تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر شب شعر
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 30 بهمن 1393-04:28 ب.ظ

تنها پیراهن تو می داند
آنجا
چه رازی از لذت لیمو خواب است.

آیا دختران پرتقال چین می دانند
سه پنج شنبه مانده به آخر پاییز
عروسی باغ است!؟

زیر درخت سپیدار،
خواب می دید
معلم جوان دهکده.

آن سو تر
انبوه زائران
به جانب فانوس روشن بالای کوه می رفتند.

دختری میان دختران پرتقال چین
برای معلم جوان
نان و سرشیر و پتو آورده بود.


-سید علی صالحی




نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 21 آذر 1393-12:56 ق.ظ

تولدت مبارک بامداد...



====


اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

(1)
در برابر بی کرانی سکن
جنبش کوچک گلبرگ
به پروانه ئی ماننده بود

زمان با گام شتا بنک بر خواست
و در سرگردانی
یله شد
در باغستان خشک
معجزه وصل
بهاری کرد

سراب عطشان
برکه ئی صافی شد
و گنجشکان دست آموز بوسه
شادی را
در خشکسار باغ
به رقص در آوردند
(2)
اینک چشمی بی دریغ
که فانوس را اشکش
شور بختی مردمی را که تنها بودم وتاریک
لبخند می زند

آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام
آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد
(3)
در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد
[ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود ]

فریاد کردم،:
«- ای مسافر!
با من از زنجیریان بخت که چنان سهمنک دوست می داشتم
این مایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه می باید کرد؟»

«- بر ایشان مگیر!»

چنین گفت و چنین کردم

لایه تیره فرو نشست
آبگیر کدر
صافی شد
و سنگریزه های زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید

دندانهای خشم
به لبخندی
زیبا شد

رنج دیرینه
همه کینه هایش را
خندید

پای آبله در چمنزار آفتاب
فرود آمد
بی آنکه از شب نا آشتی
داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم
(4)
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم
(5)
شکوهی در جانم تنوره می کشد
گوئی از پک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی میکنم-
دیوانه
به تماشای من بیا!




نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 5 آذر 1393-01:08 ب.ظ

«باران برای تو می‌بارد...»

این برگ‌های زرد
به خاطر پاییز نیست که از شاخه می‌افتند
قرار است تو از این کوچه بگذری
و آن‌ها پیشی می‌گیرند از یک‌دیگر
برای فرش کردنِ مسیرت...
گنجشک‌ها از روی عادت نمی‌خوانند،
سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند
برای خوش‌آمد گفتن به تو...

باران برای تو می‌بارد
و رنگین‌کمان
ـ ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش ـ
سرک کشیده از پسِ کوه
تا رسیدن تو را تماشا کند.

نسیم هم مُدام می‌رود و بازمی‌گردد
با رؤیای گذر از درزِ روسری
و دزدیدن عطرِ موهایت!
زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها
برای تو می‌گردند
و من
به دورِ تو! //

*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392





نظرات() 

ادبیات جهان

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 8 آبان 1393-01:48 ق.ظ

اگر
خدای تو
پیش از هر چیز
از تو
پرستش می طلبد
شیطان است
یا
شیطانی ست
یا
حتما
دارد شیطان می شود.

- اریش فرید
ترجمه: مهدی سردانی، میرزا آقا عسگری





نظرات() 

توماس ترانسترومر

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 2 شهریور 1393-12:36 ق.ظ

گاهی خوابت را می‌بینم
بی‌صدا
بی‌تصویر
مثلِ ماهی در آب‌های تاریک
که لب می‌زند و
معلوم نیست
حباب‌ها کلمه‌اند
یا بوسه‌هایی از دل‌تنگی

توماس ترانسترومر





نظرات() 

مارگارت اتوود

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 30 مرداد 1393-04:02 ب.ظ

آن لحظه كه پس از چندین سال

كار سخت و سفری دور و دراز

در میانه اتاقت می ایستی

در خانه نیم هكتاری ات در جزیره

نفسی از ته دل می كشی

“بالاخره رسیدم. این جا خانه من است.”

 

درست در همان لحظه

 درختان

بازوانشان را از گردا گرد تو برمی چینند،

پرذندگان آواز خود را پس می گیرند،

صخره ها كمر می خمانند و فرو می ریزند،

و هوا چون موجی پس می نشیند

ودیگر نمی توانی نفس بكشی.

 

نجوا می كنند:

“مال تو نیست هیچ چیز.

تو مهمانی بودی هر از چند گاهی،

از تپه بالا می رفتی، پرچم بر قله آن می زدی ، پیروزی ات را جار می زدی.

ما هرگز مال تو نبودیم

تو هرگز پیدایمان نكردی

همیشه بر عكس بود این.”


مارگارت اتوود




نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 28 مرداد 1393-11:47 ق.ظ





نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من



سیمین بهبهانی هم رها شد. زنی که می تونی اسمش رو در کنار فروغ فرخ زاد و پروین اعتصامی بذاری و لحظه یی در بزرگی و تاثیرش در ادبیات ایران شک نکنی.


شاعر ده ها ترانه مردمی و خاص چون "دوباره می سازمت وطن" باعث ده ها ترانه ماندگار که آخرین نمونه اش ترانه " چرا رفتی" همایون شجریان بود.

این جور موقع ها که از بزرگی محروم میشیم بیش از اینکه از دست دادنش باعث ناراحتیم بشه ناتوانی و عدم تمایل نظام برای قدردانی و گرفتن مراسمی در خور این شخصیت ها هست که باعث ناراحتیم هست.

به نوبه خودم توانم در این حده که بخشی کوچک از همه اون لذتی که سیمین بهبهانی باعثش بود رو با شما به اشتراک بذارم.


ترانه "هوای گریه " همایون شجریان با شعر سیمین بهبهانی یکی از همون لذت هایی هست که از سیمین بهبهانی برای من باقی مونده.

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من
ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته  ای دوست! هوای گریه با من ...


لینک دانلود ترانه





نظرات() 

- مارک تواین

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 25 مرداد 1393-10:22 ب.ظ

زندگی خیلی کوتاه است
قوانین را کنار بگذار
بدی ها را ببخش
آهسته و طولانی ببوس
یک عاشقِ واقعی باش
تا می توانی بخند

و هیچ وقت از چیزی که بر روی لبانت خنده نشانده
پشیمان نشو

- مارک تواین
ترجمه: بهنود فرازمند





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 18 تیر 1393-08:29 ب.ظ


در اتاقی كه به اندازه ی یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه ی یك عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه ی خانه مان كاشته ای
و به آواز قناری ها
كه به اندازه ی یك پنجره می خوانند
...

فروغ فرخزاد




نظرات() 

كنستانتین كاوافی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 22 خرداد 1393-01:09 ب.ظ

گاهی برگرد و بغلم كن
برگرد و تنگ بغلم كن
وقتی حافظه‌ی تن بیدار می‌شود
هوسی قدیمی دوباره در خون می‌دود
وقتی لب‌ها و پوست یادشان می‌آید
و دست‌ها هوای لمس تو را دارند
گاهی برگرد و بغلم كن
وقتی لب‌ها و پوست یادشان می‌آید
مرا با خود ببر
در شب.

- كنستانتین كاوافی
ترجمه: فرزانه دوستی و محمد طلوعی





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox