تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب محمدرضا شفیعی کدکنی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

دکتر شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 دی 1392-01:08 ق.ظ

مرا نیز چون دیگران خنده ای هست،
و اشکی و شکی جنونی و خونی،
رها کن مرا،
رها کن مرا در حضور گل و زمره ی نور،
نور سیه فام ابلیس.
مرا دست و پیراهن آغشته گردید،
به خون خدایان،
مرا زیر این مطلق لاژوردی
نفس گشت فواره ی درد و دشنام
نه چون دیگران
مرا آتشی باید و بوریایی
که این کفر در زیر هفت آسمان هم نگنجد
بر ابلیس جا تنگ گشته ست آنجا.
رها کن مرا
رها کن مرا

دکتر شفیعی کدکنی




نظرات() 

شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 19 مهر 1392-02:11 ب.ظ

بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این كوچه باغ ها را
كه در زلالش سحر بجوید
ز بی كران ها
حضور ما را...

محمدرضا شفیعی کدکنی



نوزده مهرماه زادروز استاد شفیعی کدکنی است تولدتون مبارک استاد!





نظرات() 

استاد شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 21 فروردین 1392-11:56 ب.ظ

به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز.

ببخشای
ای روشن عشق بر ما،
ببخشای
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکردیم
ببخشای
اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست


....


استاد شفیعی کدکنی




نظرات() 

محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 23 دی 1391-12:31 ق.ظ



نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن ...


محمد رضا شفیعی کدکنی


شفیعی کدکنی


پ.ن: این شعر زیبای استاد شفیعی کدکنی با صدای حبیب

نفسم- حبیب
      دانلود و شنیدن





نظرات() 

محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 16 آذر 1391-08:02 ب.ظ

 در آیینه ، دوباره ، نمایان شد:

با ابرگیسوانش در باد،

باز آن سرود ِ سرخ  ِ اناالحق

ورد زبان اوست.

 

تو در نماز ِ عشق چه خواندی ؟

که سالهاست

بالای  دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

 پرهیز میکنند.

 

نامِ تو را به رمز ،

رندان سینه چاک نشابور

در لحظه های مستی

 مستی و راستی     

آهسته زیر لب

تکرار میکنند.

 

وقتی تو ، روی چوبه دارت ، خموش و مات بودی

ما:انبوه کرکسان  تماشا                             

با شحنه های مامور

مامورهای معذور ،

همسان و همسکوت ماندیم.

 

خاکستر تو را

باد  سحرگاهان

هرجا که برد ،

مردی ز خاک رویید.

 

در کوچه باغهای نشابور،

مستان  نیم شب ، به ترنم ،

آوازهای سرخ ، تو را باز

ترجیع وار زمزمه کردند.

 

نامت هنوز ورد زبانهاست.

 

                                           ( شفیعی کدکنی  - در کوچه باغهای نشابور)





نظرات() 

محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 10 آذر 1391-06:14 ب.ظ

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟



محمد رضا شفیعی کدکنی




نظرات() 

محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 2 شهریور 1391-08:03 ب.ظ


در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه‌های مهاجر،
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را، از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
                 - میهن سیارشان –
از جعبه های کوچک و چوبی،
در گوشه‌ی خیابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
              در روشنای باران، در آفتاب پاک!


محمد رضا شفیعی کدکنی


پ.ن: این شعر زیبا با صدای فرهاد

کوچه بنفشه ها- شنیدن و دانلود از اینجا

                               فرهاد مهراد- کوچ بنفشه ها





نظرات() 

شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 1 خرداد 1391-09:36 ب.ظ



با آن که شب است و راه فریادی
 
در هیچ سوی افق نمی بینم

 با این همه از لبان صدامید

 این زمزمه را دوباره می خوانم

باشد که ز روزنی گذر گیرد


شاید روزی کبوتری چاهی


این زمزمه را دوباه سر گیرد


وانگاه به شادی هزاران لب


 آزاد به هر کرانه پر گیرد

شفیعی کدکنی




نظرات() 

محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 15 بهمن 1390-02:09 ب.ظ


در کنار جوی
من نشسته
آب در رفتار
در تمام هفته
خسته
انتظار جمعه را دارم
در تمام جمعه
باز از فرط تنهایی
انتظار شنبه است و کار
من نشسته
آب در رفتار


محمد رضا شفیعی کدکنی





نظرات() 

محمدرضا شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 22 بهمن 1389-07:41 ب.ظ


ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند
:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

از : محمدرضا شفیعی کدکنی





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox