تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ادبیات جهان
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

ﭼﺎﺭﻟﺰ ﺑﻮﮐﻮﻓﺴﮑﯽ

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 11 شهریور 1391-07:24 ب.ظ

ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻣﯿﺮﯾﺨﺘﻢ، ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻡ، ﮐﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﺸﺮﻭﺑﺎﺕ
ﺍﻟﮑﻠﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ:
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺪﯼ ﻣﯿﻔﺘﺪ، ﻣﯿﻨﻮﺷﯽ ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ ...
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ
ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯿﻔﺘﺪ، ﻣﯿﻨﻮﺷﯽ ﺗﺎ ﺟﺸﻦ ﺑﮕﯿﺮﯼ ...
ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ، ﻣﯿﻨﻮﺷﯽ ﺗﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺑﯿﻔﺘﺪ!


ﭼﺎﺭﻟﺰ ﺑﻮﮐﻮﻓﺴﮑﯽ





نظرات() 

برتولت برشت ‏

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 مرداد 1391-10:35 ب.ظ


لشکر بیداد اکنون با صلابت پیش می راند ‏
ظالمان بَهر ِهزاران سال ِ دیگر‎ ‎نقشه می ریزند
زور، می گوید: آنچه هست این‎ ‎گونه خواهد ماند
هر صدائی جز صدای حاکمان خاموش!‏‎ ‎‏ ‏
بر‎ ‎سر بازارها می غرّد استثمار: ‏
‏                                                   تازه کردم صید خود‎ ‎آغاز
‏ لیک بسیاری به خیل بردگان، نومید، می گویند:‏
‏                                                   آنچه می خواهیم ما هرگز نمی آید.‏

هان و هان تا زندگی باقی است واژۀ هرگز نباید گفت
آنچه محکم بود دیگر‎ ‎نیست ‏
آنچه هست اکنون، این چنین دیگر نخواهد ماند.‏
‏ حاکمان آنگه که حرف خویش بس کردند‏
حرف ِ محکومان شود آغاز. ‏
پس، که را یارای آن باشد که «هرگز» بر زبان آرد؟
دیرپائی ستمکاران، متکی بر کیست؟ ‏
‏                                                       بی گمان بر ما.‏
محو استیلای جباران، متکی بر کیست؟
‏                                                       همچنان برما. ‏
‏ ای فرو افتاده، برپا‏‎ ‎خیز!‏
ای سپر انداخته، بستیز! ‏
‏ کیست بتواند ببندد راه بر آن کس که از وضع خود آگاه است؟‏
‏ پس، تودۀ مغلوب امروزین، فاتح فردا‎ ‎ست
وان زمان، «هرگز»، بی گمان «امروز» خواهد شد.‏

شعری از برتولت برشت ‏
ترجمۀ سهراب شباهنگ




نظرات() 

مارینا تسوتایوا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 23 خرداد 1391-12:18 ب.ظ

به این خوشم که شما گرفتارِ من نیستید
به این خوشم که من گرفتارِ شما نیستم
به سختیِ این کره­‌ی خاکی
که هرگز زیر پاهای ما را خالی نمی‌کند
به این خوشم که می‌توان مسخره بود
گستاخی کرد و کلام را به بازی نگرفت
و سرخ نشد از موجِ کُشنده
هنگامی که آستین‌­هامان آهسته به هم ساییده می‌­شوند

و به این خوشم که شما در حضور من
به‌­راحتی دیگری را در آغوش می­‌کشید
و از این که شما را نمی‌­بوسم
آتشِ سوزان جهنم برایم آرزو نمی‌­کنید
خوشم که نام لطیف مرا، ای نازنین من
شبانه‌­روز به­‌بیهودگی یاد نمی‌­کنید
خوشم که در سکوت سرد کلیسا، ای آوازه‌­خوانان
برای ما سرود ستایش سر نمی­‌دهید

سپاس قلبی من از آن شما باد
شما که خود نمی‌­دانید
چه عاشقانه مرا دوست می­‌دارید
و سپاس برای آرامشِ شب­‌هایم
برای کم­‌یابیِ ملاقات‌­های تنگِ غروب
برای فقدانِ گردش­‌هامان زیرِ نورِ ماه
برای بی‌­حضوریِ خورشیدِ بالای سرمان
برای این‌که، افسوس! شما گرفتارِ من نیستید
برای این‌که، افسوس! من گرفتار شما نیستم.


مارینا تسوتایوا
ترجمه از : پریسا شهریاری


مارینا تسوتایوا(1892-1941 روسیه)




نظرات() 

ماریان کوهن

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 2 خرداد 1391-03:29 ب.ظ



فردا خیانت خواهم کرد، نه امروز
امروز، ناخن هایم را بکشید،
خیانت نخواهم کرد.
شما مرزهای شهامت مرا نمی شناسید
من، اما، از آن با خبرم.
شما پنج دستید،
سخت و زمخت و پر از حلقه های آهنین
بر پایتان چکمه های میخ دار
اما من فردا خیانت خواهم کرد
نه امروز
به این یک شب نیاز دارم
تا تصمیم بگیرم
دست کم به یک شب نیاز دارم
برای برائت، ندامت، و خیانت
برائت از دوستان،
ندامت از نان و شراب،
خیانت به زندگی،
یعنی مردن.
من فردا خیانت خواهم کرد
نه امروز
در زیر پنجره سوهانی است
نه برای جلاد
نه برای میله های بیرون پنجره
بلکه برای رگ های مچ من
آری، امروز حرفی برای گفتن ندارم
فردا خیانت خواهم کرد

ماریان کوهن




نظرات() 

واهه آرمن

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 12 فروردین 1391-01:42 ب.ظ

دیكـــتاتــور
بر صفحه‌ی تلویزیون
از آزادی می گوید
جهان از جیغ میلیون ها نوزاد می لرزد
شاعر لیوان را پر می كند
آن را به سلامتی گینزبرگ سر می كشد
كلاغی روی آنتن تلویزیون می نشیند
و بر شانه های دیكتاتور
فضله می اندازد.

واهه آرمن




نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 28 اسفند 1390-02:19 ق.ظ


یک طرف تنش بلور
سوی دیگر از شبنم
جای دو چشمانش ستاره
و خنده هایش، بغل بغل شکوفه......
دلش اما نپرس!
شاید اشتباهی شده
آن که او را ساخته
وقتی به دلش رسیده
بدجوری بی حوصله بوده!
دلش تمام از سنگ است
سنگ مرمر مرغوب
برای روی قبر من
و همه شما که دوستش دارید!

{دخترک رویا- شل سیلور استاین}




نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 7 اسفند 1390-08:30 ب.ظ

اولیـــ ـن بــ ـار

کــه بــخــواهـ ـم بـگــویـمـ دوسـ ـتـتـــ دارمــ خــیلـی ســ ـختـــ استـــ


تــبــــــ مــی کنــمـ، عـرق مـی کنم، مــــی لرزمـــ

جـــان مــ ـی دهـــم هـــ ـزار بار


مـــی مــ ـیـرم و زنــدهـ مــ ـی شــوم پـــیش چشـــ ـمــهـای تو


تـا بــ ـگـویــم
دوسـ ـتـتـــ دارمــ

اولـیـــن بـــ ـار که بخواهم بگویم
دوسـ ـتـتـــ دارمـــ

خـــیـلی سختــ استــــ


اما آخرین بـار آن از همیشه سـخـت تر استـــ


و امـــروز مــی خــواهــم بـرای آخـریـن بــار بــگویـم
دوسـ ـتـتـــ دارمـــ

و بـعد راهــم را بــگیـرم و برومــ

چـون تازه فهمیدمـــ

تــو هرگز دوسـ ـتـم نـداشتــ ـی


شل سیلور استاین




نظرات() 

شل سیلور استالین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 28 بهمن 1390-02:48 ب.ظ


مادر سیلویا می گه، سیلویا کارداره
اونقدر سرش شلوغه که نمی تونه بیاد پای تلفن
مادر سیلویا می گه، سیلویا داره
یه زندگی تازه رو شروع می کنه.
مادر سیلویا می گه:"سیلویا الان خوش بخته
چرا نمی ذاری به حال خودش باشه؟"
تلفن چی می گه:
"چهل سنت دیگه، برای سه دقیقه ی بعدی."

خواهش می کنم خانم ایوری
من باید باهاش حرف بزنم
فقط یه دقیقه
خواهش می کنم خانم ایوری
فقط می خوام بهش بگم...

مادر سیلویا می گه، سیلویا داره چمدونشو می بنده
اخه امروز از اینجا می ره.
مادر سیلویا می گه، سیلویا شوهر می کنه
به یه ادمی از گالستون وی.
مادر سیلویا می گه:"چیزی بهش نگین...
که اشکاش سرازیر می شه و از اینجا جنب نمی خوره."

تلفن چی می گه:
"چهل سنت دیگه، برای سه دقیقه ی بعدی."
خواهش می کنم خانم ایوری
می خوام باهاش حرف بزنم
فقط یه دقیقه
خواهش می کنم خانم ایوری
فقط می خوام بهش بگم...

مادر سیلویا می گه:سیلویا عجله داره.
قراره با قطار ساعت نه حرکت کنه.
مادر سیلویا می گه:"چتر تو بردار، سیلویا
بیرون بارون می باره."
مادر سیلویا می گه:" از اینکه تلفن کردین ممنونم، اقا!
لطفا دیگه زنگ نزنین."
تلفن چی میگه:
"چهل سنت دیگه، برای سه دقیقه ی بعدی."

خواهش می کنم خانم ایوری
می خوام باهاش حرف بزنم
فقط یه دقیقه
خواهش می کنم خانم ایوری
فقط می خوام بهش بگم:
خداحافظ
بهش بگین خداحافظ
بهش بگین خداحافظ
خواهش می کنم بهش بگین خداحافظ
خداحافظ...


شل سیلور استالین






نظرات() 

لنگستن هیوز

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 12 بهمن 1390-09:35 ب.ظ





بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ

و بار دیگر وطن را بسازیم!



لنگستن هیوز
احمد شاملو



نظرات() 

ژاک پرهور

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 5 بهمن 1390-04:56 ب.ظ



- كجا مى روى زندان بان زیبا

با این كلید آغشته به خون؟

- مى روم آن را كه دوست مى دارم آزاد كنم
اگر هنوز فرصتى به جاى مانده باشد.
آن را كه به بند كشیده ام
از سر مهر، ستمگرانه
در نهانى ترین هوسم
در شنیعترین شكنجه ام
در دروغ هاى آینده
در بلاهت پیمان ها.
مى خواهم رهاییش بخشم
مى خواهم آزاد باشد
و حتّا از یادم ببرد
و حتّا برود
و حتّا بازگردد و
دیگر بار دوستم بدارد
یا دیگرى را دوست بدارد
اگر دیگرى را خوش داشت.
و اگر تنها بمانم و
او رفته
با خود نگه خواهم داشت
همیشه
در گودى ِ كف دستانم
تا پایان عمر
لطف پــــستــ.انـــهاى الگو گرفته از عشقش را.


ژاک پرهور

ترجمه
احمد شاملو





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox