تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر بهترین شعرهای شاملو
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 2 مرداد 1392-09:08 ب.ظ

شب وداع

شب درد

شب سکوت

شب اشک

شبی که خیال صبح شدن نداشت

شبی که در اوج گرما یک نفر لرزید

شبی که عشق مرا نفرین کرد

شبی که دل هم مرا نفرین کرد

شبی که تو از من پرسیدی

و از حسی  گفتی که من به آن ایمان داشتم

و آن شب، حست باز مرا لو داده بود

و باز تو می خواستی از زبان خودم بشنوی

اما مرا یارای گفتن نبود

لب فرو بستم

خاموش ماندم

بهانه آوردم

گویی قفل خموشی بر دهانم زده بودند

سکوت و سکوت از من

اصرار و اصرار از تو

گفتم که نمی توانم

اما تو باز هم اصرار کردی

شوقی در صدایت بود

و من می دانستم که منتظر شنیدن چه هستی

حست درست گفته بود

ولی مرا قدرت اعترافی آنگونه نبود

مرا تاب آن همه خجلت نبود

در دلم غوغایی بود

اما نمی توانستم

نمی توانستم

لاجرم از جدایی گفتم

از ترس هایم

و از حرف هایی که از وداع نشانی می داد

و تو چه زود به حست شک کردی

اما من هنوز....

بگذریم

این روزها دائم با خودم زمزمه می کنم

سلاخی می گریست به قناری کوچکی دلباخته بود

سلاخی می گریست به قناری کوچکی دلباخته بود

استاد شاملو





پ.ن: 2 مرداد ماه، سالگرد پرواز شاملوی عزیز هست. یادش گرامی...

پ.ن: کاریکاتور از مانا نیستانی




نظرات() 

شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 18 تیر 1392-01:23 ب.ظ

نلسن ماندلا.... مدایح بی‌صله

======================
تو آن سوی زمینی در قفسِ سوزانت
من این سوی:
و خطِ رابطِ ما فارغ از شایبه‌ی زمان است
کوتاه‌ترین فاصله‌ی جهان است.


زی من به اعتماد دستی دراز کن
ای همسایه‌ی درد.


مَردَنگیِ شمعی لرزانی تو در وقاحتِ باد،
خُنیاگرِ مدیحی ازیادرفته‌ایم ما
در اُرجوزِه‌ی وَهن.
نه تو تنها
خوش‌نشینِ نُه‌توی ایثاری
که عاشقان
همه
خویشاوندانند
تا بیگانه نه انگاری.



با ما به اعتماد سرودی ساز کن
ای همسایه‌ی درد.



بهمنِ ۱۳۶۷




نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 27 اسفند 1391-04:32 ب.ظ

با چشم ها ز حیرت این صبح نابجای

خشکیده بر دریچه خورشید چهار طاق

بر تارکِ سپیده این روز پا به زای

دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب

                                                       فریاد بر کشیدم

   اینک چراغ معجزه

    مردم تشخیص نیم شب را از فجر در چشم های کور دلیتان

                                                   سویی بجای اگر مانده است آنقدر

تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را

با گوش های نا شنواییتان این تُرفه بشنوید

                                     در نیم پرده شب آواز آفتاب را

دیدیم گفتندخلق نیمی پرواز روشنش را آری

                       نیمی به شادی از دل فریاد بر کشیدند

                                         با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را

باری من با دهانی حیرت گفتم:

                              ای یاوه یاوه یاوه!

                                         خلایق مستید و منگ !

                                                     یا به تظاهر تزویر میکنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور تائبید و پاک و مسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی

هر گاو گند چاله دهانی آتشفشانِ روشنِ خشمی شد

این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دلیل میطلبد

                                                          طوفان خنده ها . . .


خورشید را گذاشته میخواهد با اتکا به ساعت شماته دار خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند که شب هنوز از نیمه نیز برنگذشته است

                                                          طوفان خنده ها . . .


من درد در رگانم

        حسرت در استخوانم

                 چیزی نظیر آتش در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها در اشکِ ناتوانی خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند

    زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود

           احساس واقعیتشان بود

                 با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود

                           با تابناکیش مفهوم بی فریب صداقت بود

ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند

                که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان

                                                            حتی با نان خشکشان


و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند

افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود

و آنان به عدل شیفته بودندو اکنون

با آفتاب گونه ای آنان را این گونه دل فریفته بودند

ای کاش میتوانستم خون رگان خود را من

                                 قطره

                                     قطره

                                          قطره بگریم تا باورم کنند

ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که

               خورشیدشان کجاست و باورم کنند

                                                         ای کاش میتوانستم...


احمد شاملو 




نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 24 بهمن 1391-09:16 ب.ظ




" دیگر جا نیست
قلبت پُر از اندوه است
آسمان‌های تو آبی‌رنگیِ گرمایش را از دست داده است

زیرِ آسمانی بی‌رنگ و بی‌جلا زندگی می‌کنی
بر زمینِ تو، باران، چهره‌ی عشق‌هایت را پُرآبله می‌کند
پرندگانت همه مرده‌اند
در صحرایی بی‌سایه و بی‌پرنده زندگی می‌کنی
آن‌جا که هر گیاه در انتظارِ سرودِ مرغی خاکستر می‌شود.


دیگر جا نیست
قلبت پُراز اندوه است
خدایانِ همه آسمان‌هایت
                              بر خاک افتاده‌اند
چون کودکی
بی‌پناه و تنها مانده‌ای
از وحشت می‌خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می‌دهد.

این است انسانی که از خود ساخته‌ای
از انسانی که من دوست می‌داشتم
که من دوست می‌دارم.


دوشادوشِ زندگی
                     در همه نبردها جنگیده بودی
نفرینِ خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابرِ تنهایی
به زانو در می‌آوری.

آیا تو جلوه‌ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان‌های قرنِ مایی؟ ــ
انسان‌هایی که من دوست می‌داشتم
که من دوست می‌دارم؟


دیگر جا نیست
قلبت پُراز اندوه است.

می‌ترسی ــ به تو بگویم ــ تو از زندگی می‌ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می‌ترسی.

به تاریکی نگاه می‌کنی
از وحشت می‌لرزی
و مرا در کنارِ خود
از یاد
    می‌بری."


شاملوی بزرگ





نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 8 آذر 1391-06:26 ب.ظ

در تاریکی چشمانت را جُستم
در تاریکی چشم هایت را یافتم
و شبم پُرستاره شد.



تو را صدا کردم

در تاریک ترینِ شب ها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.
با دست هایت برایِ دست هایم آواز خواندی
برای چشم هایم با چشم هایت
برای لب هایم با لب هایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.


من با چشم ها و لب هایت

اُنس گرفتم
با تنت انس گرفتم،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره ی کودکیِ خویش به خواب رفتم
و لبخندِ آن زمانی ام را
بازیافتم.



در من شک لانه کرده بود.


دست های تو چون چشمه یی به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره ی سال های نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت که گهواره ی رؤیاهایم بود.

و لبخندِ آن زمانی، به لب هایم برگشت.

با تنت برای تن ام لالا گفتی.

چشم های تو با من بود
و من چشم هایم را بستم
چرا که دست های تو اطمینان بخش بود



بدی، تاریکی ست

شب ها جنایت کارند
ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم
و تو را به سانِ روزی بزرگ آواز می خوانم.



صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.

شب گِرداگِردَم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم،
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابی ست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه ی دریاهاست
انسان سرچشمه ی دریاهاست.



۱۳۳۴

استاد شاملو




نظرات() 

مارگوت بیگل

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 17 مهر 1391-08:01 ب.ظ

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم؟
تا روزها بی ثمرنماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام میگذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام


مارگوت بیکل

ترجمه
استاد شاملو





نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 18 شهریور 1391-04:27 ب.ظ



سکوت‌ آب‌ مى‌تواند
خشکى‌ باشد و فریاد عطش

‌سکوت‌ گندم‌ مى‌تواند
گرسنگى‌ باشد و غریو پیروزمند قحط
‌همچنان‌ که‌
‌سکوت‌ آفتاب
‌ظلمات‌ است
‌اما
‌سکوت‌ آدمى
‌فقدان‌ جهان‌ و خداست


غریو را تصویر کن
‌عصر مرا
در منحنى‌ تازیانه‌ به‌ نیش‌خط‌ رنج
‌همسایه‌ى‌ مرا
بیگانه‌ با امید و خدا
و حرمت‌ ما را
که‌ به‌ دینار و درم‌ بر کشیده‌اند و فروخته
‌تمام‌ الفاظ‌ جهان‌ را در اختیار
داشتیم‌ و آن‌ نگفتیم
‌که‌ به‌کار آید
چرا که‌ تنها یک‌ سخن
‌در میانه‌ نبود
آزادى
‌ما نگفتیم
‌تو تصویرش‌ کن…

استاد شاملو




نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 1 مرداد 1391-09:20 ب.ظ



فردا سالروز درگذشت شاملو بزرگ است.

وعده دیدار دوستداران این شاعر بزرگ : ساعت 16 امام زاده طاهر کرج
استاد شاملو، سنگ قبر شاملو
شبانه
هوای تازه
۱۳۳۳ زندانِ قصر


۱
یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه


باغِ انگوری
باغِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پُشتِ بیشه‌ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آبِ چشمه
شونه می‌کنه
مویِ پریشون...

۲

یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
تَهِ اون دره
اون جا که شبا
یکه و تنها
تک‌درختِ بید
شاد و پُرامید
می‌کنه به ناز
دسشو دراز
که یه ستاره
بچکه مثِ
یه چیکه بارون
به جایِ میوه‌ش
نوکِ یه شاخه‌ش
بشه آویزون...


۳

یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
از تویِ زندون
مثِ شب‌پره
با خودش بیرون،
می‌بره اون جا
که شبِ سیا
تا دَمِ سحر
شهیدایِ شهر
با فانوسِ خون
جار می‌کشن
تو خیابونا
سرِ میدونا:



«ــ عمویادگار!
مردِ کینه‌دار!
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار؟»



مستیم و هشیار
شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ این میدون
رد می‌شه خندون


یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد...


یه شب مهتاب با صدای فرهاد:

دانلود و شنیدن از
اینجا






نظرات() 

شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 23 اسفند 1390-01:33 ب.ظ


بر آن فانوس که‌ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بی‌صدا ماند
بر آن آیینه‌ی زنگار بسته
بر آن گهواره که‌ش دستی نجنباند


بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که‌ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده دیری پای بر سر ــ

بهارِ منتظر بی‌مصرف افتاد!

به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.

نه دود از کومه‌یی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.



به صد امید آمد، رفت نومید
بهار ــ آری بر او نگشود کس در.
درین ویران به رویش کس نخندید
کس‌اش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.

کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
هوا با ضربه‌های دف نجنبید
گُلی خودروی برنامد ز باغی.

نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبک‌انجیر می‌خوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه می‌زند جوش.

به هیچ ارابه‌یی اسبی نبستند
سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد
کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع
سگِ گله به عوعو در نیامد.

کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جاده‌ی خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدمِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.

غروبِ روزِ اول لیک، تنها
درین خلوتگهِ غوکانِ مفلوک
به یادِ آن حکایت‌ها که رفته‌ست
ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...



بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویران‌سرای محنت‌آور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!

استاد شاملو




نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 اسفند 1389-11:37 ب.ظ



گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
 
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از
ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!


استاد شاملو




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox