوشه ی كتاب جبر

تجدیدی مداوم تركه و تنبیه

تجدیدی برپا ناشنیده ی معلم

تجدیدی برجا نماندن زنگ آخر

تجدیدی دیوار كوتاه ته حیاط

فراش فربه مدرسه به گرد گریز من هم نمی رسید

بر نیمكت سبز همان پارك سوت و كور می نشستم

جریمه های عاشقانه ی خود را رج می زدم

آن زن ستاره دارد

آن زن عشق دارد

آن زن ترانه دارد

سوالهای ساده قد می كشیدند

چرا آن ماهی سیاه به دامنه ی دور دریا نرسید ؟

چرا پدربزرگ كه با دعاهای مداوم من زنده نشد ؟

چرا كسی گوش آقای مدیر را نمی كشد

وقتی داد می زند و حرفهای بد می گوید ؟

مگر خط كش برای خط كشی كردن دفاتر نیست ؟

پس چرا آقای ناظم راه استفاده از آن را نمی داند ؟

این خطوط خون مرده از كف دستهای من چه می خواهند ؟

دانستن مساحت مثلث به چه درد من می خورد ؟

و هیچكس از كسان من نمی دانست

كه با همین سوالهای ساده بی حصار

راهی به سواحل ستاره باز خواهم كرد

راهی به رهایی رویا

و خانه ی شاعری بزرگ

كه روی به آینه دعا می كرد



یغما گلروئی






نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 2 آبان 1390-11:17 ب.ظ



بازم دارم بچه میشم مثل قدیمای قدیم
مثل همون روزی كه ما به این محله اومدیم
دوره ی هف سنگ سه قاپ دوره ی شوت یه ضرب و گل
رقص عزیز تیله ها طلوع هف رنگ یه پل
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود
تنهاتر از همیشه ام به تو نمیشه راس نگفت
نمیشه این حقیقت رو راحت و بی هراس نگفت
تنها تر از همیشه ام از نفس افتاده ترین
بچه ی بچه ام هنوزم ساده ترین ساده ترین
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود
رفتی و بی تو كوچه اون كوچه ی آشنا نشد
بی تو محلمون پر از صدای بچه ها نشد
نها منم كه كوچه رو مثل قدیما دوس دارم
منم كه چارشنبه سوری فشفشه بیرون میارم
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود


از : یغما گلروئی




نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 12 مهر 1390-08:11 ب.ظ



با یه حکمِ تخلیه تو جیبِ کُت، با یه زن رو تختِ بخشِ دیالیز،

با یه دختر که داره بُر می خوره، توی رختِ خوابای مردای هیز،

دیگه فرقی نداره مهر ِ سجلِ تو چیه!

دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!


موقعی که کلیه ت حراج می شه، وقتی که خونِ رگاتو می فروشی،

وقتی مجبوری که از پشتِ شیشه با خودت حرف بزنی با یه گوشی،

دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!

زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!


گرسنه که باشی، می تونی دولا شی،

می تونی تسلیمِ مترسکا باشی!

می تونی چشماتُ ببندی رو رگبار!

می تونی یه آجر باشی رو این دیوار...


وقتی که جا می گیری تو یه سُرنگ، وقتی رؤیاهاتو حاشا می کنی،

     وقتی که غذای بچه هاتو ازسطلای زباله پیدا می کنی،

             دیگه فرقی نداره مهر ِ سجلِ تو چیه!

                           دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!


با گواهیِ یه فوت تو جیبِ کُت، با یه زن رو تختِ مُرده شورخونه،

با یه دختر که حالا مدتیه ویروسِ ایدز تو رگاش فراوونه،

دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!

زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!



گرسنه که باشی، می تونی دولا شی،

می تونی تسلیمِ مترسکا باشی!

می تونی چشماتُ ببندی رو رگبار!

می تونی یه آجر باشی رو این دیوار...


از : یغما گلروئی






نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 21 مرداد 1390-11:52 ب.ظ



 پیاده آمده ام

 بی چارپا و چراغ

 بی آب و آینه

 بی نان و نوازشی حتی

تنها کوله یی کهنه و کتابی کال

 و دلی که سوختن شمع نمی داند

کوله بارم

 پر از گریه های فروغ است

پر از دشتهای بی آهو

 پر از صدای سرایدار همسایه

 که سرفه های سرخ سل

 از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند

پر از نگاه کودکانی

که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم

 آنها را به خانه ی خواب نمی رساند

 می دانم

 کوله ام سنگین و دلم غمگین است

اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو

 نیامدم که بمانم

تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش

 تمام جاده های جهان را

 به جستجوی نگاه تو آمده ام

 پیاده

 باور نمی کنی ؟

پس این تو و این پینه های پای پیاده ی

من

 حالا بگو

 در این تراکم تنهایی

 مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟



از یغما گلرویی
 




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic