تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب وحشی بافقی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

وحشی بافقی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 28 مهر 1390-01:40 ب.ظ



دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه‌ی بی‌سروسامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟!

سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟!

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله‌مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه‌زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی‌سروسامان دارد؟!

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دلارای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود …



وحشی بافقی




نظرات() 

وحشی بافقی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 16 مهر 1390-11:27 ب.ظ



به مجنون گفت روز عیبجویی
كه پیدا كن به از لیلی نكویی

كه لیلی گرچه در چشم تو حور یست

بهر جزوی ز حسن او قصوریست

ز حرف عیبجو مجنون بر آشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت

اگر در دیده مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو كه دانی كه لیلی چون نكوییست

كزو چشمت همین بر زلف و روییست

تو قد بینی و مجنون جلوه ناز

تو چشم و او ناوك انداز

تو مو می بینی و مجنون پیچش مو

تو ابرو او اشارت های ابرو

دل مجنون ز شكر خنده خون است

تو لب می بینی و دندان كه چونست

كسی كاو را تو لیلی كرده ای نام

نه آن لیلی ست كز من برده آرام

اگر می بود لیلی بد نمی بود

ترا رد كردن او حد نمی بود



وحشی بافقی




نظرات() 

وحشی بافقی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 1 اسفند 1389-09:14 ب.ظ



روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت


از: وحشی بافقی





نظرات() 

وحشی بافقی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 26 بهمن 1389-08:35 ب.ظ


آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ

شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ

کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ

وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ


از: وحشی بافقی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox