تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر شب شعر
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

نادرابراهیمی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 11 اسفند 1396-06:34 ب.ظ

 عزیز من! 

 خوشبختی نامه ای نیست که یک روز،نامه رسانی،زنگ در خانه ات را بزند

و آن را به دست های منتظر تو بسپارد.خوشبختی،ساختن عروسک

کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...به همین سادگی،به خدا

به همین سادگی؛اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد

نه هیچ چیز دیگر... 

 خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز،لوازم و شرایط، اصول و قوانین

پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده از شناختنش شویم... 

 خوشبختی،همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده

است... 

 

                                                                                     نادر ابراهیمی






نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 19 دی 1394-10:16 ب.ظ

سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
دوش چه خورده ای دلا راست بگو به جان تو

فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو
باطرب است جام تو بانمک است نان تو

مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی
چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو

بوی کباب می زند از دل پرفغان من
بوی شراب می زند از دم و از فغان تو

بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تا
یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو

خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شد
چون بنمود ذره ای خوبی بی کران تو

بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کس
بازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو

هر نفسی بگوییم عقل تو کو چه شد تو را
عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو

هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت
پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو

مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

از می این جهانیان حق خدا نخورده ام
سخت خراب می شوم خائفم از گمان تو

صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو

شیر سیاه عشق تو می کند استخوان من
نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو

ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین
کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو

حضرت مولانا




نظرات() 

شارل بودلر

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 26 شهریور 1394-03:22 ق.ظ

مُدام باید مست بود،
تنها همین!
باید مست بود تا سنگینیِ رِقت‌بار زمان
که تورا می‌شکند
و شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی،
مُدام باید مست بود،
اما مستی از چه؟
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آن‌طور که دلتان می‌خواهد مست باشید
و اگر گاهی بر پله‌های یک قصر،
روی چمن‌های سبز کنار نهری
یا در تنهایی اندوه‌بارِ اتاقتان،
در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدید
بپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعت
از هرچه که می‌‌وزد
و هر آنچه در حرکت است،
آواز می‌خواند و سخن می‌گوید
بپرسید اکنون زمانِ چیست؟
و باد، موج، ستاره، پرنده،
ساعت جوابتان را می‌دهند.

زمانِ مستی است
برای اینکه بَرده‌ی شکنجه دیده‌ی زمان نباشید
مست کنید،
همواره مست باشید،
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آن‌طور که دل‌تان می‌خواهد.

- شارل بودلر
ترجمه: سپیده حشمدار





نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 17 مرداد 1394-10:31 ب.ظ

آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی
و آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی

دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش
گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی

گفتم ترسم ار خورم شرم بپرّد از سرم
دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی
جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی

با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم
خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی

گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین
قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی

سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را
ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی

رنگ رخت که داد؟ رو زرد شو از برای او
چون ز پی سیاهه‌ای روی چو زعفران کنی

همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو
حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی

کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود
جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی

گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه‌ای
نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی

ور دو سه روز چشم را بند کنی باتقوا
چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی

ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی
قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی

بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را
شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی

بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان
گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی

مولانا





نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 25 تیر 1394-12:05 ق.ظ


از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند




نظرات() 

نادر نادرپور

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 11 تیر 1394-11:44 ب.ظ

بمان مادر ، بمان در خانه ی خاموش خود ، مادر

که باران بلا میبارد از خورشید

در ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا

که مھمانی به غیر از مرگ بر در نخواهی دید

زمین گرم است از باران خون ، امروز

ولی دلھا درون سینه ها سرد است

مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ی این در

که قلب آهنین حلقه هم کنده از درد است

نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بردار

که در زیر فشار گامھا نابود خواهد شد

متابان برق چشمت را به دیوار خیابانھا

که همچون شعله ای در زیر باران ، دود خواهد شد

تلنگر میزند بر شیشه ها سر پنجه ی باران

نسیم سرد میخندد به غوغای خیابانھا

دهان کوچه پر خون میشود از مشت خمپاره

فشارد درد می دوزد لبانش را به دندانھا

زمین گرم است از باران خون ، امروز

زمین از اشک خون آلوده ی خورشید ، سیراب است

ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون ، مادر

که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است

ببین آن چشم را چون جوجه ای در خاک و خون خفته

که روزی استخوان کاسه ی سر آشیانش بود

ببین آن مشت را ، آن دست دورافتاده از تن را

که روزی چون گره می شد ، حریف دشمنانش بود

ببین آن مغز خون آلوده را ، آن پاره ی دل را

که در زیر قدمھا می تپد بی هیچ فریادی

سکوتی تلخ در رگھای سردش زهر می ریزد

بدو با طعنه میگوید که بعد از مرگ ، آزادی

بمان مادر ! بمان درخانه ی خاموش خویش امروز

که باران بلا می بارد از خورشید

دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه میدوزی ؟

که دیگر سایه ی فرزند را بر در نخواهی دید


نادر نادرپور




نظرات() 

فیض کاشانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 9 تیر 1394-11:27 ب.ظ

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

چو دل و چو دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه
مژه‌های شوخ خود را چو به غمزه آب دادی

دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی

در خرمی گشودی چو جمال خود نمودی
ره درد و غم ببستی چو شراب ناب دادی

ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را
ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی

همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت
به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی

همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت
همه را شراب دادی و مرا سراب دادی

ز لب شکر فروشت دل “فیض” خواست کامی
نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی

فیض کاشانی






نظرات() 

نادر ابراهیمی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 13 خرداد 1394-08:50 ب.ظ

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر

امید از تو شیرین تر.

نمی شود پاییز

فضای نمناک جنگلی اش

برگ های خسته ی زردش

غمگین تر از نگاه تو باشد.

نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی

که مرد روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در اعماق دره می خواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

 

و - صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

و - صدای عابر پیری که آب می خواهد

به عمق یک سلام تو باشد.

شب هنگام

که خسته ایم از کار

که خسته ایم از روز

که خسته ایم از تکرار.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

 

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

در آن زمان که روح دردمند ولگردم

بستری می جوید

بالینی می خواهد

تا شاید دمی بیاساید

نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد

باز هم کوله را زمین نگذارد

و سر را بر زانوی مهربانی تو.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر

پاییز از تو غمگین تر.

 

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

نمی شود که تو باشی ترانه هم باشد

نمی شود که تو باشی گلدان یاس هم باشد

نمی شود که تو باشی بلور هم باشد

نمی شود که شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

"محبوبه های شب" هم باشند.

نمی شود که تو باشی, من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من, هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی شود، می دانم

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...


"نادر ابراهیمی"





نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 22 فروردین 1394-02:47 ب.ظ

با لوله‌ی تفنگ چای را هم می‌زند

با لوله‌ی تفنگ جدول را حل می‌کند

با لوله‌ی تفنگ فکرهایش را می‌خاراند

 

گاهی هم

روبه‌روی خودش می‌نشیند

و ترکش‌های خاطره را

از مغزش بیرون می‌کشد

 

در جنگ‌های زیادی جنگیده است

اما حریف تنهایی‌اش نمی‌شود

 

قرص‌ها

کم‌رنگ‌ترش کرده اند

آن‌قدر که سایه‌اش بلند می‌شود

می‌رود، برایش آب می‌آورد

 

باید قبول کنیم

که هرگز

هیچ سربازی

زنده از جنگ برنگشته است...

 

از : گروس عبدالملکیان





نظرات() 

یغمای جندقی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 5 اسفند 1393-02:06 ب.ظ

ما خراب غم و خمخانه ز می آباد است     
                     ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است
خیز و از شعله می آتش نمرود افروز
                       خاصه اکنون که گلستان ٬ ارم شداد است
سیل کهسار خم از میکده در شهر افتاد
                              وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است
با زلال خضرم از می روشن چه نیاز
                        چشمه آب سیاهی که دراین بغداد است
به جز از تاک که شد محترم از حرمت می
                         زادگان را همه فخر از شرف اجداد است
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
                             آن چه البته به جایی نرسد فریاد است

گفته ای نیست گرفتار مرا آزادی                                                        

                             نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد است
چشم زاهد به شناسایی سر رخ و زلف
                             دیدن روز و شب اعمی مادرزاد است
گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود
                       کان که در عهد من این کوه کند فرهاد است
هرکه یغما شنود ناله گرمم گوید
               آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد است



یغمای جندقی





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox