بهترین شعرهایی که می خونم...

خواجه حافظ

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 25 آبان 1390-10:52 ب.ظ



رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند


من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند


چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

 کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند


چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند


سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند


غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند


توانگرا دل درویش خود به دست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند


بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند


ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


حافظ شیرازی




نظرات() 

حافظ شیرازی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 18 آبان 1390-02:47 ق.ظ



عیشم مدام است از لعل دلخواه

کارم به کـام اسـت ، الـحـمـدلله


ای بخت سرکش تنگش به برکش

 گه جام زر کش ، گه لعل دلخواه


ما را به رنـدی ، افسـانـه کـردنـد

 پیــران جاهـل ، شیـخـان گـمـراه


از دســت زاهــد ، کردیــم توبــه

 و از فـعـل عـابــد ، اسـتـغـفـرالله

جانـا چه گویـم ، شـرح فـراقــت

چشمی وصد نم جانی و صد آه


کافر مبیناد این غم که دیده‌ست

از قامتـت سرو ، از عارضـت مـاه


شـوق لبـت بـرد ، از یـاد حـافـظ

  درس شبـانــه ، ورد سـحـرگــاه


حافظ شیرازی



پ.ن:
 دریافت کنید :

آواز : محمدرضا شجریان . تار : فرهنگ شریف . تنبک : جهانگیر ملک

تصنیف عیشم مدامست . کیفیت  خوب

 

تصنیف عیشم مدامست . کیفیت متوسط


لینک سروده برداشت شده از این وبلاگ:

دل آواز






نظرات() 

حافظ شیرازی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 26 مهر 1390-01:37 ق.ظ



صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

              دور فلک درنگ ندارد شتاب کن


زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

              ما را ز جام باده گلگون خراب کن


خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

              گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن


روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند

              زنهار کاسه سر ما پرشراب کن


ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم

              با ما به جام باده صافی خطاب کن


کار صواب باده پرستیست حافظا

              برخیز و عزم جزم به کار صواب کن


حافظ شیرازی



پ.ن:

احمدی‌نژاد: حافظ در عشق امام عصرمی‌سوخت!!!!






نظرات() 

حافظ

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 16 مهر 1390-08:28 ب.ظ



لبش می بوسم و در می کشم می
به آب زندگانی برده ام پی

 نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی

 لبش می بوسد و خون می خورد جام
رخش می بیند و گل می کند خوی

 بده جام می و از جم مکن یاد
که می داند که جم کی بود و کی کی

بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی

گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی

 چو چشمش مست را مخمور مگذار
به یاد لعلش ای ساقی بده می

 نجوید جان از آن قالب جدایی
که باشد خون جامش در رگ و پی

زبانت درکش ای حافظ زمانی
حدیث بی زبانان بشنو از نی


حافظ شیرازی





نظرات() 

حافظ شیرازی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 7 مهر 1390-04:10 ب.ظ



سینه مالامال درد است؛ ای دریغا مرهمی
         دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟
         ساقیا! جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم: «این احوال بین» خندید و گفت:
         «صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی»

سوختم در چاهِ صبر از بهر آن شمع چگل
         شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟

در طریقِ عشقبازی امن و آسایش بلاست
         ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
         ره‌روی باید، جهانْ سوزی، نه خامی بی‌غمی!

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
         عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
         کز نسیمش "بوی جوی مولیان آید همی"

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟
         کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی


حافظ




نظرات() 

حافظ شیرازی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 1 شهریور 1390-09:43 ب.ظ


هزار جهد بکردم که یار من باشی
مُرادبخشِ دلِ بی قرارِ من باشی

 چراغِ دیده شب زنده دار من گردی
انیسِ خاطرِ امیدوار من باشی

 چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی

 از آن عَقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گِلِه ای غمگسار من باشی

در آن چمن که بُتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوگوار من باشی

شود غزاله خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی!

 من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی؟

من ار چه حافظ شهرم، جوی نمی ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی

حافظ شیرازی




نظرات() 

حافظ

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 18 مرداد 1390-12:45 ب.ظ



روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
مِی ز خُمخانه به جوش آمد و می باید خواست

 نوبه ی زهدفروشانِ گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردنِ رندان پیداست

 چه ملامت بُود آن را که چنین باده خورَد؟
این چه عیب است بدین بی خردی؟ وین چه خطاست؟

 باده نوشی که در او روی و ریایی نبوَد
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نَه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالِم سِرّ است بدین حال گُواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
وآن چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدحْ باده خوریم؟
باده از خون رَزان است؛ نه از خونِ شماست!

این چه عیب است کزآن عیب، خِلَل خواهد بود
ور بُوَد نیز چه شد؟ مردم بی عیب کجاست؟

حافظ شیرازی





نظرات() 

حافظ شیرازی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 11 مرداد 1390-02:54 ب.ظ


یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

 کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

 صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد


حافظ





نظرات() 

حافظ شیرازی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 6 مرداد 1390-10:31 ب.ظ



من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صدبار توبه کردم و دیگر نمیکنم

باغ بهشت و سایه طوبیٰ و قصر و حور
با خاکِ کوی دوست برابر نمیکنم

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرّر نمیکنم

هرگز نمیشود ز سرّ خود خبر مرا
تا در میان میکده سَر بر نمیکنم

ناصح به طنز گفت: «حرام است؛ مِی مخور!»
گفتم: «به چَشم؛ گوش به هر خر نمیكنم!»

شیخم به طعن گفت که «رو ترک عشق کن»
«محتاج جنگ نیست؛ برادر، نمیکنم!»


این تقویام تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم

حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسیِ این در نمیکنم

حافظ





نظرات() 

حافظ

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 14 خرداد 1390-02:27 ق.ظ



لعل سیرابِ به خون تشنه، لب یار من است
وز پی دیدن او، دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است

ساروان! رَخت به دروازه مَبَر کآن سر کو
 شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفا
 عشقِ آن لولیِ سرمستْ خریدار من است

طَبلهٔ عطر گل و زلفِ عَبیرافشانش
 فیض یک شِمّه ز بوی خوش عطار من است

باغبان! همچو نسیمم زِ درِ خویش مران
 کُبِ گلزارِ تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
 نرگس او، که طبیب دل بیمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
 یارِ شیرین‌سخنِ نادره‌ گفتار من است


حافظ




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic