تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب یغما گلرویی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 20 آذر 1393-12:13 ب.ظ

«بی‌خوابی»

در این ساعتِ شب
تو باید خفته باشی
در پیراهنِ صورتیِ خوابت
و حتم دارم پادشاهِ هفتم
در همین لحظه از تو خواستگاری می‌کند.
همیشه از شاه‌ها بدم میآمده!

نه به خاطرِ زبانِ چاپلوسِ فارسی
که کاسه‌لیسانه
هر کارِ بزرگی را
شاه لقب داده است:
مثلِ شاه‌کار و شاه‌راه و شاه‌کلید
و نه به خاطرِ تاریخی
که زیر چکمه‌ی شاهان بنا شده...

از شاه‌ها شکایت داشته‌ام
چرا که هف‌تایشان هر شب به خوابت می‌آیند
و تو شاعری عاشق را
که به جرمِ ننوشتن مدیحه در سیاه‌چال قصرهاشان زندانی‌ست
از خاطر می‌بری...

در این ساعتِ شب
تو باید خفته باشی
با لب‌خندی که ارثیه‌ی عروسک کودکیِ توست بر لب‌هایت
و نسیمی که از دریچه‌ی کولر می‌وزد
چند تارِ مو را بر پیشانی‌ات
به رقص درآورده است...

تو خفته‌ای بدون شک
که من خیره مانده‌ام
به دودِ سبز سیگاری
که یک سیگار نیست
دغدغه‌های مردی سی و چند ساله است
که می‌پندارد زنده‌گی هم
مانند دیوارهای دبیرستان اوست
که هر روز
جسارتِ کفش‌های کتانی‌اش را
بر شانه‌هاشان احساس می‌کردند...

تو در خانه و خیابانی دور خفته‌ای
و من بر جنازه‌ی خوابم ایستاده‌ام
با روان‌نویسی خونین
و بر کاغذ جز چند عبارتِ خط‌خورد
چیزی نیست... //



یغما گلرویی





نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 5 آذر 1393-01:08 ب.ظ

«باران برای تو می‌بارد...»

این برگ‌های زرد
به خاطر پاییز نیست که از شاخه می‌افتند
قرار است تو از این کوچه بگذری
و آن‌ها پیشی می‌گیرند از یک‌دیگر
برای فرش کردنِ مسیرت...
گنجشک‌ها از روی عادت نمی‌خوانند،
سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند
برای خوش‌آمد گفتن به تو...

باران برای تو می‌بارد
و رنگین‌کمان
ـ ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش ـ
سرک کشیده از پسِ کوه
تا رسیدن تو را تماشا کند.

نسیم هم مُدام می‌رود و بازمی‌گردد
با رؤیای گذر از درزِ روسری
و دزدیدن عطرِ موهایت!
زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها
برای تو می‌گردند
و من
به دورِ تو! //

*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392





نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 25 آبان 1393-12:55 ب.ظ

«غـار»

بیا به غار برگردیم!
به بدوی‌ترین بوسه‌ها
که بوی عقدنامه و مهریه نمی‌دادند...
تا عریانی، زننده به حساب نیاید
و زیباترین هدیه‌ی جهان
آتشی باشد که یک روز را
صرف روشن کردنش کنم برای تو...

بیا به غار برگردیم!
به روزگاری که
مایکروویو و تلویزیون را نمی‌شناخت
و در آن رنگین‌کمان اتفاقِ بزرگی بود؛
دندان‌درد
خدا را به یادِ ما می‌آورد
و پیدا کردنِ غذا
سفری عظیم به حساب می‌آمد
که به عشق یک لب‌خندت تن می‌دادم به آن...

بیا به غار برگردیم
تا تماشای مهتاب
اثری هم پای دیدنِ فیلم‌های برتولوچی داشته باشد
و سینه‌ریزی از گوش‌ماهی‌ها
که به دستان خود از ساحل گرد آورده باشمشان
با سِتی از برلیان برابری کند...

تصویری از تو را
بر دیوار غارمان خواهم کشید
تا باستان‌شناسان هزار هزاره‌ی دیگر
بدانند انسان کدام عصر
نخستین کاشفِ عشق بود! //

یغما گلرویی
*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392




نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 1 مهر 1392-05:36 ب.ظ

دیگه کلافه ایم از درس و مدرسه!

این دیکته کافیه، این مشقِ شب بسه!

صد ترکه رو کفِ دستای ما شکست،

حالا برای خشم - آقا! - اجازه هست؟

آقا! اجازه هست از جا بُلن بشیم؟

رو به شما بگیم تو فکرِ شورشیم؟

آقا! اجازه هست رو تخته ی کلاس،

خورشید رُ حک کنیم بی وحشت و هراس...؟

موضوعِ تازه ی انشا ی بچه ها:

تنبیه رُ خط بزن از روزگارِ ما..!

ما ذله ایم از این مشقای لعنتی!

از جبرِ وحشت و تاریخِ نکبتی!

جمعِ گرسنه گی, تفریقِ نا به جا،

تقسیمِ نادرست, مضروبِ ترکه ها...

از ترکه دستِ ما عمری به خون نشست...

حالا برای خشم - آقا !- اجازه هست؟

آقا! اجازه هست که شیشه بشکنیم؟

این ترکه ی بَدو از ریشه بشکنیم؟

موضوعِ تازه ی انشا ی بچه ها:

تنبیه رُ خط بزن از روزگارِ ما..!

یغما گلرویی




نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 16 خرداد 1392-02:00 ب.ظ

یک روز

بل‌که پنجاه سال دیگر

موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی

در ایوان پاییز

و به شعرهای شاعری می‌اندیشی

که در جوانی‌ات عاشق تو بود

شاعری که اگر زنده بود

هنوز هم می‌توانست

موهای سپیدت را

به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند

و در چینِ دور چشمانت

حروفِ مقدس نقر شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد

 

یک روز

بل‌که پنجاه سال دیگر

یک ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید

در برنامه‌ی مروری بر ترانه‌های کهن شاید

و بار دیگر به یادخواهی آورد

سطرهایی را

که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند

تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک

و این شعر

در آن روز

تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود

 

یغما گلرویی



نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 13 خرداد 1392-11:13 ب.ظ

پنداری خدا

دست به دامنِ داویچی شده است

که اندوهِ جذاب نگاهت

مونالیزا را به یک کپی بی‌بها بدل می‌کند

و لب‌خندت

شفا می‌دهد تمام کودکان ایدز گرفته‌ی دنیا را

اما چرا این همه تلخ باید باشد

شرابِ چشمانی که برقشان

تاکستان‌های سرتاسر سویل را

خاکستر می‌کند

 

شاید تو یکی از پریای شاملو باشی

که از برگ‌های هوای تازه گریخته

و تقدیرش گریستن بوده از آغازِ جهان

من اما خنده‌ات را می‌خوام

حتا اگر بهایش راه رفتنم بر کفِ دست‌ها باشد

در خیابانی شلوغ

چون دلقکی که خوش دارد شنیدن صدای خنده‌ی تو را

در جرینگ جرینگِ سکه‌هایی

که از جیب‌هایش

بر سنگ‌فرش پیاده‌رو می‌ریزند


یغما گلرویی



نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 8 بهمن 1391-07:13 ب.ظ

 کفش‌های سیاه من
با لکه‌های کهنه‌گی‌شان
با سوراخ‌هایی که باران را
به جوراب‌های من پیوند می‌دادند
چه‌قدر دنبال تو آمدند
چه‌قدر صبورانه منتظر ماندند
برای شنیدن صدای کفش‌هایت
بر سنگ‌فرشِ پارکِ پرتِ کنارِ بزرگ‌راه
چه‌قدر رج زدند آن خیابانِ خاطره‌خیز را
برای تلاقیِ کوتاهِ نگاه‌هامان
که همیشه ختم می‌شد به اخمِ تو
و من چه ظالمانه از یاد بردمشان
با خریدنِ کفشی نو
کفشی که قشنگ بود
اما نمی‌توانست تازی‌وار ردت را بو بکشد
و گم شدم با کفش‌های تازه‌ام
در خیابان‌هایی که به تو نمی‌رسیدند

بل‌که هنوز
در کنج انبارِ آن خانه‌ی قدیمی
جفتی کفش سیاهِ کهنه مانده باشد
که نمکی‌ها هم
روی خوش به آن‌ها نشان نمی‌دهند
باید دوباره بپوشمشان!
شاید آن کفش‌ها هم‌چنان
راهِ رسیدن به تو را بَلد باشند


یغما گلرویی





نظرات() 

یغما گلروئی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 5 دی 1390-07:11 ب.ظ


شنبه

ناظم ما می گفت


پیش بزرگترها فضولی موقوف

و من فضول بودم

نه دست به سینه ی سكوت

نه سربراه مشق مسیر مدرسه

تجدیدی هزار مرتبه نوشتن تكرار نخواهد شد

تجدیدی دوستت دارم گوشه ی كتاب جبر

تجدیدی مداوم تركه و تنبیه

تجدیدی برپا ناشنیده ی معلم

تجدیدی برجا نماندن زنگ آخر

تجدیدی دیوار كوتاه ته حیاط

فراش فربه مدرسه به گرد گریز من هم نمی رسید

بر نیمكت سبز همان پارك سوت و كور می نشستم

جریمه های عاشقانه ی خود را رج می زدم

آن زن ستاره دارد

آن زن عشق دارد

آن زن ترانه دارد

سوالهای ساده قد می كشیدند

چرا آن ماهی سیاه به دامنه ی دور دریا نرسید ؟

چرا پدربزرگ كه با دعاهای مداوم من زنده نشد ؟

چرا كسی گوش آقای مدیر را نمی كشد

وقتی داد می زند و حرفهای بد می گوید ؟

مگر خط كش برای خط كشی كردن دفاتر نیست ؟

پس چرا آقای ناظم راه استفاده از آن را نمی داند ؟

این خطوط خون مرده از كف دستهای من چه می خواهند ؟

دانستن مساحت مثلث به چه درد من می خورد ؟

و هیچكس از كسان من نمی دانست

كه با همین سوالهای ساده بی حصار

راهی به سواحل ستاره باز خواهم كرد

راهی به رهایی رویا

و خانه ی شاعری بزرگ

كه روی به آینه دعا می كرد



یغما گلروئی






نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 2 آبان 1390-10:17 ب.ظ



بازم دارم بچه میشم مثل قدیمای قدیم
مثل همون روزی كه ما به این محله اومدیم
دوره ی هف سنگ سه قاپ دوره ی شوت یه ضرب و گل
رقص عزیز تیله ها طلوع هف رنگ یه پل
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود
تنهاتر از همیشه ام به تو نمیشه راس نگفت
نمیشه این حقیقت رو راحت و بی هراس نگفت
تنها تر از همیشه ام از نفس افتاده ترین
بچه ی بچه ام هنوزم ساده ترین ساده ترین
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود
رفتی و بی تو كوچه اون كوچه ی آشنا نشد
بی تو محلمون پر از صدای بچه ها نشد
نها منم كه كوچه رو مثل قدیما دوس دارم
منم كه چارشنبه سوری فشفشه بیرون میارم
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود


از : یغما گلروئی




نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 12 مهر 1390-07:11 ب.ظ



با یه حکمِ تخلیه تو جیبِ کُت، با یه زن رو تختِ بخشِ دیالیز،

با یه دختر که داره بُر می خوره، توی رختِ خوابای مردای هیز،

دیگه فرقی نداره مهر ِ سجلِ تو چیه!

دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!


موقعی که کلیه ت حراج می شه، وقتی که خونِ رگاتو می فروشی،

وقتی مجبوری که از پشتِ شیشه با خودت حرف بزنی با یه گوشی،

دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!

زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!


گرسنه که باشی، می تونی دولا شی،

می تونی تسلیمِ مترسکا باشی!

می تونی چشماتُ ببندی رو رگبار!

می تونی یه آجر باشی رو این دیوار...


وقتی که جا می گیری تو یه سُرنگ، وقتی رؤیاهاتو حاشا می کنی،

     وقتی که غذای بچه هاتو ازسطلای زباله پیدا می کنی،

             دیگه فرقی نداره مهر ِ سجلِ تو چیه!

                           دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!


با گواهیِ یه فوت تو جیبِ کُت، با یه زن رو تختِ مُرده شورخونه،

با یه دختر که حالا مدتیه ویروسِ ایدز تو رگاش فراوونه،

دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!

زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!



گرسنه که باشی، می تونی دولا شی،

می تونی تسلیمِ مترسکا باشی!

می تونی چشماتُ ببندی رو رگبار!

می تونی یه آجر باشی رو این دیوار...


از : یغما گلروئی






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox