بهترین شعرهایی که می خونم...

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 5 بهمن 1389-02:43 ب.ظ


عاشقانه ها...


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌ایست
و قلب
برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر حرف ترانه‌ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم …

و من آنروز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم


استاد شاملو




نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 9 دی 1389-10:38 ب.ظ


http://alireza001199.persiangig.com/image/shabe-sher/palestine12.jpg


در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است

امروز

توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و

فردا

وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.

اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :

در آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است

حالا

در اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است

فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌

کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند :

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت ....


 احمد شاملو






نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 3 دی 1389-05:51 ق.ظ



دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم


دلت را میپویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین

وعشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبیست نازنین

ودراین بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سرخ بار سرود و شعرفروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست

آنکه بر در میزند شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

نور را درپستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

بام بام
بام بام بام
بام بام بام بام بام بام

آنک قصابانند برگذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
وتبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس مغرور مست
شور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را درپستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین.....


از استاد شاملو





نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 8 آذر 1389-06:07 ق.ظ



هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود .

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گور کن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد .

 

از: شاملو



نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 1 آذر 1389-07:34 ق.ظ





و چنین است و بود
که کتاب لغت نیز 
به بازجویان سپرده شد 

تا هر واژه را که معنایی داشت 
به بندکشند 
و واژه گان بی آرش را 
به شاعران بگذارند. 

و واژه ها 
به گنه کار و بی گناه 
تقسیم شد، 
به آزاده و بی معنی
سیاسی و بی معنی
نمادین و بی معنی
ناروا و بی معنی
و شاعران
از بی آرش ترین الفاظ 
چندان گناه واژه تراشیدند 
که بازجویان به تنگ آمده 
شیوه دیگر کردند،

و از آن پس
      سخن گفتن
   نفس جنایت شد.

احمد شاملو

پ.ن:

سایت احمد شاملو فیــلتـــــــر شد!




نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 10 آبان 1389-04:05 ق.ظ


اکنون جمجمه ات

             عریان

بر آن همه تلاش و تکاپوی بی حاصل

فیلسوفانه

         لبخندی می زند .

به حماقتی خنده می زند که تو

از وحشت ِ مرگ

بدان تن در دادی :

به زیستن

با غلی بر پای و

غلاده یی بر گردن .


از: شاملو






نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 22 مرداد 1389-07:55 ق.ظ

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بی هوده نیست .

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

بر ماش منتی ست ؛

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است .


از : احمد شاملو





نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 21 مرداد 1389-02:54 ق.ظ


آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود

آن که می گوید دوستت دارم
دلِ اندوهگین شبی ست
دلِ اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست
هزار ستاره ی گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود...

 

از : احمد شاملو





نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 19 مرداد 1389-09:53 ق.ظ


آه اگر آزادی

سرودی می خواند کوچک،

همچون گلوگاه ِ پرنده یی،

هیچ کجا

دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند !

 

از : احمد شاملو





نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 12 مرداد 1389-05:29 ق.ظ

 

دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه‌ی آسمان هایت
بر خاک افتاده اند

چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
وغروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم.

می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
ومرا در کنار خود
از یاد
می بری.

 

از : احمد شاملو





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic