تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ادبیات جهان
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 26 آبان 1391-11:53 ب.ظ

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به 100 یا 200 یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
یک میلیارد و هفت میلیون وصدهزار وسی دوآرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین
و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!!


شل سیلور استاین




نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 26 آبان 1391-01:17 ق.ظ

پسر كوچولو گفت: «گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.»

پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می افتد.»

پسر كوچولو آهسته گفت: « من گاهی شلوارم را خیس می كنم.»

پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور»

پسر كوچولو گفت: « من اغلب گریه می كنم»

پیرمرد سر تكان داد: «من هم همین طور»

پسر كوچولو گفت: « از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند.»

و گرمای دست چروكیده را احساس كرد:

«می فهمم چی می گی كوچولو، می فهمم.»


- شل سیلور استاین




نظرات() 

مارگارت اتوود

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 22 آبان 1391-05:40 ب.ظ

آن لحظه كه پس از چندین سال

كار سخت و سفری دور و دراز

در میانه اتاقت می ایستی

در خانه نیم هكتاری ات در جزیره

نفسی از ته دل می كشی

“بالاخره رسیدم. این جا خانه من است.”

 

درست در همان لحظه

 درختان

بازوانشان را از گردا گرد تو برمی چینند،

پرندگان آواز خود را پس می گیرند،

صخره ها كمر می خمانند و فرو می ریزند،

و هوا چون موجی پس می نشیند

ودیگر نمی توانی نفس بكشی.

 

نجوا می كنند:

“مال تو نیست هیچ چیز.

تو مهمانی بودی هر از چند گاهی،

از تپه بالا می رفتی، پرچم بر قله آن می زدی ، پیروزی ات را جار می زدی.

ما هرگز مال تو نبودیم

تو هرگز پیدایمان نكردی

همیشه بر عكس بود این.”


مارگارت اتوود





نظرات() 

ژاک پره ور

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 9 آبان 1391-09:32 ب.ظ

به كجا می روی ای زندانبان زیبا
با این كلید آغشته به خون
می روم تا زنی را كه دوست دارم رها كنم
اگر هنوز وقتی مانده باشد
زنی كه دربندش كرده ام

از روی مهر, بی رحمانه
در پنهان ترین هوسم
در ژرف ترین عذابم
در دروغ های آینده
در حماقت سوگندها
می خواهم رهایش كنم
می خواهم رها باشد
و حتا فراموشم كند
و حتا برود
و حتا برگردد
و دوباره دوستم بدارد
یا دیگری را دوست بدارد
اگر دیگری را بخواهد
و اگر تنها بمانم
و او رفته باشد
نگه خواهم داشت به تنهایی
نگه خواهم داشت تا ابد
در گودی دستانم
تا آخرین روز
نرمای سینه های شكل گرفته از عشقش را.


ژاک پره ور (ترجمه مریم رئیس دانا)




نظرات() 

عزیز نسین

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 27 مهر 1391-08:06 ب.ظ


حدس می‌زنم
که خواهی گریخت
التماس نمی‌کنم
از پی‌ات نمی‌دوم
اما صدایت را در من جا بگذار!

می‌دانم
که از من دل می‌کنی
راهت را نمی‌بندم
اما عطر موهایت را در من جا بگذار!

می‌دانم
که از من جدا خواهی شد
خیلی ویران نمی‌شوم
از پا نمی‌افتم
اما رنگت را در من جا بگذار!

احساس می‌کنم
تباه خواهی شد
و من خیلی غمگین می‌شوم
اما گرمایت را در من جا بگذار!

فرقش را با حالا می‌دانم
که فراموشم خواهی کرد
و من
اقیانوسی خواهم شد سیاه و غم‌انگیز
اما طعم بودنت را در من جا بگذار!

هر طور شده خواهی رفت
و من حق ندارم که تو را نگه دارم
اما خودت را در من جا بگذار!


عزیز نسین






نظرات() 

آنا آخماتووا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 22 مهر 1391-07:10 ب.ظ

دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
نه آبی، نه شرابی
دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود
و تماشای غروب از پنجره نیز
تو با خورشید زندگی می‌کنی
من با ماه
در ما ولی فقط یک عشق زنده است

برای من، دوستی وفادار و ظریف
برای تو دختری سرزنده و شاد
اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو می‌بینم
توئی که بیماری‌ام را سبب شده‌ای
دیدارها کوتاه و دیر به دیر

در شعر من فقط صدای توست که میخواند
در شعر تو روح من است که سرگردان است
آتشی برپاست که نه فراموشی
و نه وحشت می‌تواند بر آن چیره شود
وای کاش می‌دانستی در این لحظه
لب‌های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.





آنا آخماتووا -  مترجم : احمد پوری




نظرات() 

مارگوت بیگل

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 17 مهر 1391-08:01 ب.ظ

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم؟
تا روزها بی ثمرنماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام میگذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام


مارگوت بیکل

ترجمه
استاد شاملو





نظرات() 

تورگوت اویار

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 16 مهر 1391-03:05 ق.ظ

یک دست در جیب چپ
دست دیگر
در جیب راست..

این اندوه ِ آشنا،

تصویر پاییز ست


تورگوت اویار
ترجمه: سیامک تقی زاده








نظرات() 

چارلز بوکفسکی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 27 شهریور 1391-04:22 ب.ظ

باید باور کنیم

تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست،

روزهای خسته‌ای

که در خلوت خانه پیر می‌شوی...

و سال‌هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.

تازه

تازه پی می‌بریم

که تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن!

دیر آمدن!

 

 

از: چارلز بوکفسکی





نظرات() 

برتولت برشت

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 14 شهریور 1391-04:41 ب.ظ


میخواهم با کسی بروم
که دوستش دارم..
نمیخوام بهای همراهی را
با حساب و کتاب بسنجم،
یا در اندیشه ی خوب و بدش باشم،
نمیخوام بدانم
دوستم میدارد یا نمیدارم..
میخواهم بروم
با کسی که
دوستش میدارم...



Ich will mit dem gehen , den ich liebe
Ich will nich ausrechene , was es kostet
Ich will nicht anchdenken , ob es gut ist
Ich will nicht wissen , ob er mich liebt
Ich will mit ihm gehen , den ich liebe




برتولت برشت




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox