تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر دیوان شمس
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

دیوان شمس- مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 20 آذر 1392-05:26 ب.ظ

ای یار من ای یار من ای یار بی‌زنهار من
         ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من

ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر
         ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من

خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من
        ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من

ای شب روان را مشعله ای بی‌دلان را سلسله
         ای قبله هر قافله ای قافله سالار من

هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری
         هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من

چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری
         تا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من

هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من
         هم نور نور نور من هم احمد مختار من

هم مونس زندان من هم دولت خندان من
         والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو
        گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من

گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان
         جان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من

گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده
         در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من


دیوان شمس- مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 21 تیر 1391-09:44 ب.ظ


خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مرو و ای زمان بی‌من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان
ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو
خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خارِ تو در گلستان بی‌من مرو
در خم چوگانْت می‌تازم چو چشمت با من است
همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو
چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش
چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو
وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود
چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو
وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو
دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطانِ عشق
ای تو بالاتر ز وَهمِ این و آن بی‌من مرو

مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 23 اردیبهشت 1391-05:48 ب.ظ

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
         دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
        زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
        رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
         رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
         پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
         گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
        جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
         شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
        در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
         زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
        گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
         چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
         اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
        بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
         کمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
         کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
         کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
         بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
         یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
         کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
         کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم


دیوان شمس

پ.ن: این شعر با صدای استاد شهرام ناظری 
+






نظرات() 

مولوی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-02:58 ب.ظ


ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من
یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشۀ گلزار من
اندازۀ خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کاگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سردِه و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

دیوان شمس





نظرات() 

دیوان شمس

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 26 آبان 1390-05:06 ب.ظ


چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم

               یار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم


جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند

               ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم


ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می زدیم

               ساعتی زیر درختش میوه می افشاندیم


ساعتی می کرد بر ما شکر و گوهر نثار

               ساعتی از شکر او ما مگس می راندیم


چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم

               چون خیال او برون شد ما در این درماندیم


دیوان شمس




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox