تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر مولوی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

مولانا جلال الدین بلخی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 8 مهر 1392-05:17 ب.ظ

ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی، مستی فزاید

خمیر و نانِبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سَراید

اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خَرپشته ام رقصان نماید

مَیا بی دف به گورم، ای برادر!
که در بزم خدا غمگین نشاید

زَنَخ بَربَسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید

بِدَرّی زآن کفن، بر سینه بندی
خراباتی ز جانت درگشاید

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید

مرا حق از می عشق آفریدست
همآن عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من مِی عشق
بگو از می بجز مستی چه آید

به بُرج روحِ شمسِ الدین تبریز
بِپَرّد روح من، یک دم نپاید


مولانا
پ.ن: روز مولانا هم گرامی...


مولانا، مولوی، آرامگاه مولانا




نظرات() 

مولوی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-02:58 ب.ظ


ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من
یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشۀ گلزار من
اندازۀ خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کاگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سردِه و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

دیوان شمس





نظرات() 

مولونا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 14 شهریور 1390-06:04 ب.ظ


دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن

 باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

روز الست جان تو خورد می ز خوان تو

خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی

بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

 من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

 ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو

گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن

 نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ی
چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن

 کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

 ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

 هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن

شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا

گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

 باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

باده عام از برون باده عارف از درون

بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

 از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن


دیوان شمس / مولوی






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox