تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب نادر نادرپور
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

نادر نادرپور

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 11 تیر 1394-11:44 ب.ظ

بمان مادر ، بمان در خانه ی خاموش خود ، مادر

که باران بلا میبارد از خورشید

در ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا

که مھمانی به غیر از مرگ بر در نخواهی دید

زمین گرم است از باران خون ، امروز

ولی دلھا درون سینه ها سرد است

مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ی این در

که قلب آهنین حلقه هم کنده از درد است

نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بردار

که در زیر فشار گامھا نابود خواهد شد

متابان برق چشمت را به دیوار خیابانھا

که همچون شعله ای در زیر باران ، دود خواهد شد

تلنگر میزند بر شیشه ها سر پنجه ی باران

نسیم سرد میخندد به غوغای خیابانھا

دهان کوچه پر خون میشود از مشت خمپاره

فشارد درد می دوزد لبانش را به دندانھا

زمین گرم است از باران خون ، امروز

زمین از اشک خون آلوده ی خورشید ، سیراب است

ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون ، مادر

که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است

ببین آن چشم را چون جوجه ای در خاک و خون خفته

که روزی استخوان کاسه ی سر آشیانش بود

ببین آن مشت را ، آن دست دورافتاده از تن را

که روزی چون گره می شد ، حریف دشمنانش بود

ببین آن مغز خون آلوده را ، آن پاره ی دل را

که در زیر قدمھا می تپد بی هیچ فریادی

سکوتی تلخ در رگھای سردش زهر می ریزد

بدو با طعنه میگوید که بعد از مرگ ، آزادی

بمان مادر ! بمان درخانه ی خاموش خویش امروز

که باران بلا می بارد از خورشید

دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه میدوزی ؟

که دیگر سایه ی فرزند را بر در نخواهی دید


نادر نادرپور




نظرات() 

نادر نادرپور

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 22 خرداد 1390-08:09 ب.ظ

http://alireza001199.persiangig.com/image/shabe-sher/wine-grapes.jpg


چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این اشکپ
اشک باغبان پیر رنجور است
 که شب ها راه پیموده
همه شب تا
سحر بیدار بوده
 تاک ها را آب داده
 پشت را چون چفته های مو دو تا کرده
دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این خون است
خون باغبان پیر
رنجور است
چنین آسان مگیریدش
چنین آسان منوشیدش
 شما هم ای خریداران شعر من
 اگر در دانه های نازک لفظم
و یاد ر خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است
 شرابش از کجا خوانید ؟ این مستی نه
آن مستی است
شما از خون من مستید
از خونی که می نوشید
از خون دلم مستید
مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل می کشم بیرون
مرا هر شعر دریایی است
دریایی است لبریز از شراب خون
کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟
کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه ی لبها را و بر خوشه دندان را ؟
مرا این کاسه ی خون است
 مرا این ساغر اشک است
چنین آسان مگیریدش
 چنین آسان منوشیدش


نادر نادرپور




نظرات() 

نادر نادرپور

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 3 اردیبهشت 1390-08:41 ب.ظ


آه !
مار شانه ی ضحاک اگر مغز جوان می خواست
مغز پیر من
خواستار فکر بیمار است
تشنه ی اوهام و اسرار است
او جهان را سخت می کاود
تا در آن ،
فکری به پهنای زمان یابد
 ذره ها را می شکافد دل
 تا در آنان ، رازی از منظومه های کهکشان یابد
واژه ها را می دراند پوست
تا در آن ها ، جوهر اندیشه های جاودان یابد
 از بدن های صدفگون ، در لذت می کشد بیرون
تا در آخر ، گوهری والاتر از کون و مکان یابد
کی برین
سودای شومش چیره خواهد شد فراموشی ؟
 کی فراموشی تواند راند او را سوی خاموشی ؟
مغز من ، ظالم تر از ضحاک و زهر آگین تر از مار است
آدمیکش نیست اما زندگیخوار است
 طعمه هایش : لحظه های جاری بی بازگشت من
 او ، بسان عقربک بر صفحه ی ساعت
روز و شب ، هشیار و بیدار است
 او حکومت می کند بر سرنوشت و سرگذشت من
 از چنین خودکامه ی بیدادگر ، فریاد
 نفرت و نفرین برین بیداد
 تا مگر این مغز ضحاکانه را چون پتک بر سندان خود کوبی
 رایت عصیان برافراز ای اجل ای کاوه ی حداد




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox