تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب مهدی اخوان ثالث
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394-06:49 ب.ظ

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است .

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است .

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای هم‌گناه من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم‌گناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهیها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی .

در این ایوان سرپوشیده‌ی متروک

شب افتاده‌ست و در تالاب من دیری‌ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ‌کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهیها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند .

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !


مهدی اخوان ثالث






نظرات() 

مهدی اخون ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 16 خرداد 1392-02:18 ب.ظ

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد.
.
یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم, که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود, رنگارنگ, از همه رنگ, بخر و ببر!

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.


مهدی اخون ثالث





نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 6 اردیبهشت 1392-01:47 ق.ظ


ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت، اما... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد


مهدی اخوان ثالث





نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 بهمن 1391-11:47 ب.ظ


امشب دلم آرزوی تو دارد
نجواکنان و بی آرام ، خوش با خدایش
می نالد و گفت و گوی تو دارد
- تو ، آنچه در خواب بینند ،
پوشیده در پرده های خیال آفرینند
تو ، آنچه در قصه خوانند
تو ، آنچه بی اختیارند پیشش
و آنچه خواهند نامش ندانند -
امشب دلم آرزوی تو دارد.
دل آرزوی تو وانگاه
این بستر ِ تهمت آغشته ی چشم در راه
بوی تو ، بوی تو ، بوی تو دارد .
-بوی تو در لحظه های نه پروا ، نه آزرمی از هیچ
تن زنده ، دل زنده ، جان جمله خواهش
هولی نه ، شرمی نه از هیچ
آن بو که گوید تو هستی
در اوج شور هوس، اوج مستی
جبران ِ خشمی که از خلوت دوش دارم
خواهی دلم جویی ، اما همه تن پرستی
و آن بو که چون عشوه های تو گوید : عزیزا!
دریاب کاین دم نپاید
دریاب و دریاب ، شاید
دیگر به چنگت نیاید
امشب شبی دان و عمری ، میدیش
آن شکوه و خشم دوشین رها کن
مسپار دل را به تشویش-
ای غرقه ی نور در این شب ِ تلخ ِ دیجور
این بستر امشب - شگفتا ، چه حالی ست ! -
بوی تو، بوی تو دارد
بوی شبستان ِ موی تو دارد
بوی شبانی که خوشبخت بودیم
در بستری تا سحر می غنودیم
بوی نترسیدن ما
از " او " من ، همچو " او " ی تو دارد
- بوی گلاویزی و بی قراری
و لذت کامیابی
و شور ِ با عشق ، شب زنده داری -
امشب عجب بسترم باز بوی تو دارد.
تو راه ِ روحی ، کلید گشایش
وین زندگی را چه بیهوده ! - تنها بهانه
تو صحبت ِ عشق و آنگاه
خواب ِ خوش ِ آشیانه
در سازهای ِ غم آلود ِ این عمر ِ بی نور
پر شورتر پرده ی عاشقانه .
در مرگبوم ِ بیابان
و در هراس شب ِ دم به دم ظلمت افزا
هر گوشه صد هیکل هیبت آور هویدا
آنگه که دیری ست دیگر
از راه و یراه ، چون امن و تشویش
یک رشته گم گشته ، صد رشته پیدا.
و مرد ِ آشفته ی رفته هر سوی
صد بار گشته ست نومید و غمگین
از عشوه و غمز ِ صد کورسوی دروغین -
ای ناگهان در پس ِ تپه ی وحشت و یأس
آن شعله ی راستگوی نشانی !
ای واحه ی زندگی ، خیمه ی مهربانی!
بعد از چه بسیار دشواری ِ تلخ و جانکاه
شیرین و بی منت آسایش رایگانی!
تو نوش ِ آسایشی، ناز ِ لذت
تو راز ِ آن، آن ِ جان و جمالی
ای خوب ، ای خوبی ، ای خواب
تو ژرفی و صفوت ِبرکه های زلالی
یک لحظه ی ساده و بی ملالی
ای آبی روشن ، ای آب ...



مهدی اخوان ثالث




نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 9 خرداد 1391-10:25 ب.ظ

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم



های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل



ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است


مهدی اخوان ثالث


پ.ن:  این شعر با صدای سهیل نفیسی
 
دانلود






نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 14 اسفند 1390-02:23 ق.ظ


دکتر محمد مصدق در۱۴اسفند ۱۳۴۵دیده از جهان فروبست.


در مورد او بسیار گفته و نوشته اند اما اینجا بد ندیدم یادآوری کنم از شعری که زنده یاد مهدی اخوان ثالث برای او سرود. "تسلی و سلام" قصیده ای است که اخوان ثالت در فروردین ۱۳۳۵برایش سرود.

اخوان ثالث آنزمان بیست و هشت ساله بود و بواسطه مبارزات سیاسی دوران محکومیتش را در زندان زرهی میگذراند. هواخوری در زندان مصادف شد با دیدن دکتر مصدق در حال قدم زدن با رب دشامبرمعروفش در پس سیم و حصار و به تعبیر اخوان چون شیری در قفس که الهام بخش این شعر گردید. آنطور که خودش میگوید با توجه به فضای سیاسی آنزمان نمیشد نام مصدق را بر زبان راند و برای همین در آغاز این اثر نوشته: برای پیر محمد احمد آبادی. البته بعدها اخوان توضیح میدهد که منظورش از "پیر محمد احمد آبادی" دکتر محمد مصدق بوده که در آن موقع در خانه خود در احمد آباد کرج زندانی بود.

این سروده با تشبیه بسیار زیبایی آغاز میشود حکایت از گرد و غبار صحراست که نشان از آمدن سواری میکند.

دیدی دلا که یار نیامد ؟
گرد آمد و سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
و آن ضیف نامدار نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت
و آن کرده ها به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیب
ای باغبان، بهار نیامد
بشکفت پس شکوفه و پژمرد
اما، گلی ، به بار نیامد
خوشید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کزبندت ایچ عار نیاید
سودت حصار و پیک نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد
زی تشنه کشتگاه نجیبت
جز ابر ز هر بار نیامد
یکی از آن قوافل پر با
ران گهر نثار نیامد
ای نادر نوادر ایام
کت فرو بخت یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار نیامد
افسوس کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد
و آن رنج بی حساب تو، درداک
چون هیچ در شمار نیامد
و ز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد
من دانم و دلت که غمان چند
آمد، ور آشکار نیامد
چندان که غم بجای تو بارید
باران به کوهسار نیامد


یاد و نام مصدق و مهدی اخوان ثالث گرامی...





نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 17 آبان 1390-10:28 ب.ظ





نعش این شهید عزیز


روی دست ما مانده ست

روی دست ما ، دل ما

چون نگاه ، ناباوری به جا مانده ست

این پیمبر ، این سالار

این سپاه را سردار

با پیامهایش پاك

با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست

ما باین جهاد جاودان مقدس آمدیم

او فریاد

می زد

هیچ شك نباید داشت

روز خوبتر فرداست

و

با ماست

اما

اكنون

دیری ست

نعش این شهید عزیز

روی دست ما چو حسرت دل ما

برجاست

و

روزی این چنین بتر با ماست

امروز

ما شكسته ما خسته

ای شما به جای ما پیروز

این شكست و پیروزی به كامتان خوش باد

هر چه می خندید

هر چه می زنید ، می بندید

هر چه می برید ، می بارید

خوش به كامتان اما

نعش این عزیز ما را هم به خاك بسپارید


مهدی اخوان ثالث





نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 30 مرداد 1390-02:14 ق.ظ



خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد


و لیکن من برای خود خدای دیگری دارم


ریا و رشوه نفریبد اهورای مرا آری

خدای زیرک بی اعتنای دیگری دارم


بسی دیدم ظلمنا خوی مسکین ربنا گویان

من اما با اهورایم دعای دیگری دارم


زقانون عرب درمان مجو در یاب اشاراتم

نجات قوم خود را من شفای دیگری دارم .



اخوان ثالث




نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 8 بهمن 1389-01:13 ب.ظ

زمستان

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی

هر چه برگم بود و بارم بود،

هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود،

هر چه یاد و یادگارم بود،

ریخته ست.

 

چون درختی در زمستانم،

بی كه پندارد بهاری بود و خواهد بود.

دیگر اكنون هیچ مرغ پیر یا كوری

در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟

دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش،

با امید روزهای سبز آینده؛

خواهدم اینسوی و آنسو خست؟

چون درختی اندر اقصای زمستانم.

ریخته دیری ست

هر چه بودم یاد و بودم برگ.

یاد با نرمك نسیمی چون نماز شعله بیمار لرزیدن،

برگ چونان صخره كری نلرزیدن.

یاد رنج از دست های منتظر بردن،

برگ از اشك و نگاه و ناله آزردن.

 

ای بهار همچنان تا جاودان در راه!

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.

هرگز و هرگز

بر بیابان غریب من

منگر و منگر.

سایه نمناك و سبزت هر چه از من دورتر،خوشتر.

بیم دارم كز نسیم ساحر ابریشمین تو،

تكمه ی سبزی بروید باز،بر پیراهن خشك و كبود من.

همچنان بگذار

تا درود دردناك اندهان ماند سرود من.




از مهدی اخوان ثالث





نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 12 دی 1389-03:25 ق.ظ



قاصدک!هان،چه خبر آوردی؟

از کجا،وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،اما،اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی.

 

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری،باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک!

در دل من،همه کورند و کرند.

 

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو،دروغ؛

که فریبی تو،فریب.

 

قاصدک!هان،ولی...آخر...ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام،آی!کجا رفتی؟آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی

        طمع شعله نمی بندم

                خردک شرری هست هنوز؟

 

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.


از مهدی اخوان ثالث




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox