تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر سعدی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 3 مهر 1397-11:33 ب.ظ


من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نا بستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم درین بحر تفکر تو کجایی

آن نه خال است و زنخندان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد، که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی ببیند
تو بزرگی و در آینه ی کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا سع
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم غمم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی

کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

سعدی




نظرات() 

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 4 مرداد 1393-01:36 ب.ظ

چه خوش است بوی عشق ازنفس نیازمندان
دل از انتظار خونین دهن از امید خندان

نظری مباح کردند و هزار خون معطل
دل عارفان ببردند و قرار هوشمندان

اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم
که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان

نفسی بیا و بنشین سخنی بگوی و بشنو
که قیامت است چندین سخن از دهان چندان

اگرم نمی پسندی مدهم به دست دشمن
که من از تو برنگردم به جفای ناپسندان


سعدی



نظرات() 

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 22 مرداد 1390-09:14 ب.ظ




ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود        
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او        
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون       
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان        
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان       
 دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم        
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او        
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین       
 کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم        
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل        
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من        
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن        
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا        
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود


سعدی





نظرات() 

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 25 خرداد 1390-05:42 ب.ظ




بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران


کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران


 


هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد


داند که سخت باشد قطع امیدواران


 


با ساربان بگویید احوال آب چشمم


تا بر شتر نبندد محمل به روز باران


 


بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت


گریان چو در قیامت چشم گناهکاران


 


ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد


از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران


 


چندین که برشمردم از ماجرای عشقت


اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران


 


سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل


بیرون نمی​توان کرد الا به روزگاران


چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت


باقی نمی​توان گفت الا به غمگساران


سعدی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox