تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر بهترین شعرهایی که خوندم
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

شارل بودلر

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 26 شهریور 1394-03:22 ق.ظ

مُدام باید مست بود،
تنها همین!
باید مست بود تا سنگینیِ رِقت‌بار زمان
که تورا می‌شکند
و شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی،
مُدام باید مست بود،
اما مستی از چه؟
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آن‌طور که دلتان می‌خواهد مست باشید
و اگر گاهی بر پله‌های یک قصر،
روی چمن‌های سبز کنار نهری
یا در تنهایی اندوه‌بارِ اتاقتان،
در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدید
بپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعت
از هرچه که می‌‌وزد
و هر آنچه در حرکت است،
آواز می‌خواند و سخن می‌گوید
بپرسید اکنون زمانِ چیست؟
و باد، موج، ستاره، پرنده،
ساعت جوابتان را می‌دهند.

زمانِ مستی است
برای اینکه بَرده‌ی شکنجه دیده‌ی زمان نباشید
مست کنید،
همواره مست باشید،
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آن‌طور که دل‌تان می‌خواهد.

- شارل بودلر
ترجمه: سپیده حشمدار





نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 21 آذر 1393-12:56 ق.ظ

تولدت مبارک بامداد...



====


اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

(1)
در برابر بی کرانی سکن
جنبش کوچک گلبرگ
به پروانه ئی ماننده بود

زمان با گام شتا بنک بر خواست
و در سرگردانی
یله شد
در باغستان خشک
معجزه وصل
بهاری کرد

سراب عطشان
برکه ئی صافی شد
و گنجشکان دست آموز بوسه
شادی را
در خشکسار باغ
به رقص در آوردند
(2)
اینک چشمی بی دریغ
که فانوس را اشکش
شور بختی مردمی را که تنها بودم وتاریک
لبخند می زند

آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام
آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد
(3)
در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد
[ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود ]

فریاد کردم،:
«- ای مسافر!
با من از زنجیریان بخت که چنان سهمنک دوست می داشتم
این مایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه می باید کرد؟»

«- بر ایشان مگیر!»

چنین گفت و چنین کردم

لایه تیره فرو نشست
آبگیر کدر
صافی شد
و سنگریزه های زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید

دندانهای خشم
به لبخندی
زیبا شد

رنج دیرینه
همه کینه هایش را
خندید

پای آبله در چمنزار آفتاب
فرود آمد
بی آنکه از شب نا آشتی
داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم
(4)
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم
(5)
شکوهی در جانم تنوره می کشد
گوئی از پک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی میکنم-
دیوانه
به تماشای من بیا!




نظرات() 

كنستانتین كاوافی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 22 خرداد 1393-01:09 ب.ظ

گاهی برگرد و بغلم كن
برگرد و تنگ بغلم كن
وقتی حافظه‌ی تن بیدار می‌شود
هوسی قدیمی دوباره در خون می‌دود
وقتی لب‌ها و پوست یادشان می‌آید
و دست‌ها هوای لمس تو را دارند
گاهی برگرد و بغلم كن
وقتی لب‌ها و پوست یادشان می‌آید
مرا با خود ببر
در شب.

- كنستانتین كاوافی
ترجمه: فرزانه دوستی و محمد طلوعی





نظرات() 

شهاب مقربین

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393-06:29 ب.ظ

باغ را از یاد برده بودم
و نیمکت را
آنجا که کلاهم جا مانده بود

بوی برگ های پوسیده بیدارم کرد
پس به بعدازظهر پاییز پانزده سال پیش رفتم
برگها می چرخیدند و روی نیمکت ها می نشستند

کلاهم نبود
اما
دوباره او را که لبخند می زد
دیدم

این بار می توانستم
جبران کنم
فرصتی را که از دست رفته بود
این بار می توانستم...

تردید لعنتی

خزه ها بر آب حوض شناور بودند...





نظرات() 

قیصر امین پور

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 3 اسفند 1392-09:16 ب.ظ

با توام ای لنگر تسكین
ای تكان های دل
ای آرامش ساحل
با توام ای نور
ای منشور
ای تمام طیفهای آفتابی
ای كبود ارغوانی
ای بنفشابی
باتوام ای دلشوره ی شیرین
باتوام ای شادی غمگین
باتوام ای غم غم مبهم
ای نمی دانم هر چه هستی باش
اما كاش...
نه جز اینم آرزویی نیست
هر چه هستی باش
اما باش.

قیصر امین پور




نظرات() 

فروغی بسطامی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 27 دی 1392-11:53 ب.ظ


اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشب

مهمان عزیز آمده در خانه‌ام امشب


صد شکر خدا را که نشسته‌ست به شادی

گنج غمت اندر دل ویرانه‌ام امشب


من از نگه شمع رخت دیده نورزم

تا پاک نسوزد پر پروانه‌ام امشب


بگشا لب افسونگرت ای شوخ پری چهر

تا شیخ بداند ز چه افسانه‌ام امشب


ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد

ای بی‌خبر از گریه مستانه‌ام امشب


یک جرعهٔ تو مست کند هر دو جهان را

چیزی که لبت ریخت به پیمانه‌ام امشب


شاید که شکارم شود آن مرغ بهشتی

گاهی شکن دام و گهی دانه‌ام امشب


تا بر سر من بگذرد آن یار قدیمی

خاک قدم محرم و بیگانه‌ام امشب


امید که بر خیل غمش دست بیاید

آه سحر و طاقت هر دانه‌ام امشب


از من بگریزید که می‌خورده‌ام امشب

با من منشینید که دیوانه‌ام امشب


بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی

گر جان نرود در پی جانانه‌ام امشب



فروغی بسطامی




نظرات() 

ژاک پرو- ادبیات جهان

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 6 دی 1392-02:51 ب.ظ

قهوه را
در فنجان ریخت
شیر را
در فنجان قهوه ریخت
شكر را
در شیر قهوه ریخت
با قاشق چایخوری
آن را هم زد
شیر قهوه را سر كشید
و فنجان را زمین گذاشت
بی آنكه با من حرف بزند
سیگاری روشن كرد
دودش را 
حلقه كرد
خاكسترش را در زیرسیگاری ریخت
بی آنكه با من حرف بزند
بی آنكه به من نگاه كند
برخاست
كلاهش را بر سر گذاشت
بارانی اش را
پوشید
چون باران می آمد
و رفت زیر باران
بی هیچ كلامی
بی آنكه به من نگاه كند
و من سرم را 
میان دستانم گرفتم
و گریستم .



ژاک پرو




نظرات() 

شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 18 تیر 1392-01:23 ب.ظ

نلسن ماندلا.... مدایح بی‌صله

======================
تو آن سوی زمینی در قفسِ سوزانت
من این سوی:
و خطِ رابطِ ما فارغ از شایبه‌ی زمان است
کوتاه‌ترین فاصله‌ی جهان است.


زی من به اعتماد دستی دراز کن
ای همسایه‌ی درد.


مَردَنگیِ شمعی لرزانی تو در وقاحتِ باد،
خُنیاگرِ مدیحی ازیادرفته‌ایم ما
در اُرجوزِه‌ی وَهن.
نه تو تنها
خوش‌نشینِ نُه‌توی ایثاری
که عاشقان
همه
خویشاوندانند
تا بیگانه نه انگاری.



با ما به اعتماد سرودی ساز کن
ای همسایه‌ی درد.



بهمنِ ۱۳۶۷




نظرات() 

نجمه زارع

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 6 دی 1390-06:42 ب.ظ



آوِِخ ٬هنوز زخمیم و رنج می برم

دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

 

مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

 

قانون روزگار چگونه است کین چنین

درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم

 

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است

از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

 

وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

 

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

 

از : زنده یاد نجمه زارع






نظرات() 

کامران فریدی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 2 دی 1390-05:28 ب.ظ



لعنتی

هر چه تار و پود مانده بود

بـُرید و رفت !

" گم شو از روزگار سگ مصب قمار کرده ام "

لعنتی ، گفت و رفت !

" هی ، با توام اُلاغ ! گریه کار مرد نیست "

غلط می کند هر که اینچنین مزخرفی گفته است !

گریه می کند ....

آنقدر که دنیا گم شود زیر سیل اشکهاش !

گریه می کنم ....

مرد یالقوز شعر من دلش گرفته است !

نمی فهمد !

لعنتی شعور عشق من سرش نمی شود !

حیف ....

" عشق تو برای سفره ام نان نمی شود ... اشتباه بود

شایدم هوس .... این حالی ات نمی شود ؟ "

من ِ نخورده مست از نگاه تو

هیچ چیز حالی ام نمی شود !

هیچ چیز حالی ام نمی شود ....

 

نپر از وجود گیج من ، لعنتی !

اینقدر هی نرو !

استکان چشمهای تو عرق خورم کرده است !

درد می کند بودنم بدون تو ... نرو لعنتی !

این شاهزاده ای که عقل از کله ی خرت ربوده است

پرواز حالی اش نمی شود !

نرو پرنده ام که بی تو من ، این روزها

زندگی سرم نمی شود ....

 

از : کامران فریدی






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox