تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب حسین پناهی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 14 مهر 1390-09:53 ب.ظ




عقابی شیرجه زنان بر لاشه ی کلاغ !

عقابی در چنگال ِ شیر !

شیری شیره می شود به جذب ِ ریشه های بلوط !

صاعقه به آتش کشید بلوط را

و گم شد در افق صاعقه ....

پس این چنین شد سفر ِ ما

از هییتی به هییت ِ دیگر ،

در دوران دگردیسی .... و ما زاده شدیم !

من ُ تو !

تو و من !

ما زاده شدیم و کلمه زاده شد

و اینچنین آغاز شد تراژدی تخریب ِ انسان ُ خدا !

از شیطان که کلمه بود

و از کلمه که شیطان بود !

کلمه یی از پس ِ کلمه یی زاده می شد

و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد

و خدا را با کلمه تعریف کرد

و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ِ ما بود

و خدا نیاز نبود و خدا کلمه نبود !

خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید !

در سکوت ِ سترگ ِ آفرینش ، ما حرف زدیم

و حرف نیاز ِ ما بود و هم گونی ِ کلمات محال بود !

پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،

که خدا کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست !

و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ خدای یک دیگر رفتیم

و هم دیگر را کشتیم !

هم گونی ِ کلمات محال است !

پس نه تو به خدای من اعتماد کن

نه من به خدای تو ....

ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک می ریزد ،

با کلاغی در بک گراندش . . .

 

از : حسین پناهی




نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 8 مهر 1390-04:51 ب.ظ



حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گری می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند

 

از : حسین پناهی






نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 19 مرداد 1390-01:36 ق.ظ



در انتهای هر سفر

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ‚ کجا

ندیده ای مرا ؟

"حسین پناهی"





نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 9 خرداد 1390-08:12 ب.ظ



زلف به چپ و راست خواباندم

تا دل ببرم از دختر عمویم

از دیوار راست بالا رفتم

به معجزه کودکی

با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم همه رازهایم را یک جا

دلقک شدم با دماغ پینوکیو

و بوته گونی به جای موهایم

آری گلم

دلم

حرمت نگه دار

که این اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گریه می کرد


حسین پناهی




نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 24 اسفند 1389-08:53 ب.ظ



بیراهه رفته بودم
آن شب
 دستم را گرفته بود و می کشید
 زین بعد همه عمرم را
 بیراهه خواهم رفت
 

از حسین پناهی





نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 19 اسفند 1389-08:25 ب.ظ



به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به
دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود


از: حسین پناهی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox