تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب محمد ارثی زاد
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

محمد ارثی زاد

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 10 تیر 1390-11:24 ب.ظ


چشمان تو چنان به دو چشمم نشسته است

گویی که کهکشان به دو چشمم نشسته است

انگار سال هاست تو را می شناختم

آن دختری که در " غزل پلک " ساختم

آشفته می کنی خم ابروی ماه را

همت گماردی بزنی روی ماه را

خورشید از کجا زده که یک نفس شدی ؟

اینطور بی مقدمه در دسترس شدی

یک سوره از زبان خدا توی چشم توست

نه ، هفت آسمان خدا توی چشم توست

داری مرا در آبی خود غرق می کنی

در عشق ناحسابی خود غرق می کنی

 

در گیر غرق بودن اما نیافتن

آری لبی میانه ی دریا نیافتن

ای عشق تازه ای سبد سیب های پاک

ای کاش باز دل بکنی از هوا و خاک

قدر دو موج فاصله از من بگیری و

یک بار هم شده تو برایم بمیری و

ای کاش اسم کوچک من را صدا کنی

یک بلبشوی تازه درونم به پا کنی

 

هی چنگ می زنم که ببینم تو نیستی

هی چنگ می زنم که ببینم ، تو نیستی

        

روی نسیم بوی نفس هات مانده است

جای لبت در آینه ات مات مانده است

تقویم روی میز تو در انتظار توست

ساعت درنگ کرده زمان بی قرار توست

گردی به روی دفتر شعرم نشسته است

دردی به روی دفتر شعرم نشسته است

نه اینکه ما دو نان و نمک خورده ایم ، نه ؟

در شعرهایمان دل هم برده ایم ، نه ؟

در دست های من همه داغ دو دست تو

هر ذره ی تنم همگی در پرست تو

شب در کشاکش لبمان طول می کشید

از بس که حق مطلبمان طول می کشید

دل کندن از دهان تو با لرزه ی اذان

پس لرزه ی نگاه تر تو دوان دوان

در انتظار شعر جدیدم نشستنت

چون من به حسّ رفتنت و چشم بستنت

 

" چون تیر می گریخت سراسیمه از کمان

هر بوسه ای که رد و بدل شد میانمان

پیشینیان کمان دو ابرو سروده اند

غافل از استعاره ی لب های چون کمان

مجنون اگر اشارت ابرو پسند کرد

من محو پلک و ابرو و گیسویم و دهان

در چشم یار ما همه ی چشم ها گم اند

از بس که مردمی نگران دارد و جوان

در پاکی و زلالی چشمش همین و بس

ماندی به آب می نگری یا به آسمان "

    

حالا من و سماور بی حوصله سکوت

یک تیک تاک خسته مرتب سری که سوت...

بی سر- صدای زندگی جاروبرقی ات

دلتنگ خانه داری بیتای شرقی ات

 

 

از : محمد ارثی زاد






نظرات() 

محمد ارثی زاد

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 29 دی 1389-07:18 ب.ظ


همیشه اول فصل بهار می خندم

تو دیده ای چقدَر بی قرار می خندم

ولی نیامدی امسال ، حال من خوش نیست

عجیب نیست که بی اختیار می خندم

خبر رسیده که عاشق شدی ، نمی دانی

به حال و روز خودم زار زار می خندم

پرنده ای که قفس در بهار را می خواست

پریده است برای چه کار ؟ [ می خندم ]

به زیر بال و پرم زرد زرد می افتند

به روی شاخه ی شان قار قار می خندم

 

خبر رسیده که مردی گرفته دستت را

خبر رسیده که من داغدار می خندم ؟

خبر رسیده که اشکی نمانده در چشمم ؟

خبر رسیده که در شوره زار می خندم ؟

خبر رسیده که یک شهر دور من جمعند ؟

خبر رسیده که دیوانه وار می خندم ؟

خبر رسیده ...؟  رسیده...؟  بگو دِ لامصب بگو دِ ...  تف به تو ای روزگار

 

می خندم

به خنده های مکرر که گریه می پاشند

به این ردیف سمج چند بار می خندم

چهار پایه ی دنیا هُلم نمی دهد و ...

نه مثل حلقه ی بالای دار می خندم

به جای اسم تو بمبی تهِ تهِ قلبم

                 4 ، 3 ، 2 و  یک / انفجار ....

 

از : محمد ارثی زاد





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox