تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب حسین پناهی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 26 آذر 1390-08:20 ب.ظ


می دانی چیست ؟

به نظر می رسد زندگی مشکل نیست ،

بلکه مشکلات زندگی اند !

می بینی ؟

می بینی به چه روزی افتاده ام ؟

حق با تو بود !

می بایست می خوابیدم !

اما به سگ ها سوگند ،

که خواب کلکِ شیطان است ،

تا از شصت سال عمر ،

سی سالش را به نفع ِ مرگ ذخیره کند !

می شود به جای خواب به ریلها

و کفش ها

و چشم ها فکر کرد

و از نو نتیجه گرفت که با وفاترین جفت های عالم ،

کفش های آدمی اند !

می شود به زنبور هایی فکر کرد

که دنیای به آن بزرگی را گذاشته اند

و آمده اند زیر سقفِ خانه ی ما خانه ساخته اند !

می شود به تشبیهات خندید !

به زمین و مروارید !

به خورشید و آتشفشان !

به ستاره ها و فرزانه های عشق !

به هوای خاکستری و گیسوهای عروس ِ پیر !

به رعد و برق ِ آسمان و خشم ِ خداهای آهنی !

تصور کن !

هنوز هم زمین گرد است و منجمین پیر ِ کنجکاو ،

از پشت تلسکوپ های مسخره شان

ــ که به مرور به خرطوم فیل های تشنه شبیه می شوند ــ

به دنبال ِ ستاره ی ناشناخته ی تازه تری می گردند !

به من بگو ! فرزانه ی من !

خواب بهتر است یا بیداری ؟

 

از : حسین پناهی






نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 16 آذر 1390-01:59 ب.ظ



نیم ساعت پیش ،

خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،

آواز که خواند تازه فهمیدم ،

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

 

از : حسین پناهی





نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 13 آذر 1390-08:44 ب.ظ


عشق را چگونه می شود نوشت ؟

در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه

که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ،

دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم

و به آوازی گوش می دادم ،

که در آن دلی می خواند :

من تو را ،

او را ،

کسی را دوست می دارم !

 

صداها !

صداها !

گوش کن !

از زیر ِ پنجره تابوت می برند !

نه ؟

 

از : حسین پناهی






نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 11 آذر 1390-12:30 ب.ظ



مرا ببخش ...

ولی آخر چه گونه می شود عشق را نوشت ؟

می شود یک روز که باران می بارد ،

در قهوه خانه یی سبز چای سرخ نوشید

و به کسی اندیشید که با موهای پریشان

و چشم های سیاه ِ ریز ،

یا پیراهن ِ قهوه یی در کتاب ِ هنر آشپزی

به دنبال ِ ردِپایی از خرس ِ نیستی می گردد !

می شنوی ؟

انگار صدای شیون می آید !

گوش کن !

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد !

اما به جای آن ،

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم !

گوش کن :

یکی بود ، یکی نبود !

زنی بود که به جای آبیاری گل های بنفشه ،

به جای خواندن ِ آواز ِ ماه خواهر من است ،

به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن ،

به جای پختن کلوچه ی شیرین ،

ساده و اخمو ،

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند !

یا می توانم قصه ی نقاش ِ چاقی را برایت تعریف کنم ،

که سی ُ یک روز ِ تمام برای نقاشی از چهره ی طلایی ِ خورشید ،

چشم به آخرین نقطه

در انتهای آخرین انحناهای زمین می دوخت !

غروب ها به دنبال طلوع می گشت !

صدای شیون در اوج است !

می شنوی ؟

 

از : حسین پناهی






نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 30 آبان 1390-09:20 ب.ظ

....

به آتش نگاهش اعتماد نکن !

لمس نکن !

به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند !

به سرزمینی بی رنگ ،

بی بو ، ساکت !

آری !

بگریز و پشت ِ ابدیت ِ مرگ پنهان شو ،

اگر خواستار جاودانگی ِ عشقی !

 

از : حسین پناهی





نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 29 آبان 1390-05:12 ب.ظ




نیمکت کهنه ی باغ

خاطرات دورش را

در اولین باران ِ زمستانی

از ذهن پاک کرده است !

خاطره ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم !

خاطره ی آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی ....

 

از : حسین پناهی




نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 آبان 1390-09:10 ب.ظ



نیستیم ....

به دنیا می آییم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم !

بزرگ می شویم ،

عکس ِ دو نفره می گیریم !

پیر می شویم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم ...

و بعد

دوباره باز

            نیستیم ...

 

از : حسین پناهی






نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 20 آبان 1390-04:26 ب.ظ


و زنی را دیدم که در تاریکی ایستاده بود

و بوی علف های خشک شده یم داد

و چشم های غریبی داشت

و عشق را نمی فهمید

و لباس های زیبایش را ،

بر حسب عاریت از مادرش قرض گرفته بود

و وقتی نگاه نمی کرد پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد

و مشخص نبود که چه وقت گریه کرده است !

و مرد ،

ــ که زیر باران چتری در دست داشت ــ مقابل او ایستاد !

زن ُ شوهر همدیگر را ناباورانه نگاه کردند !

مرد ، وقتی نگاه نمی کرد

پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد !

او چشم های غریبی داشت !

آنها وحشت زده خیره به ماندند

و مدتها هیچ نگفتند ....

تا سرانجام هم صدا و هم زمان نجوا کردند :

عشق ُ رویاهایم .....

و برای اینکه پایان خود را ،

از این تجربه سنجیده باشند ،

دست ها را به طرف هم دراز کردند !

و لحظاتی بعد ،

آنها دست یکدیگر را گرفته و محتاطانه به راه افتادند !

آشفته از توهمی که آرام آرام ،

در قلب هاشان ته نشین می گشت !

آنها ، شادمانه به صورت هم لبخند زدند ،

بی آنکه این بار نجوا کنند !

نه ! عشق هیچگاه همسفر عقل نمی شود ...

دست ها را حلقه کردند و

زیر یک چتر به کوچه ی روشن و بزرگی پیچیدند !

 

از : حسین پناهی





نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 6 آبان 1390-10:41 ب.ظ



آرزو می کنم تا در متروکه ترین صومعه ی دنیا ،

رو در روی معبد مقدس ،

به گیسوهای عروس پیر سوگند یاد کنم

که چند روز پیش در یکی از خیابان های شهر

در ایستگاه اتوبوس ،

یا روی یک صندلی سیاه ،

یا در سالن یک نمایش ،

یا در بازار کتاب ،

یک ستاره را دیدم

که لباس ِ زرد زنبورها را پوشیده بود !

چه می خواهم بگویم ؟

می خواهم بگویم ،

رنگ ها قادرند خواب را در چشمان ِ خواب ما بشکنند !

کدام رنگ ؟

رنگِ زرد ِ لباس ِ زنبورها که آن ستاره پوشیده بود !

باورش مشکل است !

ولی باور کن که من با آن ستاره

درباره ی باد و درختان ِ زیتون ،

دریا و سفر های دور دنیا ،

چتر و باران ها و زیبایی ِ رویایی چشم ها صحبت کردیم !

می بینی ؟

می بینی سلام گفتن به کسی که سلام را می فهمد ،

چقدر مشکل است !

 

از : حسین پناهی




نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 19 مهر 1390-09:01 ب.ظ




برایم دعا کن !

چشمان تو گل آفتابگردانند !

به هر کجا که نگاه کنی ،

خدا آنجاست !

هزارمین سیگارم را روشن می کنم ....

پس چرا سکته نمی کنم ؟

نمی دانم ....

 

از : حسین پناهی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox