تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر شب شعر
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

یاشار کمال

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 11 تیر 1392-09:56 ب.ظ

بعضی انسان ها
به عده ی دیگر از انسان ها
انسان های دیگری را یادآور می شوند

آنها که به یاد آورده اند، غمگین اند
آنها که یادآور شده اند، بی خبر..

آنهایی هم که در یاد آمده اند
به احتمال زیاد در شهری دور
هیچ چیز را به یاد نمی آورند

یاشار کمال
ترجمه‌ی سیامک تقی زاده




نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392-10:22 ق.ظ


بیا پنجره ها را ببند
دستهای مرا ببند و
دهان مرا ببند،
باز به هر سو که بنگرم
تو آوازی خواهی شنید!
می گویی چشمهای تو را هم خواهم بست
باز به هر چه بیندیشم ، تو آوازی خواهی شنید!...

سید علی صالحی




نظرات() 

قیصر امین پور

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392-04:04 ب.ظ

آنكه آدم هست و عاشق نیست، كیست؟

زندگی بی عشق٬
اگر باشد!
همان جان كندن است...
دم به دم جان كندن ای دل٬
كار دشواریست، نیست؟


قیصر امین پور





نظرات() 

شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 19 دی 1391-08:39 ب.ظ



آدم‌ها و بوی‌ناکیِ دنیاهاشان
یکسر
دوزخی‌ست در کتابی
که من آن را
لغت‌به‌لغت
از بَر کرده‌ام
تا رازِ بلندِ انزوا را
دریابم ــ
رازِ عمیقِ چاه را
از ابتذالِ عطش



احمد شاملو




نظرات() 

نجمه زارع

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 6 دی 1390-06:42 ب.ظ



آوِِخ ٬هنوز زخمیم و رنج می برم

دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

 

مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

 

قانون روزگار چگونه است کین چنین

درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم

 

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است

از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

 

وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

 

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

 

از : زنده یاد نجمه زارع






نظرات() 

کامران فریدی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 2 دی 1390-05:28 ب.ظ



لعنتی

هر چه تار و پود مانده بود

بـُرید و رفت !

" گم شو از روزگار سگ مصب قمار کرده ام "

لعنتی ، گفت و رفت !

" هی ، با توام اُلاغ ! گریه کار مرد نیست "

غلط می کند هر که اینچنین مزخرفی گفته است !

گریه می کند ....

آنقدر که دنیا گم شود زیر سیل اشکهاش !

گریه می کنم ....

مرد یالقوز شعر من دلش گرفته است !

نمی فهمد !

لعنتی شعور عشق من سرش نمی شود !

حیف ....

" عشق تو برای سفره ام نان نمی شود ... اشتباه بود

شایدم هوس .... این حالی ات نمی شود ؟ "

من ِ نخورده مست از نگاه تو

هیچ چیز حالی ام نمی شود !

هیچ چیز حالی ام نمی شود ....

 

نپر از وجود گیج من ، لعنتی !

اینقدر هی نرو !

استکان چشمهای تو عرق خورم کرده است !

درد می کند بودنم بدون تو ... نرو لعنتی !

این شاهزاده ای که عقل از کله ی خرت ربوده است

پرواز حالی اش نمی شود !

نرو پرنده ام که بی تو من ، این روزها

زندگی سرم نمی شود ....

 

از : کامران فریدی






نظرات() 

شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 22 مهر 1390-12:35 ب.ظ




مسافر تنها

با آتش حقیرت

در سایه سار بید

در انتظار کدام سپیده دمی ؟!

 

احمد شاملو




نظرات() 

وحشی بافقی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 16 مهر 1390-11:27 ب.ظ



به مجنون گفت روز عیبجویی
كه پیدا كن به از لیلی نكویی

كه لیلی گرچه در چشم تو حور یست

بهر جزوی ز حسن او قصوریست

ز حرف عیبجو مجنون بر آشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر در دیده مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو كه دانی كه لیلی چون نكوییست

كزو چشمت همین بر زلف و روییست

تو قد بینی و مجنون جلوه ناز

تو چشم و او ناوك انداز

تو مو می بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو او اشارت های ابرو

دل مجنون ز شكر خنده خون است

تو لب می بینی و دندان كه چونست

كسی كاو را تو لیلی كرده ای نام

نه آن لیلی ست كز من برده آرام

اگر می بود لیلی بد نمی بود

ترا رد كردن او حد نمی بود



وحشی بافقی




نظرات() 

حافظ

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 16 مهر 1390-08:28 ب.ظ



لبش می بوسم و در می کشم می
به آب زندگانی برده ام پی

 نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی

 لبش می بوسد و خون می خورد جام
رخش می بیند و گل می کند خوی

 بده جام می و از جم مکن یاد
که می داند که جم کی بود و کی کی

بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی

گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی

 چو چشمش مست را مخمور مگذار
به یاد لعلش ای ساقی بده می

 نجوید جان از آن قالب جدایی
که باشد خون جامش در رگ و پی

زبانت درکش ای حافظ زمانی
حدیث بی زبانان بشنو از نی


حافظ شیرازی





نظرات() 

شمس لنگرودی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 15 مهر 1390-02:35 ب.ظ




دیر آمدی موسا

دوره ی اعجاز ها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم

 

از : شمس لنگرودی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox