تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب مسعود فرد منش
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

مسعود فردمنش

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 13 اسفند 1389-05:09 ب.ظ



ما ز فردا نگرانیم
که فردا چه کنیم
زیر این بار گرانیم
که جان را چه کنیم
تو ز من ثانیه هایی
که نه از آن من است میخواهی
آتشی را که
نه در جان من است میخواهی
*

روزگار ، روز مرا پیش فروشی کرده
دل بیدار مرا پیر خموشی کرده
هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم
چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم
**

قصد من نیت آزار نبود
جنس من در خور بازار نبود
جنسم از خاک و دلم خاکی تر
روح من از تو ز من شاکی تر
جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا


از مسعود فردمنش


 پ.ن: معین با اون صدای زیبا این شعر را بسی زیبا خوانده.





نظرات() 

مسعود فرد منش

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 9 اسفند 1389-07:03 ب.ظ



خوش آمده یی مادر بر سنگ مزارم

خوش آمده یی بنشین یکدم به کنارم

باز آمدی و بوی تو را گرفته خاکم
از اشک دو دیده ی تو من شسته و پاکم

بس کن دگر این زاری ، لبخند بزن گاهی
حرفی بزن از هر کس ،از هرچه که آگاهی

مادر تو بگو که مرگ من با تو چه کرد
ای  وای بی من چه می کنی با این درد

سیمای تو را غصه دگرگون کرده
لبخند تو را برده و افسون کرده

چشمان تو چون چشمه همی می جوشد
قلب تو فقط جامه ی غم می پوشد

ای وای به من که دست من کوتاه ست
افسوس که زندگی چنین خودخواه ست

مادر تو  بگو از آن جگر گوشه ی من
از  آنکه شد از زمین ، دل توشه ی من


مادر تو قسم بخور که او خوب و خوشست
جز دست تو نیست روی سرش دیگر دست


مادر تو بگو برادرم کو ، کجاست ؟
او با تو  نیامده ، چرا ناپیداست


امروز به سفر رفته و یا بیمار ست
شادم کن و گو کنار یک دلدار ست


هر روز به عشق خاک من اینجا بود
می سوخت دلم همیشه او تنها بود


مادر تو به او بگو که آرام شود
در پیش حقیقتی که هست رام شود


مادر تو  بگو که بی قراری نکند
من را تو قسم بده که زاری نکند


یادش چه بخیر همیشه با هم بودیم
ما برادر و رفیق و محرم بودیم


مادر تو بگو در پی کارش باشد
شادم کند و به فکر یارش باشد


مادر چه خبر ز حال و احوال پدر
از آن کمر شکسته از مرگ پسر


از آن گل پائیزی پژمرده شده
آن گل که ز طوفان غم افسرده شده


مادر تو بگو چه می کند دل تنگ ست؟
رخساره ی داغدار او بی رنگ ست ؟


مادر تو  بگو  که آن دلارام چه شد
آنکس که مرا فکند در دام چه شد


سوگند به تو که بیقرارش بودم
من عاشق دل خسته ی زارش بودم


که گاه می آمد و بمن سر می زد
بر خانه ی از خاک من او در می زد


از پشت در خانه به او می گفتم
هر روز به یاد عشق او می افتم


او یاد ز ایام خوشیها می کرد
آنروز مرا قشنگ و زیبا می کرد


اکنون چه شده ؟ کجاست ؟ او یار که شد؟
بعد از دل من بگو که دلدار که شد؟


مادر چه خوش آمدی و شادم کردی
بازم تو که آمدی و یادم کردی


دیگر تو برو که دیر وقت است مادر باید که ببندیم در دروازه ی شهر



از مسعود فردمنش




نظرات() 

مسعود فردمنش

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 27 دی 1389-09:47 ب.ظ



با تو حکایتی دگر

             این دل ما به سر کند

شب سیاه قصه را

             هوای تو به سر کند


باور ما نمی شود

             در سر، ما نمی رود

از گذر سینه ما

             یار دگر گذر کند


شکوه بسی شنیده ام

            از دل درد کشیده ام

کور شوم جزء تو اگر

            زمزمه ای دگر کند


مقصد و مقصودم تویی

         عشقم و معبودم تویی

از تو حذر نمی کنم
    
         سایه مگر سفر کند


چاره کار ما تویی

         یاور و یار ما توئی

توبه نمی کند اثر،

         مرگ مگر اثر کند


مجرم آزاده منم

        تن به جزا داده منم

قاضی در گاه توئی،

         حکم سحر گاه توئی



از مسعود فردمنش





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox