تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب حسین منزوی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 23 خرداد 1393-08:35 ب.ظ

نام تو را نمی دانم
آری
اما می دانم
گل ها اگر که
نام تو را
می دانستند
نسل بهار از این سان
رو سوی انقراض
نمی رفت
..

حسین منزوی





نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 2 آذر 1392-06:45 ب.ظ

ماندن یا نماندن
سوال این نیست
آی که چشم های تو می گویند : بمان!
می مانم
حتا اگر جهان را
بر شانه های خسته ی من
آوار کرده باشی.

حسین منزوی




نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 19 خرداد 1392-08:54 ب.ظ

اینکه گاه میخواهم کز تو دست بردارم
حرف سرد مهری نیست مشکلی دگر دارم

با تو عشق می ورزم ای پریچه و خود نیز
از حضور یک دره در میان خبر دارم

عشق من! اگر تقویم چند سال پس میرفت
میشد این مزاحم را از میانه بردارم

مشکلم بهار توست در خزان من آری
آنچه پیشِ رو داری من به پشت سر دارم

ورنه خوب میدانی بی توقف و جاری
دم به دم به سوی تو مهر بیشتر دارم

ورنه دوست میدارم سوی تو پریدن را
با تو پر کشیدن را تا که بال و پر دارم


حسین منزوی





نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 25 فروردین 1392-08:07 ب.ظ

وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی‌ست
و «دوستت می‌دارم» رازی‌ست
که در میان حنجره‌ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌تو نگیرد دل‌م
اینجا که ساعت و
آیینه و
هوا
به تو معتادند..

حسین منزوی





نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 29 آذر 1390-06:49 ب.ظ


به سینه می زندم سر، دلی كه كرده هوایت

دلی كه كرده هوای كرشمه‌های صدایت


نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس كشتن و پرهیز

كه آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت


ترا ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون كشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت


تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌كنم اگر ای دوست، سهل و زود ، رهایت


گره به كار من افتاده است از غم غربت

كجاست چابكی دست‌های عقده‌گشایت؟


به كبر شعر مَبینم كه تكیه داده به افلاك

به خاكساری دل بین كه سر نهاده به پایت


"
دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!

از : حسین منزوی






نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 10 مرداد 1390-10:35 ب.ظ


از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را
تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم ، بیداری مان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

حسین منزوی





نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 26 تیر 1390-07:53 ب.ظ


بی تو به سامان نرسم ، ای سروسامان همه تو
ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو

من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
هرکه وهرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو

من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم ،
رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو

شور تو آواز تویی ، بلخ تو شیراز تویی ،
جاذبه ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو

همّتی ای دوست که این دانه ز خود سر بكشد
ای همه خورشید تو و خاک و باران همه تو

حسین منزوی




نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 12 تیر 1390-07:44 ب.ظ


به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست
و چشم آینه، جز مـــا به سوی دیگر نیست

چنان در آینه خورده گره تنــــم بـــــه تنت
که خود، تمیز تو و من، زهم میسر نیست

هــــــزار بار کتاب تن تــو را خوانــدم
هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست

برای تـــو همـــــه از خوبی تـــو می‌گوید
اگر چه آینه چون شاعرت سخنور نیست

ولی تو از آینه چیزی مپرس، از من پرس
کـــــــه او به راز تنت از من آشناتر نیست

تن تو بوی خود افشانده در تمـــام اتاق
وگرنه هیچ گلی، این چنین معطر نیست

بــــه انتهــــای جهـان می‌رسیم در خلایی
که جز نفس نفس آن‌جا صدای دیگر نیست

خوشا رسیدن با هم، که حالتی خوش‌تر
ز حالت تو در آن لحظه‌های آخــرنیست


حسین منزوی




نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 6 اردیبهشت 1390-11:31 ب.ظ


مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من

نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
شما که قاصد صد شانه بر سریداز ممن

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من

حسین منزوی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox