تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر سایه
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 18 آبان 1390-08:20 ب.ظ



چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی


ز تو دارم این غم خوش به جهان ازین چه خوشتر

تو چه دادیم که گویم که از آن به‌ام ندادی


چه خیال می‌توان بست و کدام خواب نوشین

به ازین در تماشا که به روی من گشادی


تویی آن که از تو خیزد همه خرمی و سبزی

نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟


همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی

همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی


ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی

که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی


به سر بلندت ای سرو که در شب زمین‌کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی


به کرانه‌های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی


هوشنگ ابتهاج






نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 27 خرداد 1390-01:39 ب.ظ



نه لب گشایدم از گل نه دل كشد به نبید
چه بی نشاط بهاری كه بی رخ تو رسید


نشان داغ دل ماست لاله‎ای كه شكفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید


بیا كه خاك رهت لاله‎زار خواهد شد
ز بس كه خون دل از چشم انتظار چكید


به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینه جویبار گریه‎ی بید


به درد ما كه همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین كه بوسه خواهد چید


چه جای من كه در این روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلك نالید
 
گذشت عمر و به دل  عشوه می‎خریم هنوز
كه هست در پی شام سیاه صبح سپید
 
كه راست درین فتنه‎ها امید امان؟
شد آن زمان كه دلی بود در امان امید
 
صفای آینه خواجه ببین كزین دم سرد
نشد مكدر و بر آه عاشقان بخشید


    ه. ا. سایه






نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 1 بهمن 1389-04:15 ب.ظ


ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من

                           آسمان تو چه رنگ است امروز؟

    آفتابی ست هوا؟

              یا گرفته است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

 آسمانی به سرم نیست

   از بهاران خبرم نیست

 آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه!

آن چنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز، گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش، هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان!
این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان، پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند؟

ارغوان، خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر، غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان، بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان، نغمه ناخوانده من

ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من



از:هوشنگ ابتهاج





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox