تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب گروس عبدالملکیان
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 22 فروردین 1394-02:47 ب.ظ

با لوله‌ی تفنگ چای را هم می‌زند

با لوله‌ی تفنگ جدول را حل می‌کند

با لوله‌ی تفنگ فکرهایش را می‌خاراند

 

گاهی هم

روبه‌روی خودش می‌نشیند

و ترکش‌های خاطره را

از مغزش بیرون می‌کشد

 

در جنگ‌های زیادی جنگیده است

اما حریف تنهایی‌اش نمی‌شود

 

قرص‌ها

کم‌رنگ‌ترش کرده اند

آن‌قدر که سایه‌اش بلند می‌شود

می‌رود، برایش آب می‌آورد

 

باید قبول کنیم

که هرگز

هیچ سربازی

زنده از جنگ برنگشته است...

 

از : گروس عبدالملکیان





نظرات() 

گروس عبدالملكیان‏

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392-10:04 ب.ظ


...می‌ایستد روبه‌روی پنجره‏،
می‌گذارد مرگ
از دهانش پایین برود
بچرخد در سرسرای سینه‌اش
شیر خون را باز بگذارد،‏
یادش برود...‏
می‌ایستد روبه‌روی آسمان
دست می‌كشد به موهایش،‏
می‌گوید:‏
پریدن، ربطی به بال ندارد
قلب می‌خواهد.‏

گروس عبدالملكیان‏




نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 9 دی 1391-07:56 ب.ظ


درست مثل فنجان قهوه
که ته می‌کشد
پنجره
کم‌کم از تصویر تو
تهی می‌شود
حالا
من مانده‌ام و
پنجره‌ای خالی و
فنجان قهوه‌ای
که از حرف‌های نگفته
پشیمان است

گروس عبدالملکیان




نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 16 آبان 1391-09:16 ب.ظ

ما چند نفر
در کافه‌ای نشسته‌ایم
با موهایی سوخته و
سینه‌ای شلوغ از خیابان‌های تهران
با پوست‌هایی از روز
که گهگاه شب شده‌است

ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
یال نداشتیم
چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل‌های خاکی اسپورت
ازگلوی گرفته‌ی کوچه‌ها بیرون زدیم

درخت‌ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک‌های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم
و مشت‌هایی را که در هوا می‌چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم

و مشت‌هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت‌هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت‌هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت‌هامان را در جیب‌هامان پنهان کردیم...

باز کن مشتم را !
هرکجای تهران که دست می‌گذارم
درد می‌کند
هرکجای روز که بنشینم
شب است
هرکجای خاک...

دلم نیامد بگویم !
این شعر
در همان سطر های اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی‌شد


گروس عبدالملکیان




نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 8 مهر 1391-05:37 ب.ظ

دره ها گلوله خورده اند
جنگل گلوله خورده است
خون همین حالا دارد
در انارها جمع می شود
من اما
بر تپه ای نشسته ام
بهمن کوچک دود می کنم.

یعنی تنهایم
یعنی نام هیچکس در دهانم نیست
و اندوه را
مثل عینکی دودی
بر چشم گذاشته ام

باید بروم
این بهمن کوچک را ترک کنم
اسفند را
بهار را هم...

نه با مرگ
که چیز مسخره ای است...
آن راهِ کوچک
که بعد از درخت ها لخت می شود

هوسِ بیشتری دارد...

گروس عبدالملکیان





نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 12 مرداد 1391-09:33 ب.ظ

من مرده ام

و این را فقط

من می دانم و تو

تو

که چای را تنها در استکان خودت می ریزی

 

خسته تر از آنم که بنشینم

به خیابان می روم

با دوستانم دست می دهم

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است

 

ــگیرم کلید را در قفل چرخاندی

دلت باز نخواهد شد!

می دانم

من مرده ام

و این را فقط من می دانم و تو

که دیگر روزنامه ها را با صدای بلند نمی خوانی

 

نمی خوانی و

این سکوت مرا دیوانه کرده است

آنقدر که گاهی دلم می خواهد

مورچه ای شوم

تا در گلوی نی لبکی خانه بسازم

و باد نت ها را به خانه ام بیاورد

یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد

بگذارد روی پیراهن سفید تو

که می دانم

باز هم مرا پرت می کنی

لا به لای همین سطرها

لا به لای همین روزها

 

این روزها

در خواب هایم تصویری است

که مرا می ترساند

 

تصویری از ریسمانی آویخته از سقف

مردی آویخته از ریسمان

پشت به من

و این را فقط من می دانم و من

که می ترسم برش گردانم...

 

 

از : گروس عبدالملکیان





نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 22 فروردین 1391-09:23 ب.ظ

ما کاشفان کوچه های بن بستیم.
حرف های خسته ای داریم.
این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند.

گروس عبدالملکیان




نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 19 اسفند 1390-12:53 ق.ظ

علفزاز

       با موهای سبزٍ ژولیده در باد

کوه

      با موهای قهوه ایِ یکدست

رودخانه

    با گیره های سرخِ ماهی

                                  بر موهاش

 

هیچکدام را ندیده

حق دارد نمی خواند

                        این پرنده ی کوچک

 

تهران کلاه بزرگی ست

که بر  سر زمین گذاشته ایم

 

گروس عبدالملکیان





نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 20 بهمن 1390-06:52 ب.ظ


ما چند نفر

در کافه ای نشسته ایم

با موهایی سوخته و

سینه ای شلوغ از خیابان های تهران

با پوست هایی از روز

که گهگاه شب شده است

 

ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

    یال نداشتیم

   چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل های خاکی اسپورت

ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

 

درخت ها چماق شده بودند

و آنقدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار و گاز

اشک های طبیعی بریزیم

 

ما شکستن بودیم

و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

عاقبت بر میز کوبیدیم

 

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم

و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم

و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم

و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم...

 

باز کن مشتم را !

هرکجای تهران که دست می گذارم

                                   درد می کند

هرکجای روز که بنشینم

                           شب است

هرکجای خاک...

 

 

دلم نیامد بگویم !

این شعر

در همان سطر های اول گلوله خورد

وگرنه تمام نمی شد

 



گروس عبدالملکیان

پ.ن: این شعر در تیر 88 سروده شده...




نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 14 مهر 1390-02:41 ب.ظ



در اطراف خانه ی من

آن کس که به دیوار فکر می کند ، آزاد است !

آن کس که به پنجره .... غمگین !

و آن کس که به جستجوی آزادی است ،

میان چار دیواری نشسته

می ایستد .... چند قدم راه می رود !

نشسته .... می ایستد

چند قدم راه می رود !

نشسته .... می ایستد .... چند قدم راه می رود !

نشسته

می ایستد .... چند قدم راه می رود !

نشسته .... می ایستد

چند قدم ....

حتی تو هم خسته شدی از این شعر

حالا چه برسد به او که .... نشسته

می ایستد ....

نه ! .... افتاد !

 

از : گروس عبدالملکیان




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox