تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب عباس صفاری
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

عباس صفاری

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 28 اردیبهشت 1394-04:09 ب.ظ

هر بار که آمده ای
آخرین بار بوده است
و هربار که رفته ای اولین بار
فردا تو را
برای اولین بار خواهم دید
همانطور که دیروز
برای آخرین بار دیدمت
شاید امروز نیز صدایت
که بارش شیرین توت
بر پرده کتای است
دهانم را آب بیندازد
ماه نیستی
تا در قاب نقره ای ات
هر بار که نو می شوی
حکایتی کهن باشد
افتاده به جان من
آغوش شعله وری هستی
که در چشم بر هم زدنی
کن فیکون می کنی مرا
و هر بار که رفتنم را
از پاگرد پلکان
تماشا می کنی
مانند قزل آلای نگون بختی
که یک عقاب تیز چنگ
از رودخانه قاپیده باشد
گیجم و نمیدانم
چه بر سرم آمده است

............

عباس صفاری





نظرات() 

عباس صفاری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 4 بهمن 1392-01:35 ق.ظ


از هزاران زنی که فردا
پیاده می شوند از قطار
یکی زیبا
وَ مابقی مسافرند.

عباس صفاری




نظرات() 

عباس صفاری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 17 دی 1392-08:07 ب.ظ

اولین بار نیست
که این غروب لعنتی غمگینت کرده است...
آخرین بار نیز نخواهد بود...

به کوری چشمش، اما
خون هم اگر از دیده ببارد
بیش از این خانه نشین مان نخواهد کرد.
کفش و کلاه کردن از تو...
خنده به لب آوردنت از من.

برای کنف کردن این غروب
و خنداندن تو حاضرم
در نور نئون های یک سینما
مثل چارلی چاپلین راه بروم
و به پاس لبخندت
هر بار که کلاه از سر برمی دارم
یک جفت کبوتر از ته آن
به سمت دست های تو پرواز کنند.
جوک های دست اولم را نیز
می گذارم برا ی آخر شب
که به غیر از خنده های قشنگت
پاداش دیگری هم داشته باشد.

اگر شعبده باز تردستی بودم
با یک جفت کفش کتانی
و یک کلاه حصیری
می توانستم برایت سراپا تابستان شوم
سر هر چهاراه
و کاری کنم که بر میز خال بازها
هر ورقی را که برگردانی
آس دل باشد
و هر تاسی که بریزی
جفت۵

حیف که زمین خوردن آدم
،حتا از نوع نظامی اش،
خنده دار نیست
با پوست موز رسیده ای
،اگر خنده دار بود،
زیر چکمه های یک ژنرال چهار ستاره را
برایت هدف می گرفتم
و با طنین خنده ات پاره می کردم
چرت سربازن ایستگاه اتوبوس را.

با این غروب بی سر و پا
چه کارها که نمی توان کرد
سرش را گوش تا گوش
و شیک و قشنگ
هم با پنبه می توان برید
هم با خنده...
انتخاب اش با توست
که حی و حاضر
ایستاده ای دم در...

عباس صفاری




نظرات() 

عباس صفاری

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 1 آبان 1392-07:31 ب.ظ

زمستان را فقط
به خاطر تو دوست دارم
به خاطر لباس‌های گرم زمستانی‌ات
که هرچه سردتر می‌شود
زیباترت می‌کنند
به خاطر پالتوی کمرتنگی که قدت را
بلندتر نشان می‌دهد
به خاطر آن پلی‌ور سفید یقه‌اسکی
که محشر می‌کند
و هر بار که می‌پوشی‌اش
مثل گلی که باز شود در برف
چهره‌ات می‌شکوفد از یقه‌ی تنگش
به خاطر آن شال گردن کشمیر
که جان می‌دهد برای یک میز آفتابگیر وُ
قهوه‌ی تلخ با شیر
سال از پیِ سال از حضور تو
حظ می‌کنم هر روز
در لباس‌هایی که فصل را کوتاه
و بی‌همتا می‌کند پسند تو را
لباس‌هایی که وسط تابستان هم
دلم برای دیدنشان
تنگ می‌شود

دستکش‌های نرمی
که از من نیز گرم‌ترند
و بوی صحرائی چرمشان تا بهار
عطر ملایم دست‌های توست
و آن چکمه‌های وِرنیِ ساق بلند
که کفرت را گاهی درمی‌آورند
وقتی کنار یک فنجان چای تازه‌دم
یک دنده وا می‌روی در گرمای مبل
و گوش نمی‌دهی به پیشنهاد من
که بارها گفته‌ام با کمال میل حاضرم
مأموریت بی‌خطر بازکردن بندشان را
به عهده بگیرم
زمستان را
به خاطر چتری دوست دارم
که سرپناهش را در باران
قسمت می‌کنی با من
و هر قدر هم که گرم بپوشی
یقین دارم باز در صف خلوت سینما خودت را
دلبرانه می‌چسبانی به من

هنوز باورم نمی‌شود
که سال به سال
چشم به راه زمستانی می‌نشینم
که سال‌ها چشم دیدنش را نداشته‌ام.


عباس صفاری 




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox