بهترین شعرهایی که می خونم...

فریدون مشیری

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 14 آذر 1389-03:15 ق.ظ




غم آمده غم آمده انگشت بر در می زند

هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر می زند

ای دل بکش یا کشته شو

غم را در اینجا ره مده

گر غم در اینجا پا نهد

آتش به جان در می زند

از غم نیاموزی چرا ؛

                      ای دلربا رسم وفا

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند



از:فریدون مشیری







نظرات() 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 14 آبان 1389-03:38 ق.ظ


مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها.

من دچار خفقانم،خفقان!

من به تنگ آمده ام،از همه چیز

بگذارید هواری بزنم:

ـ آی!

با شما هستم،

این درها را باز کنید.

من به دنبال فضایی می گردم،

لب بامی،

سر کوهی،

دل صحرایی،

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه!

می خواهم فریاد بلندی بکشم،

که صدایم به شما هم برسد.

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس دارد،

مشت می کوبد بر در،

پنجه می ساید بر پنجره ها،

محتاجم.

 

من هوارم را سر خواهم داد.

چاره ی درد مرا باید این داد کند.

از شما خفته ی چند!

چه کسی می آید با من فریاد کند؟


از:فریدون مشیری         




نظرات() 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 4 مهر 1389-03:53 ق.ظ


شما دانید و من کاین ناله از چیست

چه دردست این که در هر سینه ای نیست

ندانم آنکه سرشار از غم عشق

جدایی را تحمل می کند کیست؟

 

مرا آن نازنین از یاد برده

به آغوش فراموشی سپرده

امیدم خفته،اندوهم شکفته

دلم مرده،تن و جانم فسرده

 

اگر من لاله ای بودم به باغی

نسیمی می گرفت از من سراغی

دریغا!لاله ی این شوره زارم

ندارم همدمی جز درد و داغی

 

دل من جام لبریز از صفا بود

از این دل ها از این دل ها جدا بود

شکستندش به خود خواهی،شکستند

خطا بود آن محبت ها،خطا بود

 

خدا را بلبلان تنها مخوانید

مرا هم یک نفس از خود بدانید

هزاران قصه ناگفته دارم

غمم را بشنوید از خود مرانید


از:فریدون مشیری





نظرات() 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 12 شهریور 1389-03:40 ق.ظ



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق؟

ندانم

سفر از پیش تو هرگز

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم

نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم،نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما

به چه حالی من از آن کوچه گذشتم



از: فریدون مشیری




نظرات() 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 7 شهریور 1389-04:10 ق.ظ


طبیبان را ز بالینم برانید

مرا از دست اینان وارهانید

به گوشم جای این آیات افسوس

سرود زندگانی را بخوانید

 

دل من چون پرستوی بهاری است

از این صحرا به آن صحرا فراری است

شکیب او همه در بی شکیبی است

قرار او همه در بی قراری است

 

دل عاشق گریبان پاره خوشتر

به کوی دلبران آواره خوشتر

غم دل با همه بیچارگی ها

از این غم ها که دارد چاره خوشتر

 

دلم یک لحظه در یک جا نمانده است

مرا دنبال خود هر سو کشانده است

به هر لبخند شیرین دل سپرده است

برای هر نگاهی نغمه خوانده است

 

هنوزم چشم دل دنبال فرداست

هنوزم سینه لبریز تمناست

هنوز این جان بر لب مانده ام را

در این بی آرزویی آرزوهاست

 

اگر هستی زند هر لحظه تیرم

وگر از عرش برخیزد صفیرم

دل از این عمر شیرین برنگیرم

به این زودی نمی خواهم بمیرم



از: فریدون مشیری






نظرات() 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 6 شهریور 1389-06:43 ق.ظ


گلی را که دیروز

به دیدار من هدیه آوردی ای دوست

دور از رخ نازنین تو

امروز پژمرد

همه لطف و زیبایی اش را

که حسرت به روی تو می خورد و

هوش از سر ما به تاراج می برد

گرمای شب برد .

صفای تو اما گلی پایدار است

بهشتی همیشه بهار است

گل مهر تو در دل و جان

گل بی خزان

گل تا که من زنده ام ماندگار است

 

از : فریدون مشیری





نظرات() 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 1 شهریور 1389-03:32 ق.ظ


شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا ،

چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا .

مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت ،

تکان نخورد در این بی کرانه آب از آب .

ستاره می تابید ،

بنفشه می خندید .

زمین به گرد سر آفتاب می گردید .

همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار .

همان هیاهوی جاری به کوچه و بازار ،

همان تکاپو .

آن گیر و دار آن تکرار ،

همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا ،

نه مهر گفت و نه ماه ،

نه شب نه روز ،

که این رهگذر که بود و چه شد ؟

نه هیچ دوست

که این همسفر چه گفت و چه خواست ؟

ندید یک تن از این همرهان و همسفران ،

که این گسسته غباری به چنگ باد هواست .

تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی !

همین تویی تو که شاید دو قطره پنهانی ،

شبی که با تو درافتد غم پشیمانی ،

سرشک تلخی در مرگ من می افشانی .

تویی

    همین تو

که می آوری به یاد مرا .



از:فریدون مشیری







نظرات() 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 26 مرداد 1389-09:25 ق.ظ


هزار سال به سوی تو آمدم افسوس ،

هنوز دوری ،

دور از من ای امید محال !

هنوز دوری آه از همیشه دورتری .

همیشه اما در من کسی نوید دهد ،

که می رسم به تو شاید هزار سال دگر .

صدای قلب تو را پشت آن حصار بلند ،

همیشه می شنوم .

همیشه سوی تو می آیم ،

همیشه در راهم ،

همیشه می خواهم .

همیشه با توام ای جان ،

     همیشه با من باش .

همیشه اما

        هرگز مباش چشم به راه .

همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ .

همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه .



از:فریدون مشیری






نظرات() 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 22 مرداد 1389-04:03 ق.ظ


شرم تان باد ای خداوندان قدرت !

بس كنید .

بس كنید از این همه ظلم و قساوت ،

بس كنید .

 

ای نگهبانان آزادی !

نگهداران صلح !

ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون !

سرب داغ است این كه می بارید بر دلهای مردم ،

سرب داغ .

موج خون است این كه ‌می ‌رانید بر آن

   كشتی خودكامگی را ، 

موج خون .

 

گر نه كورید و نه كر .

گر مسلسل هایتان یك لحظه ساكت می شوند ،

بشنوید و بنگرید :

بشنوید ، این «وای» مادرهای جان آزرده است

كاندرین شبهای وحشت سوگواری میكنند .

بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است

كز ستم های شما هر گوشه زاری میكنند .

بنگرید این كشتزاران را ، كه مزدورانتان

روز و شب با خون مردم ، آبیاری میكنند !

بنگرید این خلق عالم را ، كه دندان بر جگر ،

بیدادتان را بردباری میكنند .

دستها از دستتان ای سنگ چشمان بر خداست .

گر چه میدانم ،

آنچه بیداری ندارد ،

خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست .

با تمام اشكهایم باز نومیدانه خواهش میكنم

بس كنید !

بس كنید !

فكر مادرهای دلواپس كنید .

رحم بر این غنچه های نازك نو رس كنید .

بس كنید !



از:فریدون مشیری







نظرات() 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 19 مرداد 1389-01:39 ق.ظ


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک -که می خندد به ناز -

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت، از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

از : فریدون مشیری





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic