تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 15 فروردین 1392-11:52 ب.ظ



 از هم گریختیم.  

         و آن نازنین پیاله دلخواه را  ؛ دریغ 

                                        بر خاک ریختیم!  


 جان من و تو تشنه پیوند مهر بود؛  

             دردا که جان تشنه خود را گداختیم !

 
بس دردناک بود جدایی میان ما ؛

         از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم . 

              دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت ؛

                         اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت .


       و آن عشق نازنین که میان من و تو بود ؛

                 دردا که چون جوانی ما پایمال گشت !

        با آن همه نیاز که من داشتم به تو ؛
 
                                پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود .


        من بارها به سوی تو بازآمدم ؛ ولی
 
                                                  هر بار دیر بود  !


         اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب ؛

                       هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش .
 
    سرگشته در کشاکش طوفان روزگار ؛

                    گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش !


هوشنگ ابتهاج




نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 24 شهریور 1391-03:09 ب.ظ


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست


از: هوشنگ ابتهاج

پ.ن: این شعر زیبا با صدای شکیلا

شنیدن و دانلود از
اینجا



نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 22 مهر 1390-11:32 ب.ظ


برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست


در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

از : هوشنگ ابتهاج

+ این شعر با صدای ابی
محتاج- ابی - دانلود


پ.ن: از بهترین کارهای ابی!





نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 27 اسفند 1389-11:30 ب.ظ


 ای شادی آزادی
 ای شادی آزادی
روزی که تو بازآیی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد؟
غم هامان سنگین است
دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
 ما سر تا پا دردیم
 ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از
وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام تو را در دل
 چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
 وقتی که در آن کوچه تاریکی
شب از پی شب می رفت
 و هول سکوتش را
 بر پنجره فروبسته فرو می ریخت
 ما بانگ تو را با فوران خون
چون سنگی در مرداب
 بر بام و در
افکندیم
وقتی که فریب دیو
در رخت سلیمانی
 انگشتر را یکجا با انگشتان می برد
 ما رمز تو را چون اسم اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
 از آینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
 می گفتیم
از روشنی از خوبی
 از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
 آن نور که در آینه می رقصید
 در خلوت دل با ما نجوا داشت
 با هر نفسی مژده دیدار تو می آورد
در مدرسه در بازار
درمسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام تو را
زمزمه می کردیم
 آزادی آزادی آزادی
آن شبها آن شب ها آن شب ها
آن شبهای ظلمت وحشت زا
آن شبهای کابوس
 آن شبهای بیداد
 آن شبهای ایمان
 آن شبهای فریاد
آن شبهای طاقت و بیداری
 در کوچه تو را جستیم
بر بام تو را خواندیم
 آزادی آزادی آزادی
 می گفتم
روزی که تو بازآیی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت
وین بیرق خونین را
 بر بام بلندتو
 خواهم افراشت
 می گفتم
 روزی که تو بازآیی
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای توخواهم ریخت
وین حلقه بازو را
 در گردن مغرورت
 خواهم آویخت
ای آزادی بنگر آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
 از خون است
 این حلقه گل خون است
گل خون است
 ای آزادی
 از ره خون می آیی اما
 می آیی و من در دل می لرزم
 این چیست که در دست تو پنهان است ؟
 این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی آیا با زنجیر
 می آیی ؟


از هوشنگ ابتهاج




نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 1 بهمن 1389-04:15 ب.ظ


ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من

                           آسمان تو چه رنگ است امروز؟

    آفتابی ست هوا؟

              یا گرفته است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

 آسمانی به سرم نیست

   از بهاران خبرم نیست

 آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه!

آن چنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز، گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش، هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان!
این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان، پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند؟

ارغوان، خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر، غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان، بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان، نغمه ناخوانده من

ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من



از:هوشنگ ابتهاج





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox