تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب فروغ فرخ زاد
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 18 تیر 1393-08:29 ب.ظ


در اتاقی كه به اندازه ی یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه ی یك عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه ی خانه مان كاشته ای
و به آواز قناری ها
كه به اندازه ی یك پنجره می خوانند
...

فروغ فرخزاد




نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 18 فروردین 1392-10:39 ب.ظ



آن تیره مردمکها آه
آن صوفیان ساده خلوت نشین من
در جذبه سماع دو چشمانش
از هوش رفته بودند
دیدم که بر سراسر من موج می زند
چون هرم سرخگونه آتش
چون انعکاس آب
چون ابری از تشنج بارانها
چون آسمانی از نفس فصلهای گرم
تا بی نهایت
تا آن سوی حیات
گسترده بود او
دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل می رود
دیدم که قلب او
با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من
ساعت پرید
پرده به همراه باد رفت
او را فشرده بودم
در هاله حریق
می خواستم بگویم
اما شگفت را
 انبوه سایه گستر مژگانش
چون ریشه های پرده ابریشم
جاری شدند از بن تاریکی
در امتداد آن کشاله طولانی طلب
و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود
تا انتهای گمشده من
دیدم که می رهم
دیدم که می رهم
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
دیدم که حجم آتشینم
آهسته آب شد
و ریخت ریخت ریخت
در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار
در یکدیگر گریسته بودیم
در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را
دیوانه وار زیسته بودیم

 فروغ فرخزاد





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 8 دی 1391-03:54 ق.ظ




   (8 دی زادروز فروغ تابان شعر فارسی، فروغ فرخزاد  خجسته باد.)
فروغ فرخزاد


بازهم قلبی به پایم اوفتاد

بازهم چشمی به رویم خیره شد

بازهم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

بازهم از چشمه لبهای من

تشنه ای سیراب شد،سیراب شد

بازهم در بستر آغوش من

رهوری درخواب شد،درخواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه میخواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

اوشراب بوسه میخواهد ز من

من چه گویم قلب پرامید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین

تابسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ا‌ی آغوش گرم

مست نازم کن،که من دیوانه ام

من به او می گویم ای آشنا

بگذر از من،من ترا بیگانه ام

 

آه از این دل،آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا،کس به آوازش نخواند



فروغ فرخزاد






نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 24 مهر 1391-01:30 ب.ظ

یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی  


                  چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز ؟ 


                             چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید  


            اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز 

 
        چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟ 


                    سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال 

 
              نگهی گمشده در پرده رویایی دور  


                              پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال  


 چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
 

                       دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب 
 

لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز  


                  بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب  


                              ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست  


        در دل کوچه و بازار شدم سرگردان  


                   عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم 
 

                         پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان  


        چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس 
 

   جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید  


        دست بر دامن خورشید زدم تا بر من 
 

              عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید  


          حالیا... این منم این آتش جانسوز منم  


   ای امید دل دیوانه اندوه نواز  


        بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم 
 

                   چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز 


فروغ فرخزاد





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 17 مرداد 1391-04:33 ب.ظ

جواب فروغ فرخزاد به شعر حمید مصدق


من به تو خندیدم

     چونکه می دانستم

           تو به چه دلهره از باغچه همسایه

                                                سیب را دزدیدی!

پدرم از پی تو تند دوید.

       و نمی دانستی که

              باغبان باغچه همسایه

                             پدر پیر من است!!

من به تو خندیدم

       تا که با خنده خود

            پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک،

         لرزه انداخت به دستان من و

                سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک!

دل من گفت برو


    چون نمی خواست به خاطر بسپارد


                                        گریه تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز

            سالها هست که در ذهن من آرام ،

                                                              آرام...

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

                                  می دهد آزارم

                       و من اندیشه کنان غرق این پندارم  

که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت . . .



از فروغ فرخ زاد




نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 25 تیر 1391-06:17 ب.ظ

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبارآلود

نگهم پیشتر زمن می تاخت

بر لبانم سلام گرمی بود

 

شهر جوشان درون کورهء ظهر

کوچه می سوخت در تب خورشید

پای من روی سنگفرش خموش

پیش می رفت و سخت می لرزید

 

خانه ها رنگ دیگری بودند

گردآلوده، تیره و دلگیر

چهره ها در میان چادر ها

همچو ارواح پای در زنجیر

 

جوی خشکیده، همچو چشمی کور

خالی از آب و از نشانهء او

مردی آوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانهء او

 

گنبد آشنای مسجد پیر

کاسه های شکسته را می ماند

مومنی بر فراز گلدسته

با نوائی حزین اذان می خواند

 

می دویدند از پی سگها

کودکان پا برهنه ، سنگ به دست

زنی از پشت معجری خندید

باد ناگه دریچه ای را بست

 

از دهان سیاه هشتی ها

بوی نمناک گور می آمد

مر کوری عصازنان می رفت

آشنائی ز دور می آمد

 

دری آنجا گشوده گشت خموش

دستهائی مرا بخود خواندند

اشکی از ابر چشمها بارید

دستهائی مرا ز خود راندند

 

روی دیوار باز پیچک پیر

موج می زد چو چشمه ای لرزان

بر تن برگهای انبوهش

سبزی پیری و غبار زمان

 

نگهم جستجو کنان پرسید :

«در کدامین مکان نشانهء اوست؟»

لیک دیدم اتاق کوچک من

خالی از بانگ کودکانهء اوست

 

از دل خاک سرد آئینه

ناگهان پیکرش چو گل روئید

موج می زد دیدگان مخملیش

آه، در وهم هم مرا می دید!

 

تکیه دادم به سینهء دیوار

گفتم آهسته :«این توئی کامی ؟»

لیک دیدم کز آن گذشتهء تلخ

هیچ باقی نمانده جز نامی

 

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبارآلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور آرزویم بود

 

فروغ فرخ زاد





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 5 خرداد 1391-09:29 ب.ظ

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز

آخر مرا شناختی ای چشم آشنا

چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو

من هستم آن عروس خیالات دیر پا

چشم منست اینکه در او خیره مانده ای

لیلی که بود؟ قصه چشم سیاه چیست؟

در فکر این مباش که چشمان من چرا

چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست

در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود

در چشم من شکفته گل آتشین عشق

لغزیده بر شکوفه ی لبهای خامشم

بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق

در بند نقشهای سرابی و غافلی

برگرد...این لبان من این جام بوسه ها

از دام بوسه راه گریزی اگر که بود

ما خود نمی شدیم رام بوسه ها !

آری...چرا نگویمت ای چشم آشنا

من هستم آن عروس خیالات دیر پا

من هستم ان زنی که سبک پا نهاده است

بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا


فروغ فرخزاد





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 17 فروردین 1391-03:23 ب.ظ

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

 

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه ها گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشد

 

چشمم به روی هر چه می لغزید

آنرا چو شیر تازه می نوشید

گوئی میان مردمکهایم

خرگوش ناآرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشت های ناشناس جستجو می رفت

شبها به جنگل های تاریک فرو می رفت

 

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم،

هر دم به بیرون خیره می گشتم

پاکیزه برف من، چون کرکی نرم

آرام می بارید

 

بر نردبام کهنه ی چوبی

بر رشتۀ سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

و فکر می کردم به فردا... آه

فردا ــ

حجم سفید ِ لیز .

با خش و خش چادر مادربزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او ، در چارچوب در

ــ که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور ــ

و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه.

فردا ...

 

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های باطل را

از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک می کردم

 

آن روها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبۀ سربسته گنجی را نهان می کرد

هر گوشۀ صندوق خانه در سکوت ظهر

گوئی جهانی بود

هر کس ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

 

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می کردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

 

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن میشد، کــــــش می آمد،

با تمام لحظه های راه می آمیخت

و چرخ میزد در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سمت حجم های رنگی سال

و باز می آمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت، که میریخت، که میریخت

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنائی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا می زد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر، بر این دست مشوش

مضطرب، ترسان

و عشق،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد

در ظهرهای گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم

ما با زبان سادۀ گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم

و به درختان قرض می دادیم

و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت

و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد

در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسم های دزدانه

 

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد ... آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست ...

 

فروغ فرخزاد



نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 4 فروردین 1391-08:15 ب.ظ


پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، آه

بهار آمده است

من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»

پرنده از لب ایوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود...

 

از : فروغ فرخزاد





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 10 اسفند 1390-09:13 ب.ظ


پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، آه

بهار آمده است

من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»

پرنده از لب ایوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود...


فروغ فرخزاد






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox