تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب سیاوش کسرایی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سیاوش کسرایی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 3 بهمن 1391-11:18 ب.ظ



دانه های باران به شیشه‌ها
ترانه دارد

در اجاق من آتشی
به چشمان من
زبانه دارد

بسته هر دری
خفته هر که خانه دارد
مرغ هوا هم آشیانه دارد

شب سمج می نماید و دل
بهانه دارد

دل هوای او
دل هوای می
دل هوای بانگ عاشقانه دارد
آن پرستوک از دیار ما
بارغم بر دل
رفت و کس ندانم کزو
نشانه دارد...


سیاوش کسرایی






نظرات() 

سیاوش کسرایی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 15 دی 1391-10:44 ب.ظ



من مستم
من مستم و میخانه پرستم
راهم منمایید
پایم بگشایید
وین جام جگر سوز مگیرید ز دستم.

می لاله و باغم
می شمع و چراغم
می همدم من، همنفسم، عطر دماغم.

خوش رنگ، خوش آهنگ
لغزیده به جامم.
از تلخی طعم وی اندیشه مدارید
گواراست به کامم.

در ساحل این آتش
من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بتگر!
من نامه سیاهم.

فریاد رسا ! در شب گسترده پر و بال،
از آتش اهریمن بدخو، به امان دار!
هم ساغر پر می
هم تاک کهنسال.

کان تاک زر افشان دهدم خوشه زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید ز دلم با می دیرین.

با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم.
با محتسب شهر بگویید که هشدار!
هشدار که من مست می هر شبه هستم.
سیاوش کسرایی




نظرات() 

سیاوش کسرایی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 29 مهر 1391-09:04 ب.ظ

شناور سوی ساحل‌های ناپیدا
دو موج رهگذر بودیم
دو موج همسفر بودیم.

گریز ما
نیاز ما
نشیب ما
فراز ما
شتاب شاد ما، با هم
تلاش پاک ما، توام
چه جنبش‌ها که ما را بود روی پرده‌ی دریا.

شبی در گردبادی تند، روی قله‌ی خیزاب
رها شد او ز آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ریخت مروارید بی‌پیوندمان بر آب.

از آن پس در پی همزاد ناپیدا
بر این دریای بی‌خورشید
که روزی شب‌چراغش بود و می‌تابید
به هر ره می‌روم نالان، به هر سو می‌دوم تنها.

سیاوش کسرایی




نظرات() 

سیاوش كسرایی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 30 تیر 1391-11:01 ب.ظ

بسیار گـــــــل که از کف من برده است باد
اما من غمیـــــــن
گلهای یــــــــــــــاد کس را پرپر نمی کنم
من مـــــــرگ هیچ عزیـــــــزی را
بـــــــاور نمی کنم

می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من
در هـــــــوا پـــــــر است...!


سیاوش كسرایی




نظرات() 

سیاوش کسرایی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 6 فروردین 1391-11:33 ب.ظ

برگریزان همه خوبی‌هاست.
می‌بریم از همه پیوند قدیم
می‌گریزیم از هم
سبک و سوخته، برگی شده‌ایم
در کف باد هوا چرخنده.
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروی نیست
وز گل یخ حتی
اثری در بغل سنگی نیست.
این‌همه بی‌برگی؟
این‌همه عریانی؟
چه کسی باور داشت!؟...
دل غافل! اینک
تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
در تماشاگه پاییز که می‌ریزد برگ.

سیاوش کسرایی




نظرات() 

سیاوش کسرایی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 19 مرداد 1390-11:22 ب.ظ


  عطر طراوت بود باران
 آغوش خالی بود خاک پاک دامان
 اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
 واندر لبان خورشید لبخند
 آن یک درودی گفت بردوست
 این یک نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
 عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خاک سرخ دامان



از سیاوش کسرایی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox