تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ویسلاوا شیمبورسکا
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

ویسلاوا شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 29 مهر 1393-01:23 ق.ظ

روزها، همه زودگذرند
چرا ترس؟
این همه اندوه بى دلیل براى چیست؟
هیچ چیزى همیشگى نیست
فردا كه بیاید، امروز فراموش شده است

- ویسلاوا شیمبورسکا





نظرات() 

ویسلاوا شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 19 شهریور 1393-07:26 ب.ظ

قهر نکن عزیزم!
همیشه که عشق
پشت پنجره هامان سوت نمی زند
گاهی هم باد
شکوفه های آلوچه را می لرزاند
دنیا همیشه قشنگ نیست
پاشو عزیزم!
برایت یک سبد ،گل ِ نرگس آورده ام
با قصه ی آدمها روی پل
آدم ها روی پل راه می روند
آدم ها روی پل می ترسند
آدمها
روی پل
می میرند.

- ویسلاوا شیمبورسکا





نظرات() 

ویسواوا شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 6 فروردین 1393-01:44 ق.ظ

شهامت می‌خواهد
دوست داشتنِ کسی که
هیچ وقت
هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد...

-ویسواوا شیمبورسکا





نظرات() 

ویسوآوا شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 8 اسفند 1391-10:14 ب.ظ



ما بچه های این زمانه ایم
وعصر، عصر سیاست است
همه ی امور روزانه ، امور شبانه
چه مال تو باشد چه مال ما یا شما
امور سیاسی اند.

... چه بخواهی چه نخواهی
ژن هایت سابقه ی سیاسی دارند
پوستت ته رنگ سیاسی دارد
چشم هایت جنبه ی سیاسی دارند!
هر چه میگویی طنین سیاسی پیدا میکند
سکوتت چه بخواهی چه نخواهی
سیاسی تعبیر میشود
حتی هنگامی که از باغ وجنگل میگذری
 گامهای سیاسی برمیداری ،
روی خاک سیاسی.

لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیت سیاسی ات افزوده شود
کافی ست نفت باشی،علوفه یا مواد بازیافتی...!
یا میز مذاکراتی که شکل آن
ماههاست مورد جنگ وجدال است :
پشت کدام میز درباره ی زندگی ومرگ باید مذاکره کرد
میزگرد یا میزمربع!

دراین اثنا...
آدمها گم میشدند
جانوران میمردند
خانه ها میسوختند
ومزارع بایر میشدند
مثل زمانهای قدیم که کمتر سیاسی بودند...

ویسوآوا شیمبورسکا




نظرات() 

شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 3 بهمن 1391-08:48 ب.ظ

همان‌ام که هستم
نافهمیدنی
مثل هر اتفاق

کافی بود
نیاکان دیگری داشته باشم
تا از لانه‌ی دیگری برخیزم
تا زیر بوته‌ی دیگری
از تخم درآیم

در جُبّه‌خانه‌ی طبیعت
تن‌پوش‌های زیادی‌ست
تن‌پوش عنکبوت، مرغ دریایی، موش صحرایی
هر کدام درست اندازه است و راحت
تا زمانی که پاره شود

من هم فرصت انتخاب نداشتم
اما شکایتی ندارم
می‌توانستم چیزی کم‌تر باشم

شیمبورسکا،
ترجمه: علیرضا دولتشاهی





نظرات() 

ویسلاوا شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 15 شهریور 1391-09:41 ب.ظ


ﻣﻦ ﻗﺮﺹ ﻣُﺴﮑﻨﻢ
ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﻛﻨﻢ
ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺗﺄﺛﯿﺮﻡ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ
ﺳﺮ ﺟﻠﺴﻪﯼ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ
ﺩﺭ ﻣﺤﺎﻛﻤﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯽﺷﻮﻡ
ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺗﻜﻪﻫﺎﯼ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﭼﺴﺒﺎﻧﻢ ـ
ﻓﻘﻂ ﻣﺮﺍ ﺑﺨﻮﺭ
ﺯﯾﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺣﻠّﻢ ﻛﻦ
ﻓﻘﻂ ﻗﻮﺭﺗﻢ ﺑﺪﻩ
ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﺑﺎ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ، ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻜﺎﺭ ﻛﺮﺩ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﺒﺮ ﺑﺪ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﺮﺩ
ﺑﯽﻋﺪﺍﻟﺘﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﻛﺎﻫﺶ ﺩﺍﺩ
ﻭ ﻓﻘﺪﺍﻥ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺳﺎﺧﺖ
ﻭ ﻛﻼﻩ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﭼﻪﺍﯼ ـ
ﺗﺮﺣﻢ ﺷﯿﻤﯿﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻦ ...



ویسلاوا شیمبورسکا




نظرات() 

شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 11 تیر 1391-02:46 ب.ظ

اسمش را دانه‌ی شن می‌گذاریم.
اما او خود را نه دانه می‌داند وَ نه شن
بدونِ اسم زنده است
چه اسم عام چه اسم خاص
چه گذرا چه ثابت
چه به اشتباه چه درست.

با نگاه‌هامان، لمس کردنمان کاری ندارد.
خود را مورد نگاه و مورد لمس نمی‌داند.
و افتادنش روی هرّه ی پنجره حادثه ای‌ست برای ما، نه برای او.
برای او، افتادن روی هرّه ی پنجره
با افتادن روی هر چیز دیگری یکی‌ست،
بدون اطمینان به اینکه آیا دیگر افتاده
یا هنوز دارد می‌افتد.
از پنجره، چشم‌انداز زیبای دریاچه را می‌بینیم
اما این چشم‌انداز، خود را نمی‌بیند.
بی‌رنگ، بی‌شکل
بی‌صدا، بی‌بو
و بی‌درد، در این دنیا وجود دارد.

شیمبورسکا





نظرات() 

ویسلاوا شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 17 بهمن 1390-01:31 ق.ظ

هردو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباتر است.

چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،
گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.

اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی
که آن دو می‌توانسته اند از سال‌ها پیش
از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمی آورند
شاید درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
یک ببخشید در ازدحام مردم؟
یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

- ولی پاسخشان را می‌دانم.
- نه، چیزی به یاد نمی‌آورند.

بسیار شگفت‌زده می‌شدند
اگر می دانستند، که دیگر مدت‌هاست
بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.

هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،
آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،
جلو راهشان را می‌گرفت
و خنده شیطانی‌اش را فرو می‌خورد و
کنار می‌جهید.

علائم و نشانه‌هایی بوده
هر چند ناخوانا.
شاید سه سال پیش
یا سه شنبه گذشته
برگ درختی از شانه ی یکی‌شان
به شانه ی دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟
دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده
که یکی‌شان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.
چمدان‌هایی کنار هم در انبار.
شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

بالاخره هر آغازی
فقط ادامه‌ایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه آن باز می شود.


ویسلاوا شیمبورسکا




نظرات() 

ویسلاو شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 15 بهمن 1390-11:01 ب.ظ

پیش تر چند شعر از ویسلاو شیمبورسکا گذاشته بودم

"آه چقدر مرزهای خاکی آدمها ترک دارند!
چقدر ابر، بیجواز از فراز آنها عبور میکند.
چقدر شن میریزد از کشوری به کشور دیگر
چقدر سنگریزه با پرشهایی تحریک آمیز!"

ویسلاو شیمبورسکا برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال 96 بود
امروز متوجه شدم  1 فوریه (3 روز پیش!) ایشون فوت کردند..


درباره شیمبورسكا و آثار او




هیچ چیز تکرار نمیشَوَد

و تکرار نخواهد شُد

به همین دلیل ناشی به دنیا می آییم

و خام می میریم

حتی اگر کودَن تَرین شاگردِ مَکتَبِ زندگی بودیم هَم

هیچ زمستانُ تابستانی را

تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شَوَد

دو شَب به هَم شبیه نیستَند

دو بوسه یکی نیستَند

نگاهِ قبلی به نگاهِ بعدی شبیه نیست

دیروز وقتی کسی در حضورِ من نامِ تو را آورد

طوری شُدَم که انگار

یک گُلِ رُز از پنجره به اتاقَم افتاده باشَد

امروز که با هَمیم از دیوار می پُرسَم :

رُز ؟ رُز چه شِکلی دارَد ؟

رُز گُل است یا قُلوه سنگْ ؟

اِی ساعتِ بَد هنگام

چرا با هراسِ بی دلیل می آیی ؟

هَستی! پَس می گُذَری

زیبایی در همین است

هَر دو در آغوشِ هَم خندانیمُ می کوشیم آشتی کنیم

گَر چه با هَم متفاوتیم

مثلِ دو قطره ی شبنم

از:
ویسلاوا شیمبورسکا


یادش گرامی...




نظرات() 

ویسلاوا شیمبوریسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 5 مهر 1390-09:16 ب.ظ



در سنگی را می زنم .

- منم , اجازه ورود بده ,

می خواهم به درونت داخل شوم ,

و دوروبررا نگاه کنم,

تورا مثل هوا نفس بکشم.

 

- برو-سنگ می گوید.-

من کاملا بسته هستم.

حتا اگر تکه تکه شویم

باز بسته خواهیم ماند.

حتا اگر به شکل ماسه درآییم

هیچ کس را به خود راه نمی دهیم

 

در سنگی را می زنم.-

منم , اجازه ورود بده .

صرفا از روی کنجکاوی آمده ام

کنجکاوی ای که تنها فرصت اش زندگی ست.

می خواهم نگاهی به قصرت بیندازم,

وبعد, از یک برگ و یک قطره ی آب هم دیدن کنم .

برای این همه کار زمان کم آوردم.

میرایی من باید تورا متاثر می کرد.

 

- من از جنس سنگم –سنگ می گوید-

و ضروری ست که جدیت را حفظ کنم .

از این جا برو.

من فاقد عضلات خندیدنم.

 

در سنگی را می زنم .

- منم  اجازه ورود بده .

شنیده ام که در تو اتاق هایی بزرگ و خالی هست ,

اتاق هایی از نظر پنهان مانده با زیبایی هایی بی مصرف,

مسکوت , بی طنین گام های کسی.

قبول کن که خودت چیزی از آن نمی دانی .

 

- اتاق هایی بزرگ و خالی –سنگ می گوید-

اما در آن ها جایی وجود ندارد.

زیبا, شاید,  اما

خارج از حواس ناقص تو.

می توانی مرا بشناسی, اما هرگز مرا تجربه نخواهی کرد.

همه ی سطحم مقابل چشمان توست

اما همه درونم وارونه.

 

در سنگی را می زنم.

- منم , اجازه ورود بدده.

دنبال سر پناهی همیشگی در تو نیستم

من بد بخت نیستم.

من بی خانمان نیستم.

 دوست دارم دوباره به دنیایی که درآنم برگردم.

دست خالی وارد شده و دست خالی بیرون خواهم آمد.

و برای اثبات این که در تو واقعا حضور داشته ام

چیزی جز کلماتی که هیچ کس باورشان نخواهد کرد

عرضه نخواهم کرد.

 

- اجازه ورود نخواهی داشت –سنگ می گوید-

حس همیاری نداری.

هیچ حسی جایگزین حس همیاری نخواهد شد.

حتا اگر چشم تیزبینی یافت شود

بدون حس همیاری به هیچ دردی نمی خورد.

اجازه ورود نخواهی داشت

تازه می توانی شمه ای از آن حس

شکل نخستینه ی آن,  وتنها تصوری از آن را داشته باشی.

 

در سنگی را می زنم .

- منم ,اجازه ورود بده .

نمی توانم دو هزار قرن

منتظر ورود به بارگاه تو بمانم .

 

- اگر باور نمی کنی-سنگ می گوید –

از برگ بپرس ,همان را که من گفتم خواهد گفت

از قطره آ ب بپرس, همان را که برگ گفت خواهد گفت.

دست آخر از تار موی سر خودت بپرس .

خنده مرا نمی گشاید, خنده, خنده ی بزرگ

خنده ای که با آن نمی توانم بخندم.

 

درسنگی را می زنم .

- منم,  اجازه ورود بده .

 

من دری ندارم - سنگ می گوید.       

از : ویسواوا شیمبوریسکا






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox