تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب فروغ فرخ زاد
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 12 خرداد 1390-07:56 ب.ظ

آه ای زندگی منم كه هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگریزم


همه ذرات جسم خاكی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند

آسمانهای صاف را مانند
كه لبالب ز بادة روزند


با هزاران جوانه میخواند
بوتة نسترن سرود ترا

هر نسیمی كه میوزد در باغ
میرساند به او درود ترا


من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهای رؤیائی

در دو دست تو سخت كاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی


پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید


حیف از آن روزها كه من با خشم
بتو چون دشمنی نظر كردم

پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر كردم


غافل از آنكه تو بجائی و من
همچو آبی روان كه در گذرم

گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریك مرگ میسپرم


آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود

ور نه گر مرگ بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود


عاشقم، عاشق ستارة صبح
عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن


میمكم با وجود تشنة خویش
خون سوزان لحظه های ترا

آنچنان از تو كام میگیرم
تا بخشم آورم خدای ترا


فروغ فرخزاد




نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 9 اردیبهشت 1390-07:28 ب.ظ


من به تو خندیدم

     چونکه می دانستم

           تو به چه دلهره از باغچه همسایه

                                                سیب را دزدیدی!

پدرم از پی تو تند دوید.

       و نمی دانستی که

              باغبان باغچه همسایه

                             پدر پیر من است!!

من به تو خندیدم

       تا که با خنده خود

            پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک،

         لرزه انداخت به دستان من و

                سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک!

دل من گفت برو


    چون نمی خواست به خاطر بسپارد


                                        گریه تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز

            سالها هست که در ذهن من آرام ،

                                                              آرام...

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

                                  می دهد آزارم

                       و من اندیشه کنان غرق این پندارم  

که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت . . .



از فروغ فرخ زاد





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 22 اسفند 1389-10:03 ب.ظ

http://alireza001199.persiangig.com/image/shabe-sher/spring-tree.jpg


دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که میرسد از راه ؟
یا نیازی که رنگ میگیرد
درتن شاخه های خشک و سیاه ؟
دل گمراه من چه خواهد کرد ؟
با نسیمی که میترواد از آن
بوی
عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه میسوزد
سینه ام عاشقانه میسوزد
پوستم میشکافد از هیجان
پیکرم از جوانه میسوزد
هر زمان موج میزنم در خویش
می روم میروم به جایی دور
بوته گر گرفته خورشید
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شکوفه لبریزم
یار من کیست ای بهار سپید ؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست ای بهار سپید
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را به خویش می خواند ؟
سبزه ها لحظه ای خموش خموش
آنکه یار منست می داند
آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه گویی که این همه آبی
در دل آسمان نمیگنجد
در بهار او زیاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار ای بهار افسونگر
من سراپا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خیس تازه سرد
آه با این خروش و این طغیان
 دل گمراه من چه خواهد کرد ؟


از: فروغ فرخزاد




نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 15 اسفند 1389-06:26 ب.ظ


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ی زامروزها، دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرهء دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پیدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ



فروغ فرخزاد






نظرات() 

فروغ فرخ زاد

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 9 اسفند 1389-01:46 ب.ظ



گنه کردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی آهنین بود

در آن خلوتگه آرام و خاموش

نگه کردم به چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس می ریخت

ز اندوه دل دیوانه رستم

فرو خواندم به گوشش قصه عشق :

ترا می خواهم ای جانانه ی من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا ای عاشق دیوانه ی من

هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

بر روی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا که می داند چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش


از : فروغ فرخ زاد




نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 16 بهمن 1389-09:36 ب.ظ






شب چو ماه آسمان ، پر راز

گرد خود آهسته می پیچد حریر راز

او چو مرغی خسته از پرواز

می نشیند بر درخت خشک پندارم

 

شاخه ها از شوق می لرزند

در رگ خاموششان آهسته می جوشد

خون یادی دور

زندگی سر می کشد چون لاله ای وحشی

از شکاف گور

از زمین دست نسیمی سرد

برگهای خشک را با خشم می روبد

آه ... بر دیوار سخت سینه ام گویی

ناشناسی مشت می کوبد :

" باز کن در ... اوست

باز کن در ... اوست "

من به خود آهسته می گویم :

باز هم رؤیا

آن هم این سان تیره و درهم

باید از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم

می فشارم پلک های خسته را بر هم

لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم

ناشناسی مشت می کوبد :

" باز کن در ... اوست

باز کن در ... اوست "

دامن از آن سرزمین دور برچیده

ناشکیبا دشتها را درنوردیده

روزها در آتش خورشید رقصیده

نیمه شبها چون گلی خاموش

در سکوت ساحل مهتاب روییده

" باز کن در ... اوست "

آسمانها را به دنبال تو گردیده

در ره خود خسته و بی تاب

یاسمن ها را به بوی عشق بوییده

بالهای خسته اش را در تلاشی گرم

هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده

" باز کن در ... اوست

باز کن در ... اوست "

اشک حسرت می نشیند بر نگاه من

رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من

لیک من با خشم می گویم :

" باز هم رؤیا

آن هم اینسان تیره و درهم

باید از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم "

می فشارم پلک های خسته را بر هم


از: فروغ فرخزاد





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 11 بهمن 1389-03:36 ب.ظ

بر که می خندد فسون چشمش ای افسوس ؟

وز کدامین لب ، لبانش بوسه می جوید ؟

پنجه اش در حلقه ی موی که می لغزد ؟

با که در خلوت به مستی قصه می گوید ؟

 

تیرگی ها را به دنبال چه می کاوم ؟

پس چرا در انتظارش باز بیدارم ؟

در دل مردان ، کدامین مهر جاوید است ؟

نه ... دگر هرگز نمی آید به دیدارم

...


از: فروغ فرخزاد






نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 5 بهمن 1389-08:44 ب.ظ

عشق، حسرت


بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا «او» مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا … ؟ منزل کجا … ؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه … آری… این منم … اما چه سود
«او» که در من بود، دیگر، نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
«او» که در من بود، آخر کیست، کیست؟


از: فروغ فرخزاد





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 26 دی 1389-08:33 ب.ظ


عشق، تنهایی ، برف، پشت شیشه


پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

 

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی ..... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

 

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ، از عشق هم خسته

 

غنچه ی شوق تو هم خشکید

شعر ، ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد ، بیدار

 

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من نقش خوابی بود

 

ای خدا .... بر روی من بگشا

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را ؟

 

دیدم ای بس آفتابی را

کاو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من !

ای دریغا ، در جنوب ! افسرد

 

بعد از او دیگر چه می جویم ؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیفشانم

گور سردی تا بیاسایم

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد ...

 

 فروغ فرخزاد


پ.ن:
بعد از مدت ها اصفهان برف بارید ان هم از نوع حسابی!
اما افسوس که در پادگان در این شب برفی یکی از سخت ترین و تلخ ترین شب های عمرم را سپری کردم!

دیشب ، این شعر فروغ
یادم امد:

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد ...

 





نظرات() 

زاد روزِ فروغ تابانِ شعر

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 8 دی 1389-06:00 ق.ظ

8 دی- زاد روزِ فروغ تابانِ شعر...


یک شب زماورای سیاهی ها

چون اختری به سوی تو می آیم

بربالهای جهان پیما

شادان به جست و جوی تو می آیم

سرتاپا حرارت و مستی

چون روزهای دلکش تابستان

پرمی کنم برای تو دامان را

از لاله های وحشی کوهستان

یک شب ز حلقه ای که به در کوبند

در کنج سینه ، قلب تو می لرزد

چون در گشوده شد ، تن من بی تاب

در بازوان گرم تو  می لغزد

دیگر در آن دقایق مستی بخش

در چشم من گریز نخواهی دید

چون کودکان ، نگاه خموشم را

با شرم در ستیز نخواهی دید

یک شب چو نام من به زبان آری

می خوانمت به عالم رویایی

بر موجهای یاد تو می رقصم

چون دخترانِ وحشی دریایی

یکشب لبان تشنه من با شوق

در آتش لبان تو می سوزد

چشمان من امید نگاهش را

بر گردش نگاه تو می دوزد

از <<زهره ی>> آن الهه افسون گر

رسم و طریق عشق می آموزم

یکشب چو نوری از دل تاریکی

در کلبه ات شراره می افروزم

آه ، ای دو چشم خیره به ره مانده

آری،  منم که به سوی تو می آیم

بربالهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می آیم.


از: فروغ فرخزاد



به این مناسبت:


زندگی نامه فروغ فرخزاد(روی ادامه مطلب کلیک کنید)


ادامه مطلب


نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox