تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر شب شعر
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سید مهدی موسوی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 13 خرداد 1393-06:23 ب.ظ

خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است
خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوم

وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم
کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم
وسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!

یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تــو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!

خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه
ترس گـــل دادن تــــو در وسط ِ دروازه

آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!
حافـــظ ِ این همه اسرار ِ مگـــو، من بــودم

«آفریـــن بر نظر ِ لطف ِ خطا پوشش» بود
یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود

از تحمّـــل کـــه گذشتم به تحمّل خوردم
دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

حرفی از عقل ِ بد اندیش به یک مست زدند
باختـــم! آخــــر بـــازی، همگی دست زدند

از تــــو آغـــاز شدم تا که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

بــوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!
راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم

عینک دودی ام از تــــو متلک می انداخت
بعد هر س..ک...س، مرا عشق به شک می انداخت

خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه
بعد بر بـــاد شدم با موتــــور همسایه

حسّ عصیان زنـــی که وسط سیبم بود
حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود

زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود
«تا کجـــــا باز دل غمزده ای سوختـه بود»

روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید
اوج لذت بــــه تن ِ بندری ات می لرزید

خسته از آنچه کــــه بود و به خدا هیچ نبود
خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود

خستـــه از بودن تــــو، خسته تر از رفتن تــــو
خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو

خسته از بــــازی ِ این پنجره ی وابسته
رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته

وسط گریه ی آخر... وسط ِ «تا به ابد»
تخت بودم بـــه قطاریدن ِ تهران-مشهد

شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد
دستـــی از دست تو از ریل، مرا خـــارج کرد

سوختــــم از شب ِ لب بـازی ِ آتش با من
شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من

کز شدم کنــــج اطاقــــم وسط ِ کمرویــی
«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی

مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت
مرده بـــودی و کسی بــاز به تو ایمان داشت!

کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم
پشت هــر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

بال داریم کــــه بر سیـــخ، کبابش کردند!
شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!

دکتر ِ مرده کــــه پای شب ِ بیمار بماند
«هر که این کار ندانست در انکار بماند»

فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!
تلخ گفتند و کسی با خود ِ تـــو زیتـــون خورد

شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما
شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...
شب ِ تا صبـــح ، کنـــــار تلفن زار زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم
لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم

شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی
شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــی

شب ِ پرواز شما از قفس خانگــی ام
شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام

پاره شد خشتک من روی کتابی دینی
«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»

خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!
پاره شد پیرهنـم... دیدم و دیدی: لختم

فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!
مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»

از گذشته شب تـــــو تا بــــه هنوزم آمد
مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

وسط آینـــــه دیدی و ندیدم خـــــود را
در شب یخ زده سیگار کشیدم خود را

به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی
دود سیگار شدم تا کـه نبینم چیزی

درد بودیـم اگــــر دردشنــــاسـی کردیم
کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم

گریـه کردیم به همراهی ِ هر زندانی
فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی

گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت
فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت

عشـــق، آزادی ِ تـــو بـــود و نبودی پیشم
«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند
ما که کردیم دعا تا کــــه چـــه با ما کردند!

صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید
بـــه تــــو پیغــــام ِ من از داخل زندان نرسید

گریه کردم به امیدی که ندارم در باد
«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»

خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست
اوّل و آخــر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!

از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست
«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»

خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!
خستــه از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده

می نشینم وسط ِ گریـه ی تهران در دود
می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود

گم شده در وسط این همه میدان شلوغ
بغض من می ترکد در شب تـو با هر بوق

به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!
به زنــی منتظر ِ هیــچ کست زنگ زدن

به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنــی گریه کنـان روی کتاب ِ «حافظ»

به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!
به زنـــی رقص کنان در وسط ِ بارانت

به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها
به زنــــی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!

سید مهدی موسوی





نظرات() 

شهاب مقربین

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393-06:29 ب.ظ

باغ را از یاد برده بودم
و نیمکت را
آنجا که کلاهم جا مانده بود

بوی برگ های پوسیده بیدارم کرد
پس به بعدازظهر پاییز پانزده سال پیش رفتم
برگها می چرخیدند و روی نیمکت ها می نشستند

کلاهم نبود
اما
دوباره او را که لبخند می زد
دیدم

این بار می توانستم
جبران کنم
فرصتی را که از دست رفته بود
این بار می توانستم...

تردید لعنتی

خزه ها بر آب حوض شناور بودند...





نظرات() 

آنا گاوالدا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 20 فروردین 1393-01:59 ب.ظ

من آدمِ نرفتن ام
آدمِ دوست موندن
یا اصلن آدمِ دیر رفتن ام
خیلی دیر ..
اما وقتی برم
دیگه آدمِ برگشتن نیستم.
آدمِ مثل قبل شدن نیستم.
باور کن !

- آنا گاوالدا




نظرات() 

حافظ شیرازی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 4 فروردین 1393-11:46 ب.ظ

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

 اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

 شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

 یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

 سخندانی و خوشخوانی نمی ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

حافظ شیرازی


* سال خوبی داشته باشید.




نظرات() 

رسول یونان

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 10 بهمن 1392-12:43 ق.ظ

این دنیا
مثل فیلمی ست
که از نیمه شروع شده...
کسی می کشد
کسی کشته می شود
کسی می فروشد
کسی می خرد
کسی می رود
کسی می آید
...

من که از هیچ چیز سر در نیاوردم


رسول یونان





نظرات() 

ژاک پرو- ادبیات جهان

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 6 دی 1392-02:51 ب.ظ

قهوه را
در فنجان ریخت
شیر را
در فنجان قهوه ریخت
شكر را
در شیر قهوه ریخت
با قاشق چایخوری
آن را هم زد
شیر قهوه را سر كشید
و فنجان را زمین گذاشت
بی آنكه با من حرف بزند
سیگاری روشن كرد
دودش را 
حلقه كرد
خاكسترش را در زیرسیگاری ریخت
بی آنكه با من حرف بزند
بی آنكه به من نگاه كند
برخاست
كلاهش را بر سر گذاشت
بارانی اش را
پوشید
چون باران می آمد
و رفت زیر باران
بی هیچ كلامی
بی آنكه به من نگاه كند
و من سرم را 
میان دستانم گرفتم
و گریستم .



ژاک پرو




نظرات() 

دیوان شمس- مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 20 آذر 1392-05:26 ب.ظ

ای یار من ای یار من ای یار بی‌زنهار من
         ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من

ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر
         ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من

خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من
        ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من

ای شب روان را مشعله ای بی‌دلان را سلسله
         ای قبله هر قافله ای قافله سالار من

هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری
         هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من

چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری
         تا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من

هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من
         هم نور نور نور من هم احمد مختار من

هم مونس زندان من هم دولت خندان من
         والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو
        گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من

گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان
         جان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من

گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده
         در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من


دیوان شمس- مولانا




نظرات() 

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 8 آذر 1392-02:30 ق.ظ

محتسب در نیم‌شب جایی رسید در بن دیوار مستی خفته دید

گفت: هی مستی؟ چه خوردستی؟ بگو گفت: از این خوردم كه هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو كه چیست؟ گفت: از آنکِ خورده‌ام گفت: این خفی‌است

گفت: آنچِِ خورده‌ای آن چیست آن؟ گفت: آنکِ در سبو مخفی‌است آن

دور می‌شد این سؤال و این جواب مانده چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب: هین آه كن مست هوهو كرد هنگام سخُن

گفت: گفتم آه كن، هو می‌كنی؟ گفت: من شاد و تو از غم منحنی

آه از درد و غم و بیدادی است هوی‌هوی می‌خوران از شادی است

محتسب گفت: این ندانم خیز خیز معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت: رو تو از كجا من از كجا؟ گفت: مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست: ای محتسب بگذار و رو از برهنه كی توان بردن گرو؟

گر مرا خود قوت رفتن بدی خانهٔ خود رفتمی وین كی شدی؟

من اگر با عقل و با امكانمی همچو شیخان بر سر دكّانمی



((مولانا جلال‌الدین محمد بلخی))




نظرات() 

عباس معروفی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 25 شهریور 1392-09:06 ب.ظ

نمی‌دانم از دل‌تنگی عاشق‌ترم
یا از عاشقی
دل‌تنگ‌تر!
فقط می‌دانم
در آغوش منی
بی آن‌که باشی
و رفته‌ای
بی آن‌که نباشی.

عید امسال هم
می‌توانم تنهایی سوت بزنم
همین که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده می‌بینم.
لبخند یادت نرود!

تشنه‌ام
و تو نیستی.
مثل آب باران
گودی کمرم را
با نوازش دست‌هات
پر می‌کنم
تا از خشک‌سالی نبودنت
زنده برهم.
دست‌هات مال کمر من؟

از این تنهایی هزارساله
خسته‌ام
از بس تنهایی غذا خورده‌ام
تا لقمه‌ای نان به دهن می‌گذارم
باران شروع می‌شود
و من چتر ندارم
تو را دارم.

می‌دانی؟
می‌دانی چرا بند نمی‌آید
این باران؟
خدا از خجالت آب شده.


عباس معروفی






نظرات() 

شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 18 تیر 1392-01:23 ب.ظ

نلسن ماندلا.... مدایح بی‌صله

======================
تو آن سوی زمینی در قفسِ سوزانت
من این سوی:
و خطِ رابطِ ما فارغ از شایبه‌ی زمان است
کوتاه‌ترین فاصله‌ی جهان است.


زی من به اعتماد دستی دراز کن
ای همسایه‌ی درد.


مَردَنگیِ شمعی لرزانی تو در وقاحتِ باد،
خُنیاگرِ مدیحی ازیادرفته‌ایم ما
در اُرجوزِه‌ی وَهن.
نه تو تنها
خوش‌نشینِ نُه‌توی ایثاری
که عاشقان
همه
خویشاوندانند
تا بیگانه نه انگاری.



با ما به اعتماد سرودی ساز کن
ای همسایه‌ی درد.



بهمنِ ۱۳۶۷




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox