تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ادبیات جهان
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

مارگوت بیکل

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 4 بهمن 1390-03:28 ب.ظ


چه مدت لازم بوده است

تا كلمه عفو

بر زبان جاری شود

تا حركتی اعتماد انگیز

انجام گیرد؟

بیا تا جبران محبت های ناكرده كنیم

بیا آغاز كنیم.

فرصتی گران را به دشمن خویی

از كف داده ایم

و كسی نمیداند چه  قدر  فرصت باقی است

تا جبران گذشته كنیم

دستم را بگیر !

 

مارگوت بیکل






نظرات() 

مارگوت بیکل

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 12 دی 1390-10:03 ب.ظ



برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.


مارگوت بیکل
ترجمه : احمد شاملو





نظرات() 

اورهان ولی کانیک

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 12 دی 1390-12:08 ب.ظ

منو این هواهای عالی نابود كرد
كارمندِ اداره‌ی اوقاف بودم
تو همچین هوایی استعفا دادم
تو همچین هوایی معتادِ توتون شدم
تو همچین هوایی عاشق شدم
تو همچین هوایی فراموشم شد
كه یه لقمه نون ببرم خونه
مرضِ شعر گفتنم
كاملاً تو همچین هواهایی عود كرد
منو این هواهای عالی نابود كرد.


اورهان ولی کانیک
ترجمۀ شهرام شیدایی




نظرات() 

واهه آرمن

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 3 دی 1390-10:07 ب.ظ




هرگز به دست اش ساعت نمی بست

روزی از او رسیدم

پس چگونه است

که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟

گفت:

ساعت را از خورشید می پرسم

پرسیدم

روزهای بارانی چطور؟

گفت:

روزهای بارانی

همه‌ی ساعت ها ساعت عشق است!

- راست می گفت

یادم آمد که روزهای بارانی

او همیشه خیس بود-

 

از : واهه آرمن






نظرات() 

تون تلگن

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 27 آذر 1390-10:30 ب.ظ




مرد با خود اندیشید:
-
چه وقت می توانم یک دقیقه به او فکر نکنم؟
الان؟
رفت جایی نشست
و یک دقیقه به او فکر نکرد!
بعد بلند شد و به قدم زدنش ادامه داد
به فکر کردنش،
بیش تر
بدون وقفه
به زن!

 

از : تون تلگن






نظرات() 

اکتاویو پاز

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 17 آذر 1390-06:39 ب.ظ



کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند

من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشیدم

به مردمانی از خاک و نور

به خیابانی و دیواری

و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ

و به آن سنگ ها می اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده اند

در آب رود

در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.

 

به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشیدم

که خاطره ام را زنده نگه می دارد،

به آن چیزهای بی ربط که هیچ کسشان فرا نمی خواند:

به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه هنگام

که زمان از ورای آنها به ما می گوید

که مارا موجودیتی نیست

و زمان تنها چیزی است که باز می آفریند خاطره ها را

و در سر می پروراند رویاها را.

سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش :

خاک و 

نوری که در زمان می زید.

 

قافیه یی که با هر واژه می آمیزد:

آزادی

که مرا به مرگ می خواند،

آزادی

که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته.

آزادی من به من لبخند زد

همچون گردابی که در آن

جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

 

آزادی به بال ها می ماند

به نسیمی که در میان برگها می وزد

و بر گلی ساده آرام می گیرد.

به خوابی می ماند که در آن

ما خود

رویای خویشتنیم.

به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی

به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و

دست های زندانی .

 

آن سنگ به تکه نانی می ماند

آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی

آن برگ ها به پرنده گان.

 

انگشتانت پرنده گان را ماند:

همه چیزی به پرواز درمی آید.

 

 

از : اکتاویو پاز

ترجمه از : احمد شاملو






نظرات() 

پل الوار

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 7 آذر 1390-07:58 ب.ظ



تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

 

از : پل الوار






نظرات() 

نیکیتا استانسکو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 4 آذر 1390-09:45 ب.ظ




می دانیم که یک ضربدر یک می شود یک.

ولی از نتیجه ی ضرب یک تک شاخ و یک گلابی


هیچ تصوری نداریم.

می دانیم که پنج منهای چهار می شود یک

ولی نمی دانیم یک ابر منهای یک قایق بادبانی

چه می تواند باشد.

می دانیم که هشت تقسیم بر هشت می شود یک

ولی از یک کوه تقسیم بر یک بزغاله

هیچ نمی دانیم.

می دانیم یک به اضافه ی یک می شود دو

ولی من و تو، آه

نمی دانیم چه می شود.


اما حاصل ضرب یک ناجی و یک خرگوش

کسی است با سر سرخ.

یک دله دزد تقسیم بر یک پرچم

می شود یک خوک.

یک اسب منهای یک اتوموبیل

می شود یک فرشته.

یک گل کلم به اضافه ی یک تخم مرغ

می شود استخوان قوزک پا

فقط من و تو

در ضرب ، تقسیم

جمع و تفریق

همان باقی می مانیم

از ذهنم پاک شو

به دلم باز گرد.



شعر از نیکیتا استانسکو، ترجمه ی محسن عمادی





نظرات() 

بروژ آكرهای

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 29 مهر 1390-08:05 ب.ظ




چیزی نمانده
ماه
میان سكوت فرو میمیرد
آسمان از ستاره تهی میشود
چیزی نمانده
تو از خواب برخیزی
پردة پنجره رنگ ببازد
كوچه پر شود از گام و صدا و سایه
چیزی نمانده
سرم را كف دستم بگذارم...

چه بنویسم؟
چیزی نمانده از تو جدا شوم و
دلم پوكة فشنگی گردد
شلیكشده...

 

از : بروژ آكرهای

 

پ . ن :

ــ بروژ آكرهای متولد 1963 اربیل کردستان عراق




نظرات() 

میچیو مادو

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 2 شهریور 1390-01:49 ق.ظ



پروانه ها وقتی می خوابند

بالهایشان را به هم می چسبانند

پروانه ها اینقدر کوچک هستند

که جای کسی را نگیرند

اما باز می بینی

چه فروتنانه

خود را از وسط تا می کنند...

این را که می بینم

دوست دارم در گوش همه دنیا

بگویم:

هیس!

مواظب باشید

مبادا حتی کوچکترین صدا

خواب پروانه ها را آشفته کند

میچیو مادو



خواب پروانه‌ها
گزیدۀ اشعار "میچیو مادو" شاعر ژاپنی
مترجم: احمد پوری





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox