تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب پابلوا نرودا
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

پابلو نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 2 دی 1393-12:50 ب.ظ

تمامی شب را با تو سر کرده‌ام
کنارۀ دریا، در جزیره.
وحشی و گوارا بودی میان خلسه و خواب،
میان آتش و آب.

شاید بسیار دیرهنگام
خوابهایمان به هم آمیخت
بر فراز و یا در اعماق،
بر فراز چون شاخه‌هائی که به یک باد می‌جنبند،
و در اعماق چون ریشه‌های سرخی که به هم می‌پیوندند.

شاید خواب‌های تو
از خواب من برخاستند
و از میان دریای تاریک
به جستجوی من آمدند
همچون گذشته،
زمانی که تو وجود نداشتی،
بی‌آنکه تو را ببینم
در کنارت پارو زدم،
و چشمان تو
در پی آنچه که امروز می‌جویند-
نان، شراب، عشق و خشم-
در تو پر می‌شوم
زیرا تو جامی هستی
در انتظار هدیه‌های زندگی من.

شب را با تو سر کرده‌ام
تمامی شب را
زمانی که زمین تاریک می‌شود
با زندگانش و مردگانش،
و چون بیدار می‌شوم ناگهان
در میان سایه‌ها
بازویم بر کمرگاه‌ات حلقه می‌شود.
نه شب، نه خواب
توانسته جدای‌مان سازد.

شب را با تو سر کرده‌ام
و چون بیدار می‌شوم، دهان تو،
از رؤیاهایت سر می‌کشد،
تا طعم زمین،
آب دریا، خزه دریائی،
و ژرفنای زندگی تو را به من بخشد،
و بوسه‌ات را می‌ستانم
نم سپیده‌دمان بر آن
گوئی از دریای پیرامون من
سر بر کرده است.
--------------
ترجمه : احمد پوری





نظرات() 

پابلو نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 23 مرداد 1392-01:12 ب.ظ


تمام اصل‌های حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم:

هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.

پابلو نرودا



نظرات() 

پابلوا نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 2 دی 1391-05:53 ب.ظ

چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
 

از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان

از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟

آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟ 

جاده ها هم چشم دارند
پارک ها     پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.



پابلوا نرودا





نظرات() 

پابلو نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 23 بهمن 1390-06:14 ب.ظ


مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم

که گیسوانت را یک به یک

شعری باید و ستایشی

دیگران

معشوق را مایملک خویش می پندارند

اما من

تنها می خواهم تماشایت کنم

در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند

(به خاطر موهایت)

قلب من

آستانه ی گیسوانت را ، یک به یک می شناسد

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی

فراموشم مکن !

و بخاطر آور که عاشقت هستم

مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

موهای تو

این سوگواران سرگردان بافته

راه را نشانم خواهند داد

به شرط آنکه ، دریغشان مکنی

پابلو نرودا




نظرات() 

پابلو نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 11 شهریور 1390-05:44 ب.ظ




نه دوباره‌ای دارم
نه همیشه‌ای
مردی فقیر در اشتیاق دوست داشتن
نمی‌دانم کیستی اما
دوستت دارم

من "هرگز" ندارم
زان رو که متفاوت بوده‌ام
و به نام " عشق همیشه در تغییر"
اعلام خلوص می‌کنم

دوستت دارم
و خوشبختی را به روی لب‌های تو می‌بوسم
اکنون، بیا هیزم جمع کنیم
و آتش را در کوهستان
به نظاره بنشینیم.
--------------

پابلو نرودا
ترجمه : شاهکار بینش پژوه





نظرات() 

پابلو نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 9 شهریور 1390-08:35 ب.ظ


باد اسب است:
گوش کن چگونه می‌تازد
از میان دریا، از میان آسمان.

می‌خواهد مرا با خود ببرد: گوش کن
چگونه دنیا را به زیر سُم دارد
برای بردن من.

مرا در میان بازوانت پنهان کن
تنها یک امشب،
آنگاه که باران
دهان‌های بی‌شمارش را
بر سینه دریا و زمین می‌شکند.

گوش کن چگونه باد
چهار نعل می‌تازد
برای بردن من.

با پیشانی‌ات بر پیشانی‌ام،
با دهانت بر دهانم،
تنمان گره خورده
به عشقی که ما را سر می‌کشد،
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد.

بگذار باد بگذرد
با تاجی از کف دریا،
بگذار مرا بخواند و مرا بجوید،
زمانی که آرام آرام فرو می‌روم
در چشمان درشت تو،
و تنها یک امشب
در آنها آرام می‌گیرم، عشق من.


---------------


پابلو نرودا
ترجمه : احمد پوری





نظرات() 

پابلوا نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 21 تیر 1390-07:47 ب.ظ



که بود آنکه نشانی‌ام را به تو داد؟
که بود او؟

از کدامین راه؟
بگو!
چگونه؟
از کجا برای تسخیر روح من آمده‌ای
منی که تلخ‌ترین بودم
منی که الهه خشم
با تاجی از تیغ و خار
و منی که خداوند تنهایی

که بود آنکه نشانی‌ام را به تو داد؟
چه کسی راهنمای تو بود؟
کدامین صخره، کدامین دود، کدامین آتشدان؟

زمین لرزید گیلاس‌های پایه‌دار
از شراب خورشید نوشیدند
و من پر شدم از تو
و من پر شدم از عشقی باکره
که تو باشی
که بود انکه نشانی‌ام را به تو داد؟

بیش از آنکه برنجانم
رنجیده شدم
بیش از آنکه دوستم بدارند
دوستشان داشتم
بیش از آنکه عشقم دهند
عشقشان

و این حاصلی است از سالی دور تا امروز
قلبی به زخم اندر نشسته را
کنون مرا می‌خوانید.



از پابلو نرودا
ترجمه: شاهکار بینش‌پژوه





نظرات() 

پابلوا نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 31 خرداد 1390-10:06 ب.ظ



هوا را از من بگیر، خنده ات را نه!
نان را از من بگیر، اگر می خواهی
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه.


گل سرخ را از من مگیر
سوسنی را که می کاری،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سر ریز میکند،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید.

از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.

عشق من ، خنده ی تو
در تاریکترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،
بخند، زیرا خنده ی تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.

خنده ی تو، در پائیز
در کنار دریا
موج کف آلوده اش را
باید بر فراز،
و در بهاران، عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند.

بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره، بر این پسر بچه ی کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.



پابلو نرودا




نظرات() 

پابلوا نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 2 بهمن 1389-05:40 ب.ظ



به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!




از : پابلو نرودا



ترجمه از : احمد شاملو




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox