تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب حمید مصدق
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 14 اسفند 1392-08:00 ب.ظ

روزگاری رفت و مردی برنخاست
زین خراب آباد گردی برنخاست
دشمنان را دشمنی پیدا نشد
دوستان را هم نبردی برنخاست
هرکه چون من گرم خویی پیشه کرد
از دلش جز آه سردی برنخاست
صد ندا دادیم،دشمن سر رسید
از میان جمع فردی برنخاست
درد از درمان گذشت و هیچکس
از پی درمان دردی بر نخاست
در ره ازادگی از جان حمید
چون (مصدق)رهنوردی برنخاست.

- حمید مصدق


پ.ن: به یاد محمد مصدق




نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 26 فروردین 1392-11:20 ب.ظ

من مرگ نور را
باور نمی کنم
و مرگ عشقهای قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت
در قلبهای ملتهب ما
مانند
ذره ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشید
آغاز کرده بودم
با این پرشکسته
تا آشیان نور
پرواز کرده بودم
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
...
اما درون سینه من
زخمی ست در نهان
شعری ؟
نه
آتشی ست
این ناسروده در دلم
این موج
اضطراب
من مانده ام ز پا
ولی آن دورها هنوز
نوری ست شعله ای ست
خورشید روشنی ست
که می خواندم مدام
اینجا درون سینه من زخم کهنه ای ست
که می کاهد مدام

با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد
یا روز و روزگاری
بر عاشق شکسته
گذر دارد ؟



حمید مصدق





نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 2 اسفند 1391-02:09 ب.ظ

دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیوار زندان کوبید

ای همسایه زندانی من 

ضربه دست مرا پاسخ گوی

ضربه دست مرا پاسخ نیست  

تا به کی باید تنها تنها 

وندر این زندان زیست  ؟؟؟

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو 

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان  

چه صدایی آمد ؟

ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من 

پاسخی می جوید 

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم

 

حمید مصدق



نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 28 آبان 1391-12:21 ق.ظ


زیر خاکستر ذهنم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز

گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند
عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز


- حمید مصدق






نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 16 مرداد 1391-04:18 ب.ظ



تو به من خندیدی و نمی دانستی
   
    من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
      
  سیب را دست تو دید
            
        غضب آلود به من كرد نگاه
         
                        سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

    و تو رفتی و هنوز،
         
         سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 
                                      خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

 
             و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
 
                                          كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت


حمید مصدق


این شعر زیبا با صدای حبیب
توصیه می کنم به هیچوجه از دست ندید!

دانلود و شنیدن از
اینجا




نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 19 بهمن 1390-04:57 ب.ظ


    در آن شبی كه برای همیشه می رفتی

    در آن شب پیوند
    طنین خنده من سقف خانه را برداشت
    كدام ترس تو را این چنین عجولانه
    به دام بسته تسلیم تن
    فرو غلتاند ؟!

    و خنده ها نه مقطع
    كه آبشاری بود
    و خنده ؟!
    خنده نه
    قهقهه گریه واری بود
    كه چشمهای مرا در زلال اشك نشاند

    و من به آن كسی
    كز انهدام درختان باغ می آمد
    سلام می كردم

    سلام مضطربم در هوا معلق ماند
    و چشمهای مرا در زلال اشك نشاند



حمید مصدق




نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 20 آذر 1390-10:20 ب.ظ


شب می رسید و ماه ،

زرد و پریده رنگ ،

می برد ما را به سوی خلسه ی نامعلوم .

 

آنگاه ،

ــ با نگاه

عمق وجود خسته ز رنجم را ، کاوید

در بند بند ِ جسمم

سیل ِ سریع ِ ساری غم را دید

لرزید

 

بر روی

چتر سیاه گیسوی خود را ریخت

آنگاه خیره خیره ، نگاهش

پـُرسنده در نگاه من آویخت .

پرسید :

« بی من چگونه ای لول ؟! »

گفتم :

ــ « ملول . »

خندید .

 

از : حمید مصدق





نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 9 آذر 1390-11:58 ب.ظ




شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای

باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست

.....

 

از : حمید مصدق




نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 8 آذر 1390-09:17 ب.ظ


گفتم بهار
خنده زد و گفت
 
ای دریغ
 
دیگر بهار رفته نمی اید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
 
گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
 
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست . . .

 

از : حمید مصدق




نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 28 آبان 1390-11:13 ب.ظ




در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 

از : حمید مصدق






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox