تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب مولانا
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 14 بهمن 1391-02:13 ب.ظ

سفر کردم به هر شهری دویدم
چو شهر عشق من شهری ندیدم

ندانستم ز اول قدر آن شهر
ز نادانی بسی غربت کشیدم

رها کردم چنان شکرستانی
چو حیوان هر گیاهی می چریدم

پیاز و گندنا چون قوم موسی
چرا بر من و سلوی برگزیدم

به غیر عشق آواز دهل بود
هر آوازی که در عالم شنیدم

از آن بانگ دهل از عالم کل
بدین دنیای فانی اوفتیدم

میان جان‌ها جان مجرد
چو دل بی‌پر و بی‌پا می پریدم

از آن باده که لطف و خنده بخشد
چو گل بی‌حلق و بی‌لب می چشیدم

ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن
که من محنت سرایی آفریدم

بسی گفتم که من آن جا نخواهم
بسی نالیدم و جامه دریدم

چنانک اکنون ز رفتن می گریزم
از آن جا آمدن هم می رمیدم

بگفت ای جان برو هر جا که باشی
که من نزدیک چون حبل الوریدم

فسون کرد و مرا بس عشوه‌ها داد
فسون و عشوه او را خریدم

فسون او جهان را برجهاند
کی باشم من که من خود ناپدیدم

ز راهم برد وان گاهم به ره کرد
گر از ره می نرفتم می رهیدم

بگویم چون رسی آن جا ولیکن
قلم بشکست چون این جا رسیدم


مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 30 دی 1391-06:14 ب.ظ


من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه


مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 27 آذر 1391-12:35 ب.ظ


ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
كس نیست چنین عاشق بیچاره كه ماییم

بر ما نظری كن كه در این شهر غریبیم
بر ما كرمی كن كه در این شهر گداییم

زهدی نه كه در كنج مناجات نشینیم
وجدی نه كه در گرد خرابات برآییم

نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه كه گوییم كجاییم

حلاج وشانیم كه از دار نترسیم
مجنون صفتانیم كه در عشق خداییم

ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اكنون ز چه ترسیم كه در عین بلاییم

ما را به تو سریست كه كس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با كس نگشاییم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاییم

دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم

مولانا


پ.ن: این شعر زیبا را با صدای استاد شجریان بشنوید:

اسیران بلا- استاد شجریان    دانلود و شنیدن




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 19 آذر 1391-07:34 ب.ظ



ای عاشقان ای عـــاشقان پیـــدا شوم پیـــدا شــــوم
بر روی آن مهـــروی خود شیـــدا شوم شیــدا شـوم

معشوقـــه گـــر گوید برو در عشق مـــا رسوا شوی
من زهـــد را یکسو نهـــــــم رسوا شوم رسوا شوم

زآن ابر رحمت قطــره ای بر من فشان تــا وارهــم
تا کی صـدف باشم چنین دریــــــا شوم دریـــــا شوم

ساقی چنین می میدهد زآن درد درد آلـــــــــوده ام
میخانـــه ها را سر بسر صهبا شوم صهبــــا شوم

شد مدتی گم گشته ام چـــون ذره در خــورشید او
هـــر ذزه ام خورشید شد پیــدا شوم پیـــــدا شـــوم

روز اول بیع و شرا کــــردم ببـــــازار غمـــــــــش
سودای خـــود خواهم به نقـــد آنجا شوم آنجـاشوم

ای شمس دین ای شمس دین در من نگر در من نگر
روزی شود کز جان و دل یکتــــــا شوم یکتــــا شو


مولانا





نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 18 آذر 1391-11:48 ب.ظ



روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
کـه چـرا غافـل از احـوال دل خـویـشـتنـم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مـرغ بـاغ ملـکوتم، نیـم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سرعربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
ولله این قالب مردار، به هم در شکنم

دیوان شمس تبریزی





نظرات() 

مولانا جلال الدین بلخی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 24 آبان 1391-04:50 ب.ظ


بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
                             داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
                             گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
                             عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
                             خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
                             آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
                             آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
                             این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
                             باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
                             ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
                             وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
                             مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
                             سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
                             هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود


 مولانا

پ.ن: این شعر زیبای مولانا با صدای داریوش اقبالی

دانلود و شنیدن از اینجا





نظرات() 

مولانا جلال الدین بلخی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 19 مهر 1391-12:04 ق.ظ


بزن آن پردهِ نوشین , که من از نوش تو مستم !
بده ای حاتم مستان , قدحِ *زَفت به دستم !

هله ای *سَرده مستان , به غضب روی مگردان
که من از عربده , ناگه قدحی چند شکستم

چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکش
بشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم

تو مپرسم که کیی؟ تو بده آن ساغر شش سو
چو شدم مست , ببینی چه کسَستم ,چه کسَستم !

چو من از باده پرستی شده ام غرقه مستی
دگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم !

بده ای خواجه بابا , مکن امروز محابا
که رگ غصه بریدم , ز غم و غصه برستم

چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردی
چو بخوردی تو ,بخوردم ! چو نشستی تو ,نشستم

منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان
دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم

خَمُش ار فانی راهی , که فنا خامشی آرد
چو رهیدیم ز هستی , تو مکن باز به هستم

مولانا

*سَرده =ساقی
زَفت =پر و لبریز ,تندمزه




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 17 مهر 1391-03:07 ق.ظ

ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی

چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی
چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی

در روح نظر کردی چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی

رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی
ماننده بوی گل با باد صبا رفتی

نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی در نور خدا رفتی

ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه
وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی

مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 8 شهریور 1391-04:29 ب.ظ



بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم
         با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم

من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهم
        در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
         گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
         چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم

در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
         مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم

ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
         زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم


دیوان شمس


پ.ن: این شعر زیبا از مولانا با صدای رضا یزدانی

دانلود و شنیدن از
اینجا

رضا یزدانی شعر مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 21 تیر 1391-09:44 ب.ظ


خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مرو و ای زمان بی‌من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان
ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو
خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خارِ تو در گلستان بی‌من مرو
در خم چوگانْت می‌تازم چو چشمت با من است
همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو
چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش
چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو
وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود
چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو
وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو
دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطانِ عشق
ای تو بالاتر ز وَهمِ این و آن بی‌من مرو

مولانا




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox