تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ابر ادبیات پارسی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

حافظ

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 18 مرداد 1390-12:45 ب.ظ



روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
مِی ز خُمخانه به جوش آمد و می باید خواست

 نوبه ی زهدفروشانِ گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردنِ رندان پیداست

 چه ملامت بُود آن را که چنین باده خورَد؟
این چه عیب است بدین بی خردی؟ وین چه خطاست؟

 باده نوشی که در او روی و ریایی نبوَد
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نَه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالِم سِرّ است بدین حال گُواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
وآن چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدحْ باده خوریم؟
باده از خون رَزان است؛ نه از خونِ شماست!

این چه عیب است کزآن عیب، خِلَل خواهد بود
ور بُوَد نیز چه شد؟ مردم بی عیب کجاست؟

حافظ شیرازی





نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 12 تیر 1390-07:44 ب.ظ


به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست
و چشم آینه، جز مـــا به سوی دیگر نیست

چنان در آینه خورده گره تنــــم بـــــه تنت
که خود، تمیز تو و من، زهم میسر نیست

هــــــزار بار کتاب تن تــو را خوانــدم
هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست

برای تـــو همـــــه از خوبی تـــو می‌گوید
اگر چه آینه چون شاعرت سخنور نیست

ولی تو از آینه چیزی مپرس، از من پرس
کـــــــه او به راز تنت از من آشناتر نیست

تن تو بوی خود افشانده در تمـــام اتاق
وگرنه هیچ گلی، این چنین معطر نیست

بــــه انتهــــای جهـان می‌رسیم در خلایی
که جز نفس نفس آن‌جا صدای دیگر نیست

خوشا رسیدن با هم، که حالتی خوش‌تر
ز حالت تو در آن لحظه‌های آخــرنیست


حسین منزوی




نظرات() 

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 25 خرداد 1390-05:42 ب.ظ




بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران


کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران


 


هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد


داند که سخت باشد قطع امیدواران


 


با ساربان بگویید احوال آب چشمم


تا بر شتر نبندد محمل به روز باران


 


بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت


گریان چو در قیامت چشم گناهکاران


 


ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد


از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران


 


چندین که برشمردم از ماجرای عشقت


اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران


 


سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل


بیرون نمی​توان کرد الا به روزگاران


چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت


باقی نمی​توان گفت الا به غمگساران


سعدی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox