تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر بهترین شعرهای سعدی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 11 فروردین 1393-08:36 ب.ظ

ندانم کجا دیده ام در کتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا صنوبر، به دیدن چو حور
چو خورشیدش از چهره می تافت نور

فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی
فرشته نباشد بدین نیکویی

تو کاین روی داری به حسن قمر
چرا در جهانی به زشتی سمر؟

چرا نقش بندت در ایوان شاه دژم
روی کرده ست و زشت و تباه؟

شنید این سخن بخت برگشته دیو
بزاری برآورد بانگ و غریو

که ای نیکبخت این نه شکل من است
ولیکن قلم در کف دشمن است

- سعدی





نظرات() 

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 28 مرداد 1391-01:18 ب.ظ


دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
         گر دردمند عشق بنالد غریب نیست

دانند عاقلان که مجانین عشق را
         پروای قول ناصح و پند ادیب نیست

هر کو شراب عشق نخورده ست و درد درد
         آنست کز حیات جهانش نصیب نیست

در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
        خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست

صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
         ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست

گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود
         باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست

بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
         فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست

ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
         کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست

سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری
         هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست


سعدی




نظرات() 

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 18 دی 1390-07:42 ب.ظ



چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت!

        دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت


خدنگ غمزه از هرسو نهان انداختن تا کی؟

         سپر انداخت عقل از دست ناوک‌های خون ریزت


برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی

         فغان از قهر لطف اندود و زهر شکرآمیزت


لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن

         بر او شکرانه بودی گر بدادی مُلک پرویزت


جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی

         اگر نَه رویِ شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت


دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری؟

         چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت


دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش

         که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت


سعدی




نظرات() 

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 12 آذر 1390-08:25 ب.ظ





یکی روبهی دید بی دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر میبرد؟

بدین دست و پای از کجا میخورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ

که شیری برآمد شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیر خورد

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد

دگر روز باز اتفاق اوفتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد

یقین، مرد را دیده بیننده کرد

شد و تکیه بر آفریننده کرد

کز این پس به کنجی نشینم چو مور

که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو برد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست


چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش


ز دیوار محرابش آمد به گوش


برو شیر درنده باش، ای دغل


مینداز خود را چو روباه شل


چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر


چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟


چو شیر آن که را گردنی فربه است


گر افتد چو روبه، سگ از وی به است


بچنگ آر و با دیگران نوش کن

نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن

بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعیت بود در ترازوی خویش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان

مخنث خورد دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیفگن که دستم بگیر

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست

که دون همتانند بی مغز و پوست

کسی نیک بیند به هر دو سرای

که نیکی رساند به خلق خدای



سعدی



نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox