تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر بهترین شعرهای حسین پناهی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 25 فروردین 1392-12:06 ق.ظ

حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره
نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟
کش به درد تنبون " کانت " میخوره!

کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار ، کش یعنی تکرار ،
کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون
شکلات پیچیده بود.

ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟


حسین پناهی






نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 21 بهمن 1391-11:25 ب.ظ

اکنون چهار سالِ تمام است که باران می‌بارد،
بر زمینی که سراسر بلوط است و
اُکالیپتوس است و
سفیدارهای بلند!
درختان سیب است و انجیر است و زیتون...
کلاغی بر شاخه‌ی انجیری نشست
و ما در جنین هشت ماهه‌گی دگردیسی‌مان
در قالب انجیری خورده شدیم!
تو با من بودی و من با تو!
تو در من بودی و
من در تو!
... و هنوز کلاغ سیاه نبود!
بلوطِ تنومند توصیف نمی‌شد
و عطرِ اکالیپتوس نامی نداشت!
باران،خیس نمی‌بارید!
سیب،میوه نبود و
انجیر، بی نامِ انجیر
شب را به روز می‌کشاند و روز را به شب
و زیتون نمادِ هیچ چیز نبود،
که توصیفُ اسمُ استعاره وُ نمادُ رنگ، نیاز انسان بود
و انسان نبود هنوز!
مُردیم هم‌راه با یک کلاغ در ساحلِ یک رودِ خشک،
تا این پایان دگردیسی‌مان باشد...
برای زایشِ نهایی انسان
در هیئت آشنای این روزها مُردیم....._آری_
و زمان هم‌چنان بی‌نام در چرخه مقتدرات می‌گذشت!
ما به زودی به دنیا می‌آمدیم....


حسین پناهی




نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 22 دی 1391-12:52 ق.ظ

هی! عمو!
  زندگی همین است!
             همین تلوزیون آر.تی.آی سیاه و سفید!
    همین میگرن‌های موروثی!
          همین هار شدن بخاری نفتی!
       همین جست خیزها و خنده‌های بی دلیل!
                   همین برف‌ها و کلاغ‌ها که لهجه‌ی لری داشتند انگار!


حسین پناهی




نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 2 آبان 1391-06:10 ب.ظ

شبُ روزت همه بیدار

          که آید شاید،

  کور شد دیده بر این

                     کوره ره شایدها!

شاید -ای دل-

        که مسیحا نفست

                     آمدُ رفت!

   باختی هستی خود

                                         بر سر می آیدها...


حسین پناهی





نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 6 آبان 1390-10:41 ب.ظ



آرزو می کنم تا در متروکه ترین صومعه ی دنیا ،

رو در روی معبد مقدس ،

به گیسوهای عروس پیر سوگند یاد کنم

که چند روز پیش در یکی از خیابان های شهر

در ایستگاه اتوبوس ،

یا روی یک صندلی سیاه ،

یا در سالن یک نمایش ،

یا در بازار کتاب ،

یک ستاره را دیدم

که لباس ِ زرد زنبورها را پوشیده بود !

چه می خواهم بگویم ؟

می خواهم بگویم ،

رنگ ها قادرند خواب را در چشمان ِ خواب ما بشکنند !

کدام رنگ ؟

رنگِ زرد ِ لباس ِ زنبورها که آن ستاره پوشیده بود !

باورش مشکل است !

ولی باور کن که من با آن ستاره

درباره ی باد و درختان ِ زیتون ،

دریا و سفر های دور دنیا ،

چتر و باران ها و زیبایی ِ رویایی چشم ها صحبت کردیم !

می بینی ؟

می بینی سلام گفتن به کسی که سلام را می فهمد ،

چقدر مشکل است !

 

از : حسین پناهی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox