تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ادبیات جهان
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

Mark Strand

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392-11:43 ق.ظ


از قطب‌های مخالف باد می‌آید

آرام سفر می‌کند

 

زن در حال‌وهوایی جدی سِیر می‌کند

مرد در ابرها گام برمی‌دارد

 

زن خودش را آماده می‌کند

موهایش را باز می‌کند

 

چشم‌هایش را آراسته می‌کند

لب‌خند می‌زند

 

خورشید دندان‌هایش را گرم می‌کند

نوکِ زبانش مرطوبشان می‌کند

 

مرد غبارِ لباسش را می‌تکاند

کراواتش را سفت می‌کند

 

سیگار می‌کشد

به‌زودی به هم می‌رسند

 

باد نزدیک‌ترشان می‌کند

حرکت می‌کنند

 

نزدیک‌تر، نزدیک‌تر

هم‌دیگر را بغل می‌کنند

 

زن بستر را آماده می‌کند

مرد نفَس‌نفَس می‌زند

 

ازدواج می‌کنند

بچه‌دار می‌شوند

 

باد دورشان می‌برد

در جهاتی متفاوت

 

مرد وقتی کراواتش را سفت می‌کند

فکر می‌کند باد قوی است

 

زن وقتی لباسش را می‌پوشد

می‌گوید این باد را دوست دارم

 

باد پیش می‌رود

باد همه‌چیزشان است

 

Mark Strand/ 1934-present





نظرات() 

آنا آخماتووا

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392-12:04 ب.ظ

چگونه فراموش کنم که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟
چگونه زندگی روزمره جای همه چیز را گرفت .
و عمرم مثل دعای یکشنبه ی کلیسا، یکنواخت و خسته کننده سپری شد؟
چه راهها دوشادوش آنکس رفتم که اصلا دوستش نداشتم ،
و چه بارها دلم هوای آنکس کرد که دوستش داشتم.
حالا دیگر راز فراموشکاری را از همه ی فراموشکاران بهتر آموخته ام .
دیگر به گذشت زمان اعتنایی نمی کنم،
اما آن بوسه های نگرفته و نداده ، آن نگاههای نکرده و ندیده را که به من باز خواهد داد؟

آنا آخماتووا




نظرات() 

دریتا کُمو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 30 فروردین 1392-08:32 ب.ظ


  تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام

  صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من

  یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد

  حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را

 

  تنهایی زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

  فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند

  آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند

  آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند

 

  تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد

  کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت

  کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

 

  تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

  خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار

  خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

 

  تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

  خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی

 

  تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

  تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی

  وقتی تو رفته‌ای از این خانه

  وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

  وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب

 

  دریتا کُمو

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 





نظرات() 

سعاد الصباح

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 29 فروردین 1392-10:37 ب.ظ


من هم می‌توانستم
مثل تمام زنان
آینه‌بازی کنم
می‌توانستم قهوه‌ام را در گرمای تخت‌خوابم
جرعه‌جرعه بنوشم
و وراجی‌هایم را از پشت تلفن پی بگیرم
بی آنکه از روزها و ساعت‌ها
خبری داشته باشم.
می توانستم آرایش کنم
سرمه بکشم
دل‌ربایی کنم
و زیر آفتاب برنزه شوم
و روی امواج مثل پری دریایی برقصم
می‌توانستم خود را به شکل فیروزه و یاقوت درآورم
و مثل ملکه‌ها بخرامم
می‌توانستم
کاری نکنم
چیزی نخوانم و ننویسم
و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم
می‌توانستم
شورش نکنم
خشمگین نشوم
با فاجعه ها مخالفت نکنم
و در برابر رنج‌ها فریاد نزنم
می‌توانستن اشک را ببلعم
سرکوب شدن را ببلعم
و مثل همه‌ی زندانی‌ها با زندان کنار بیایم
من می‌توانستم
سوالات تاریخ را نشنیده بگیرم
و از عذاب وجدان فرار کنم
من می‌توانستم
آه همه‌ی غمگینان را
فریاد همه‌ی سرکوب‌شدگان را
و انقلاب هزاران مرده را ندیده بگیرم
اما من به همه‌ی این قوانین زنانه خیانت کردم
و راه کلمات را برگزیدم.

سعاد الصباح




نظرات() 

ولادیمیر مایاكوفسكی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 بهمن 1391-12:50 ق.ظ

غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد
پسرش نیست.

ولادیمیر مایاكوفسكی




نظرات() 

کنستانتین کاوافی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 18 دی 1391-02:36 ب.ظ

بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،
دیوارهایی به دورم ساخته اند،

ضخیم و بلند.
و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.
نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم:

این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد -
که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.
وقتی این دیوارها را می ساختند،

چگونه ممکن بود متوجه نشوم!
اما هیچوقت از آنانی که می ساختند،

حتی صدایی نشنیدم.
چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.



 از : کنستانتین کاوافی ترجمه از : کامیار محسنین






نظرات() 

برتولد برشت

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 12 آذر 1391-08:51 ب.ظ

نظر به اینکه
ما ضعیفیم
برای بندگی ما
قانون ساختید
نظر به اینکه دیگر
نمیخواهیم بنده باشیم
قانون شما در آینده باطل است

تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر این ست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم

نظر به اینکه
گرسنه خواهیم ماند
اگر زین بیش تحمل کنیم
تا که باز
غارت کنید ما را
مصممیم که زین پس
از نان شب که فاقد آنیم
کسی نیست ما را جدا نماید
جز شیشه های ویترین
نظر به اینکه
با تفنگ و توپ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم



نظر به اینکه
خانه های بسیار
در هر کجا به پاست
ولی ما
بامی بر سر نداریم
تصمیم ما بر این ست
که در این خانه ها بخوابیم
زیرا که دیگر
زاغه هامان خوش نمیاید
نظر به اینکه
با تفنگ و توپ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر این ست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم

نظر به اینکه
ذغال ها به خروار
در انبارهایتان پر است
ما بی ذغال
از سردی زمستان میلرزیم
تصمیم ما بر اینست
که آن ذغال ها را
در اختیار گیریم
نظر به اینکه
با توپ و تفنگ
تهدید میکنید ما را
تصمیم ما بر این ست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم

نظر به اینکه
موفق نمیشوید
ما را دستمزدی کافی دهید
خود کارگاه ها را
در اختیار خواهیم گرفت
نظر به اینکه بدون شما
ما را نان کافی خواهد بودَ
نظر به اینکه با توپ و تفنگ
تهدید میکنید مَا را
تصمیم ما بر اینست
کز زندگانی بد
بیشتر از مرگ بترسیم

نظر به اینکه
به گفته های دولت
ایمان نداریم
زین پس مصممیم
رهبری را خود در دست گیریم
و دنیای بهتری سازیم
نظر به اینکه
تنها زبان توپ را آشنا هستید
و به زبان دیگری تکلم نمیکنید
ناچار خواهیم بود
لوله های توپ را
به طرف شما برگردانیم


برتولد برشت





نظرات() 

برتولت برشت

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 9 آذر 1391-09:26 ب.ظ


پرسش های یک کارگر باسواد / برتولت برشت

«تب» هفت دروازه را
چه کسی ساخت؟
در کتاب ها نام پادشاهان آمده است.
تخته سنگ ها را پادشاهان بر دوش کشیدند؟
و بابل را که بار ها ویران شد
چه کسی هربار ساخت؟
عمله ها ،در کدام خانه های شهر پر زرق و برق لیما
ماوا داشتند؟
در غروب روزی که دیوار چین تمام شد
بنّایان آن به کجا رفتند؟
رم عظیم پر از طاق نصرت است
چه کسی آن ها را بر پا کرد؟
سزار ها بر چه کسانی پیروز شدند؟
آیا بیزانس پر آوازه در سرودها
برای ساکنان خود فقط قصر داشت؟
در آتلانتیس افسانه ای حتی
در آن شب که دریا به کام خود می کشیدش
به دریا افتادگان ،بر سر بردگان شان
نعره می کشیدند.
اسکندرجوان هند را تسخیر کرد.
خودش تنها؟
سزار«گل ها » را در هم کوبید.
دست کم یک آشپز همراهش نبود؟
فیلیپ اسپانیایی ، وقتی ناوگا نش غرق شد، گریست.
جز او هیچکس گریه نکرد؟
فریدریش دوم در جنگ هفت ساله
پیروز شد.
جز او کس دیگری پیروز نشد؟
بر هر صفحه یک پیروزی
چه کسی شام پیروزی ها را می پخت؟
هر دهه ،یک بزرگْ مَرد.
چه کسی هزینه های جانبی را می پرداخت؟
این همه روایت!
این همه پرسش!


برتولت برشت






نظرات() 

گئورگ تومانیان

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 7 آذر 1391-11:20 ب.ظ


صبح تو را در فروشگاه دیدم
هلو و زردآلو سوا می‌كردی
گفتی برای یك مهمان است.
تمام روز
در انتظار زنگ تلفن بودم.


گئورگ تومانیان
ترجمه: واهه آرمن





نظرات() 

برتولت برشت

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 30 آبان 1391-10:20 ب.ظ

در زیر پوشش امور روزانه
ناگفته ها را آشکار کنید
در پس هر قاعده جاری
بیهودگی را باز شناسید
بر کوچکترین حرکت با بدگمانی بنگرید
هر چند ظاهرش ساده باشد
عادت مرسوم را به سادگی نپذیرید
در آن ضرورتی بجویید
مصرا از شما تمنا می کنم
در برابر حوادث روزمره نگویید طبیعی است
در دورانی که آشفتگی فمان می راند و خون می ریزد
و فرمان آشوب می دهد
و خود سری جای قانون را می گیرد
و آدمیان ناآدم می شوند
هرگز مگویید این طبیعی است
تا هیچ چیز ساکن ننماید.

برتولت برشت




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox