تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب سید علی صالحی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 30 بهمن 1393-04:28 ب.ظ

تنها پیراهن تو می داند
آنجا
چه رازی از لذت لیمو خواب است.

آیا دختران پرتقال چین می دانند
سه پنج شنبه مانده به آخر پاییز
عروسی باغ است!؟

زیر درخت سپیدار،
خواب می دید
معلم جوان دهکده.

آن سو تر
انبوه زائران
به جانب فانوس روشن بالای کوه می رفتند.

دختری میان دختران پرتقال چین
برای معلم جوان
نان و سرشیر و پتو آورده بود.


-سید علی صالحی




نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 25 تیر 1393-07:30 ب.ظ

من خسته‌ام
خسته از آینه، از آدمی، از آسمان
مگر تحمل یک پرنده کوچک خانه‌زاد
یک پرنده جامانده از فوج بارا‌ن‌خورده بی‌بازگشت
تا کجای آسمان تمام رویاهاست؟

من بریده‌ام
بریده مثل باران تنبل عصر آخرین جمعه خرداد
بریده مثل شیر ماسیده بر پستان آهوی مضطرب
بریده مثل باد، باد خسته به بن‌بست نشسته‌ دی ماه
بریده مثل تسبیح دوره‌‌ گردی کور بر سنگفرش بی‌چراغ
حالا هی بگو برو خانه چراغ بیاور!
«چراغ ما هم در همین خانه شکسته است»
دروغ می‌گویم؟

هی دوست دانای من
فقط بگو کی وقت رفتن فراخواهد رسید؟


سید علی صالحی





نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 24 آذر 1392-07:30 ب.ظ

رسیده به را
اولِ سایه‌سارِ پُل
گَشتی‌های خسته، کنار هم
نگرانِ روسری‌ها، باد، خنده،
دخترانِ دریا وُ
سحرگاهِ جمعه‌ی خردادند.


خودشان گاه شاید اگر شب نبود
دلشان می‌خواست
عیشِ اشاره‌ای
چشمکِ نازکی از علامت به ها ...!
یا شوخیِ باد و صنوبر و بوسه
که بسیار است.


یعنی می‌شود یک شب خوابید و
صبح از رادیو شنید
باد آزاد است از هر کجا که دلش خواست
اگر خواست از جامهْ‌خوابِ زن و عطر آینه بگذرد!؟


چکارمان دارند نمی‌گذارند با بوسه گفت‌وگو کنیم
چکارمان دارند نمی‌گذارند بپرسیم چکارمان دارند
رادیو دارد دروغ می‌گوید.


من برمی‌گردم ابتدایِ راه
اولِ سایه‌سارِ کوه
پایین‌تر از خاطره‌ی دو پاییزِ پیش:
سایه‌روشنِ آرامِ آب
دارد دست و رویش را
در آخرین چشمه‌ی شب می‌شوید
اندامِ لیزِ نور هم پیداست
واژه‌ها وزیدن گرفته‌اند.


چه شعر خوشی
چه فرصتِ بی‌خوابِ روشنی
دفتر و مدادِ همیشه‌ام با من نیست
اما پسینِ دره‌ی انار
پُر از عطرِ دختر و عروسِ نسیم و
نیْ‌خوانی باد است.


گَشتی‌های خسته می‌خندند
دارم دور می‌شوم
آن جا، پایین‌تر از خاطره‌ی دو پاییز پیش
من کلماتِ مخفیِ بسیاری
لابه‌لایِ سکوت و دلهره جا نهاده‌ام.


مجبورم دوباره برگردم
تمام تعجبم این است:
این پرنده‌ی تنها
چطور به این دامنه‌ی بی‌دانه عادت کرده است!


کوه، راهباریکه‌ی دورِ "دارآباد"
قهوه‌خانه‌ی "غَلاک"
استکانی چای
حَبه‌های بلور
و کلماتی از خوابِ خرداد و بوسه‌های بی‌جمعه
هی از پهنه‌های نور و ستاره می‌بارند
اما سکوت، صبوری، مُدارا ...!


مُدارا کن ترانه‌ی نانوشته!
کلماتِ کاملِ من!
دخترِ پرده‌نشینِ بی‌خاطره!
این‌جا هرچه غزل هست
از غفلتِ قشنگِ حضرت حافظ
به خواب شبنم و ستاره می‌آید
این‌جا لمسِ لغزانِ اندامِ آب
سرآغازِ وزیدنِ واژه‌هایِ من است
بگذار باد هم بیاد
آمده ... می‌آید لیسه بر کشاله‌ی کوه می‌کِشَد
پایین‌تر از خاطره‌ی آن همه پاییز
گردوها را چیده‌اند.
فقط انار هست
دیوارها بلندند
باغ مالِ مردم است
گشتی‌ها خسته‌اند.


پس کمی دیگر
از پی همین گریه‌ها مُدارا کن
من خوابم را هنوز به تمامی تعریف نکرده‌ام:
رگبارها، ترانه‌ها، خاطره‌ها
آدمی، باد، سفر
و صبحِ روزی دور، دور، دور
که بسیاری از دریا گذشته بودند و ما نمی‌دانستیم.


راستی اسامیِ دوستانِ رفته از این‌جا چه بود؟
چند هزاره از گُم شدنِ کلید و
سوختنِ کبوتر و کلماتِ کُشته می‌گذرد؟


هنوز هم کاش می‌شد رفت یک طرفی
ترانه‌ای محرمانه خواند
خوابی خوش دید
شعری تازه سرود
لزومی ندارد باد بفهمد
لزومی ندارد آدمی بفهمد.


سه دختر، سه پسر
رفته‌اند بالای بالای کوه
باد پُر از میلِ بوسه و بلوغِ کاملِ همآغوشی است.


چقدر روشن است این‌جا
چقدر من زنده‌ام امروز
و چه پسینی ...
چه پسینی دارد این دره‌ی انار
بید هم هست
اقاقیا کمتر
ماه آمده بالا
گَشتی‌ها رفته‌اند!


سید علی صالحی




نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 7 شهریور 1392-11:21 ب.ظ



برای چیدن آخرین جمله جهان
كلمه كم آورده‌ام،
لطفاً حروفِ روشنِ رازداران را آزاد كنید!

آزادشان كنید!
آنها فرزندانِ فرصت‌گریزِ هزاره نان‌اند،
كه در پایداریِ خویش
جهان را از پیر شدن بازمی‌دارند.

آزادشان كنید!
پرستویی كه امروز قفس‌نشینِ شماست
فردا عقابِ قفل‌شكنی خواهد شد
كه به قله مِه گرفته قاف هم قناعت نخواهد كرد.

آزادشان كنید!
آنها كامل‌ترین كمربستگانِ باران‌اند،
كه ما رؤیاهایِ بی‌گرگِ خویش را
در آهوترین پیراهنِ بی‌فریب‌شان شسته‌ایم.

آزادشان كنید!
پروانه‌ای كه از آخرین آوازِ آتش گذشته است
دیگر از گُر گرفتنِ برباد رفته خود
نخواهد ترسید.
تنها در تلاوتِ مخفی‌ِ ما تكثیر خواهد شد؛
مثل ستاره در آسمان
ترانه در كوه وُ
كلمه در كتاب.

هی رفته بر آب، دریاب!
آخرین جمله جهانِ ما
علاقه به آزادیِ آدمی‌ست
كه در چیدنِ چلچراغِ آن
كلمه كم نمی‌آوریم.



قرائت شده بر مزار هوشنگ گلشیری



سید علی صالحی






نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 19 مرداد 1392-07:27 ب.ظ

وقتی که تو نیستی
دنیا چیزی کم دارد،‏
مثل کم داشتنِ یک وزیدن، یک واژه، یک ماه.‏

من فکر می‌کنم در غیابِ تو...‏
همۀ خانه‌های جهان خالی ست،‏
همۀ پنجره‌ها بسته است،‏
اصلاً کسی حوصلۀ آمدن به ایوانِ عصرِ جمعه را ندارد.‏
پرده‌هایی که پیدایند
یک جوری شبیه دیوار دیده می‌شوند.‏

سید علی صالحی




نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392-10:22 ق.ظ


بیا پنجره ها را ببند
دستهای مرا ببند و
دهان مرا ببند،
باز به هر سو که بنگرم
تو آوازی خواهی شنید!
می گویی چشمهای تو را هم خواهم بست
باز به هر چه بیندیشم ، تو آوازی خواهی شنید!...

سید علی صالحی




نظرات() 

سیدعلی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 11 اسفند 1391-01:52 ق.ظ

اگر مُرده ای، بیا و مرا بــبَر...
و اگر زنده ای هنوز...
لااقل خطی، خبری ، خوابی ، خیالی...
بی انصاف...!

سیدعلی صالحی




نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 19 بهمن 1391-03:00 ب.ظ


من واژه‌های ولگردِ بی‌خیالِ خودم را می‌خواهم
لطفا جمعه‌ی عجیبِ همان هفته‌های بی‌مشق و گریه را، به من برگردانید

من پاره‌ی پنهانی از همان رویاهای خودم را می‌خواهم
لطفا عطر بساطِ دست‌فروشانِ شنگِ آن سالها را، به من برگردانید!

من همان حرف‌های بی‌خودِ خیلی خوشِ خودم را می‌خواهم
لطفا هوای از بَر کردنِ یکی دو ترانه از دریا را، به من برگردانید!

من بارانِ یکریزِ همان پاره از پاییزِ تشنه را می‌خواهم
لطفا خوابِ خوش دیدارِ دوباره‌ی ری‌را ... را، به من برگردانید!

من پَرسه‌های لاابالیِ همان روزگارِ بی‌اسم و آینه را می‌خواهم،
لطفا عیشِ آسوده از آن همه نداشتنِ اندوه و گریه را، به من برگردانید!

سید علی صالحی




نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 29 آبان 1391-01:37 ب.ظ


مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ،
به تو فکر می کنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح وُ
مثل واژه به شعر .
به تو فکر می کنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت ،
به تو فکر می کنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به نی
مثل خدا به کافر خویش و
مثل زندان به زندگی.
به تو فکر می کنم
مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو .
به تو فکر می کنم
مثل کلید به قفل
مثل قصه به کودک
مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه .
به تو فکر می کنم
مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب .
به تو فکر می کنم
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عین
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به قاف .
همین !
هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود .
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش .


سید علی صالحی





نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 5 مرداد 1391-12:44 ب.ظ

آرام باش،
حوصله کن،
آب های زودگذر،
هیچ فصلی را نخواهند دید
از ریگ های ته جویبار شنیده ام
مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفت و گوی باران
بازداشته اند.
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار اسم تو
بسنده خواهم کرد...

حالا آرام باش
همه چیز درست خواهد شد...


سید علی صالحی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox