تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب مولانا
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 19 دی 1394-10:16 ب.ظ

سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
دوش چه خورده ای دلا راست بگو به جان تو

فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو
باطرب است جام تو بانمک است نان تو

مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی
چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو

بوی کباب می زند از دل پرفغان من
بوی شراب می زند از دم و از فغان تو

بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تا
یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو

خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شد
چون بنمود ذره ای خوبی بی کران تو

بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کس
بازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو

هر نفسی بگوییم عقل تو کو چه شد تو را
عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو

هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت
پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو

مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

از می این جهانیان حق خدا نخورده ام
سخت خراب می شوم خائفم از گمان تو

صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو

شیر سیاه عشق تو می کند استخوان من
نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو

ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین
کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو

حضرت مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 17 مرداد 1394-10:31 ب.ظ

آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی
و آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی

دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش
گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی

گفتم ترسم ار خورم شرم بپرّد از سرم
دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی
جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی

با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم
خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی

گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین
قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی

سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را
ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی

رنگ رخت که داد؟ رو زرد شو از برای او
چون ز پی سیاهه‌ای روی چو زعفران کنی

همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو
حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی

کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود
جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی

گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه‌ای
نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی

ور دو سه روز چشم را بند کنی باتقوا
چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی

ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی
قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی

بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را
شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی

بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان
گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی

مولانا





نظرات() 

دیوان شمس

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394-03:54 ب.ظ

رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو؟
گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو

گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید
من دوستدار خواجه‌ام آخر نیم عدو

گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده‌ست
او را به باغ‌ها جو یا بر کنار جو

مستان و عاشقان بر دلدار خود روند
هرکس که گشت عاشق رو دست از او بشو

ماهی که آب دید نپاید به خاکدان
عاشق کجا بماند در دور رنگ و بو


دیوان شمس




نظرات() 

دیوان شمس- مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 29 اردیبهشت 1393-09:57 ب.ظ

آن دلبر من آمد بر من    زنده شد از او بام و در من
گفتم قنقی امشب تو مرا    ای فتنه من شور و شر من
گفتا بروم کاری است مهم    در شهر مرا جان و سر من
گفتم به خدا گر تو بروی    امشب نزید این پیکر من
آخر تو شبی رحمی نکنی    بر رنگ و رخ همچون زر من
رحمی نکند چشم خوش تو    بر نوحه و این چشم تر من
بفشاند گل گلزار رخت    بر اشک خوش چون کوثر من
گفتا چه کنم چون ریخت قضا    خون همه را در ساغر من
مریخیم و جز خون نبود    در طالع من در اختر من
عودی نشود مقبول خدا    تا درنرود در مجمر من
گفتم چو تو را قصد است به جان    جز خون نبود نقل و خور من
تو سرو و گلی من سایه تو    من کشته تو تو حیدر من
گفتا نشود قربانی من    جز نادره‌ای ای چاکر من
جرجیس رسد کو هر نفسی    نو کشته شود در کشور من
اسحاق نبی باید که بود    قربان شده بر خاک در من
من عشقم و چون ریزم ز تو خون    زنده کنمت در محشر من
هان تا نطپی در پنجه من    هان تا نرمی از خنجر من
با مرگ مکن تو روی ترش    تا شکر کند از تو بر من
می‌خند چو گل چون برکندت    تا به سر شدت در شکر من
اسحاق تویی من والد تو    کی بشکنمت ای گوهر من
عشق است پدر عاشق رمه را    زاینده از او کر و فر من
این گفت و بشد چون باد صبا    شد اشک روان از منظر من
گفتم چه شود گر لطف کنی    آهسته روی ای سرور من
اشتاب مکن آهسته ترک    ای جان و جهان ای صدپر من
کس هیچ ندید اشتاب مرا    این است تک کاهلتر من
این چرخ فلک گر جهد کند    هرگز نرسد در معبر من
گفتا که خمش کاین خنگ فلک    لنگانه رود در محضر من
خامش که اگر خامش نکنی    در بیشه فتد این آذر من
باقیش مگو تا روز دگر    تا دل نپرد از مصدر من




نظرات() 

دیوان شمس- مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 20 آذر 1392-05:26 ب.ظ

ای یار من ای یار من ای یار بی‌زنهار من
         ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من

ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر
         ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من

خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من
        ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من

ای شب روان را مشعله ای بی‌دلان را سلسله
         ای قبله هر قافله ای قافله سالار من

هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری
         هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من

چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری
         تا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من

هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من
         هم نور نور نور من هم احمد مختار من

هم مونس زندان من هم دولت خندان من
         والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو
        گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من

گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان
         جان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من

گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده
         در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من


دیوان شمس- مولانا




نظرات() 

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 8 آذر 1392-02:30 ق.ظ

محتسب در نیم‌شب جایی رسید در بن دیوار مستی خفته دید

گفت: هی مستی؟ چه خوردستی؟ بگو گفت: از این خوردم كه هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو كه چیست؟ گفت: از آنکِ خورده‌ام گفت: این خفی‌است

گفت: آنچِِ خورده‌ای آن چیست آن؟ گفت: آنکِ در سبو مخفی‌است آن

دور می‌شد این سؤال و این جواب مانده چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب: هین آه كن مست هوهو كرد هنگام سخُن

گفت: گفتم آه كن، هو می‌كنی؟ گفت: من شاد و تو از غم منحنی

آه از درد و غم و بیدادی است هوی‌هوی می‌خوران از شادی است

محتسب گفت: این ندانم خیز خیز معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت: رو تو از كجا من از كجا؟ گفت: مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست: ای محتسب بگذار و رو از برهنه كی توان بردن گرو؟

گر مرا خود قوت رفتن بدی خانهٔ خود رفتمی وین كی شدی؟

من اگر با عقل و با امكانمی همچو شیخان بر سر دكّانمی



((مولانا جلال‌الدین محمد بلخی))




نظرات() 

مولانا جلال الدین بلخی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 8 مهر 1392-05:17 ب.ظ

ز خاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی، مستی فزاید

خمیر و نانِبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سَراید

اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خَرپشته ام رقصان نماید

مَیا بی دف به گورم، ای برادر!
که در بزم خدا غمگین نشاید

زَنَخ بَربَسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید

بِدَرّی زآن کفن، بر سینه بندی
خراباتی ز جانت درگشاید

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید

مرا حق از می عشق آفریدست
همآن عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من مِی عشق
بگو از می بجز مستی چه آید

به بُرج روحِ شمسِ الدین تبریز
بِپَرّد روح من، یک دم نپاید


مولانا
پ.ن: روز مولانا هم گرامی...


مولانا، مولوی، آرامگاه مولانا




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 12 تیر 1392-10:41 ب.ظ

جان به فدای عاشقان، خوش هوسی است عاشقی
عشق، پرست، ای پسر! باد هواست مابقی

از می عشق سرخوشم، آتش عشق مفرشم
پای بنه در آتشم، چند از این منافقی

از سوی چرخ تا زمین، سلسلهای است آتشین
سلسله را بگیر اگر در ره خود محقّقی

عشق مپرس چون بود عشق یکی جنون بود
سلسله را زبون بود نی به طریق احمقی

عشق پرست ای پسر عشق خوش است ای پسر
رو که به جان صادقان صاف و لطیف و صادقی

راه تو چون فنا بود، خصم تو را کجا بود
طاقت تو که را بود کآتش تیز مطلقی

جان مرا تو بنده کن، عیش مرا تو زنده کن
مست کن و بیافرین، بازنمای خالقی

یک نفسی خموش کن، در خمشی خروش کن
وقت سخن تو خامشی در خمشی تو ناطقی

بیدل و جان سخنوری شیوه گاو سامری
راست نباشد ای پسر راست برو که حاذقی



مولانا




نظرات() 

مولوی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 22 خرداد 1392-09:56 ب.ظ

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
 وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
 چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
 ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی
مرا در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
 ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
 ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
 پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
 ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
 اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
 بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

مولوی




نظرات() 

دیوان شمس

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 10 خرداد 1392-11:50 ق.ظ

نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند
که سخت دست درازند بسته پات کنند

نگفتمت که بدان سوی دام در دام است
چو درفتادی در دام کی رهات کنند

نگفتمت به خرابات طُرفه مستانند
که عقل را هدف تیر تُرّهات کنند

چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند
به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند

بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند
کَهَت کنند و دو صد بار کَهرُبات کنند

تو مرد دل تُنُکی پیش آن جگرخواران
اگر رَوی چو جگربند شوربات کنند

تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش
که کوه قاف شوی زود در هوات کنند

هزار مرغ عجب از گِل تو برسازند
چو ز آب و گِل گذری تا دگر چه‌هات کنند

برون کشندَت از این تن چنان که پنبه ز پوست
مثال شخص خیالیت بی‌جهات کنند

چو در کشاکش احکام راضیت یابند
ز رنج‌ها برهانند و مرتضات کنند

خموش باش که این کودنان پست سخن
حشیشی‌اند و همین لحظه ژاژخات کنند


دیوان شمس




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox