تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب مولانا
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

دیوان شمس

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 26 آبان 1390-05:06 ب.ظ


چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم

               یار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم


جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند

               ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم


ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می زدیم

               ساعتی زیر درختش میوه می افشاندیم


ساعتی می کرد بر ما شکر و گوهر نثار

               ساعتی از شکر او ما مگس می راندیم


چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم

               چون خیال او برون شد ما در این درماندیم


دیوان شمس




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 آبان 1390-12:04 ق.ظ


رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ من خرابِ شبگردِ مبتلا کن

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من گذر، تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

ماییم و آبِ دیده، در کنج غم خزیده
بر آب دیده‌یِ ما صد جای، آسیا کن

بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن، وفا کن

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با سر اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن


حضرت مولانا




نظرات() 

مولونا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 14 شهریور 1390-06:04 ب.ظ


دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن

 باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

روز الست جان تو خورد می ز خوان تو

خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی

بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

 من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

 ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو

گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن

 نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ی
چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن

 کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

 ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

 هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن

شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا

گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

 باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

باده عام از برون باده عارف از درون

بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

 از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن


دیوان شمس / مولوی






نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 28 تیر 1390-04:31 ب.ظ


چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری        
          چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری

چو مه روی تو من باشم ز سال و مه چه اندیشی
         چو شور و شوق من هستت ز شور و شر چه غم داری

چو کان نیشکر گشتی ترش رو از چه می‌باشی
         براق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری

چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد می‌آری
         چو بر بام فلک رفتی ز خشک و تر چه غم داری

خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی
         رسن بازی من دیدی از این چنبر چه غم داری

بر این صورت چه می‌چفسی ز بی‌معنی چه می‌ترسی
         چو گوهر در بغل داری ز بی‌گوهر چه غم داری

ایا یوسف ز دست تو کی بگریزد ز شست تو
         همه مصرند مست تو ز کور و کر چه غم داری

چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو
         فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه غم داری

گرفتی باغ و برها را همی‌خور آن شکرها را
         اگر بستند درها را ز بند در چه غم داری

چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی
         چو کر و فر خود دیدی ز هر بی‌فر چه غم داری

ایا ای جان جان جان پناه جان مهمانان
         ایا سلطان سلطانان تو از سنجر چه غم داری

خمش کن همچو ماهی تو در آن دریای خوش دررو
         چو اندر قعر دریایی تو از آذر چه غم داری

دیوان شمس




نظرات() 

جلال الدین بلخی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 15 خرداد 1390-08:16 ب.ظ

گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر 
 بی‌رقیبش دادمی من بوسه‌هایی سیر سیر

بس خطاها کرده‌ام دزدیده لیکن آرزوست  
با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر

تا یکی عشرت ببیند چرخ کو هرگز ندید 
 عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر

یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید       
 تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر

دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوب        
می‌زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر

ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند      
  تا کشم او را برهنه بی‌قبایی سیر سیر

در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تن       
 تا فزاید جان‌ها را جان فزایی سیر سیر


مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 13 اسفند 1389-11:04 ب.ظ


وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

در سر زلف سعادت که شکن در شکن است
واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم

بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت
گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم

گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم
گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم

گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم
تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم
محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم

ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم
تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم

گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم

مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند
شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم


مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 3 اسفند 1389-07:31 ب.ظ


زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی

ما را زهوای خویش دف زن کردی
صد در یا را زخویش کف زن کردی

من پیر فنا بودم جوانم کردی
من مرده بودم ز زندگانم کردی


مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 2 اسفند 1389-09:04 ب.ظ


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
 
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبرهیچ مگو
 
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیج مگو
 
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
 
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز تو به سر هیچ مگو
 
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
 
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
 
ای نشسته تو در این خانه پر نقش خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 27 بهمن 1389-04:02 ب.ظ



ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید


مولانا




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox