بهترین شعرهایی که می خونم...

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 29 مهر 1390-08:18 ب.ظ



روزی

             خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .

             در رگ ها ، نور خواهم ریخت .

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید /

 

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد .

زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید .

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد :

آی شبنم ، شبنم ، شبنم .

رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ،

کهکشانی خواهم دادش .

             روی پل دخترکی بی پاست ، دُب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .

 

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم برچید .

هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند .

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

ابر را ، پاره خواهم کرد .

             من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ،

دل ها را با عشق ، سایه ها را آب ، شاخه ها را با باد .

و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها .

بادبادک ها ، به هوا خواهم برد .

گلدان ها ، آب خواهم داد .

 

خواهم آمد پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت .

             مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .

خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد .

 

خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت .

             پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند .

هر کلاغی را کاجی خواهم داد .

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

  آشتی خواهم داد .

  آشنا خواهم کرد .

   راه خواهم رفت .

     نور خواهم خورد .

             دوست خواهم داشت .

 

از : سهراب سپهری






نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 12 مهر 1390-07:19 ب.ظ




من دراین تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من دراین تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را ترکرد

من در این تاریکی

درگشودم به چمنهای قدیم

به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم

 

از : سهراب سپهری




نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 17 تیر 1390-10:03 ب.ظ



امشب
در یك خواب عجیب



رو به سمت كلمات
باز خواهد شد.
باد چیزی خواهد گفت‌.
سیب خواهد افتاد،
روی اوصاف زمین خواهد غلتید،
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت‌.
سقف یك وهم فرو خواهد ریخت‌.
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید.
پیچكی دور تماشای خدا خواهد پیچید.
راز ، سر خواهد رفت‌.
ریشه زهد زمان خواهد پوسید.
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد ،
باطن آینه خواهد فهمید.


امشب
ساقه معنی را



وزش دوست تكان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.


ته شب ، یك حشره
قسمت خرم تنهایی را


تجربه خواهد كرد.
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد.

از سهراب سپهری

اتاق کاشان سهراب سپهری kashan sohrab sepehri room pictures






نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 5 تیر 1390-09:58 ب.ظ




پشت كاجستان ، برف‌.
برف‌، یك دسته كلاغ‌.



جاده یعنی غربت‌.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب‌.
شاخ پیچك و رسیدن‌، و حیاط‌.


من ، و دلتنگ‌، و این شیشه خیس‌.
می نویسم‌، و فضا.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشك‌.


یك نفر دلتنگ است‌.
یك نفر می بافد.
یك نفر می شمرد.
یك نفر می خواند.


زندگی یعنی : یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها كم نیست : مثلا این خورشید،
كودك پس فردا،



كفتر آن هفته‌.


یك نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است‌.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.


قطره ها در جریان‌،
برف بر دوش سكوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس‌.


از سهراب سپهری

اتاق کاشان سهراب سپهری kashan sohrab sepehri room pictures






نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 30 اردیبهشت 1390-07:19 ب.ظ


ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقاب خیار به لب کوزه آب
غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی
کوه نزدیک من است : پشت افراها سنجد ها
وبیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست گلچه ها پیدا نیست
سایه هایی از دور مثل تنهایی آب مثل آواز خدا پیداست
نیمه شب باید باشد
دب کبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبی نیست روز آبی بود

یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم
یادمن باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است


سهراب سپهری




نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 30 فروردین 1390-04:54 ب.ظ



نمی‌دانم تابستان چه سالی،
 ملخ به شهر ما هجوم آورد،
زیانها رساند.
من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی‌ها شدم.
 راستش را بخواهید،
حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم.
 وقتی میان مزارع راه می‌رفتم،
 سعی می‌کردم پا روی ملخ‌ها نگذارم.
 اگر محصول را می‌خوردند پیدا بود که گرسنه‌اند.
منطق من ساده و هموار بود.
 روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می‌کشیدم
 و پرواز ملخ ها رادر آسمان دنبال می‌کردم.
 اداره‌ی کشاورزی مُزد contemplation مرا می‌پرداخت.

سهراب سپهری

سهراب سپهری




نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 24 بهمن 1389-08:09 ب.ظ


شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم

مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است


سهراب سپهری




نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 6 بهمن 1389-07:23 ب.ظ


شب را نوشیده ام

و بر این شاخه های شکسته می گریم

مرا تنها گذار

مرا با رنج بودن تنها گذار

مگذار خواب وجودم را پرپر کنم .

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بر دارم

و به دامن بی تار و پود رؤیا ها بیاویزم .

سپیدی های فریب

روی ستون های بی سایه رجز می خوانند

طلسم شکسته ی خوابم را بنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته .

او را بگو

تپش جهنمی مست !

او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام .

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم .

جهنم سر گردان !

مرا تنها گذار .


از: سهراب سپهری




نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 30 دی 1389-07:45 ب.ظ


به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من...


از : سهراب سپهری





نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 24 دی 1389-07:40 ب.ظ



هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟

از: سهراب سپهری




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic