تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب مصطفی زاهدی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 25 بهمن 1393-12:59 ق.ظ

گاهی فکر می کنم
از بس
بی تو با تو زندگی کرده ام
از بس
تو را تنها در خیالم در بر گرفته ام و
گیس هایت را در هم بافته ام
از بس
فقط و فقط در رویا
چشمهایت را نوشیده ام و مست
شهر تنت را دوره کرده ام که دیگر
حتی اگر خودت با پای خودت هم برگردی
نمی توانم تو را با خیالت جایگزین کنم!
بر نگرد!
من در حضور غیبتت از تو بتی ساخته ام
که روز به روز تراشیده تر و زیباتر می شود!
با آمدنت خودت را در من ویران می کنی
بگذار تنها با خیالت زندگی کنم...

مصطفی زاهدی



نظرات() 

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 6 شهریور 1393-07:52 ب.ظ

موهایت را
هر کسی می تواند ببافد
اما...
روزی خواهی فهمید
دیگر
هیچکس مثل من
با موهایت
شعر نخواهد بافت...!

مصطفی زاهدی



نظرات() 

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 24 مرداد 1393-06:44 ب.ظ

هر وقت برای شام
زیباییِ تو سِرو می شود
به سلامتم شک می کنم!
من
از میل تماشای تو
سیر نمی شوم!

مصطفی زاهدی



نظرات() 

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 6 مرداد 1393-04:27 ب.ظ

"شاملو" نیستم
تا آنچنان که او می توانست
دوست داشتنم را که در فراسوی مرزهای تنت
از تو وعده ی دیداری می خواست
به بند شعر بکشم!
"قبانّی" نیستم
تا با شعرهایم معنای دوست داشتن را تغییر دهم
و عذر تمامی عاشقانه هایی که در انتظارم هستند را بخواهم
تا به دنبال شعرِ "تو" بگردم!
من فقط شاعرکی هستم
که اگر غربالی در دست بگیری از تمامی پرت و پلاهایم
جز یک جمله به چیزی نمی رسی
تا با آن چشم در شعر چشمهایت بدوزم و بگویم:
دوستت دارم

مصطفی زاهدی



نظرات() 

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 25 اسفند 1392-10:00 ب.ظ

این کدامین گونه از آلزایمر است
وقتی تنها
بدی های تو را از یاد برده ام!
خوبیهایت هرچند ناچیز اما
همچون سایه های دم غروب
هر لحظه بیشتر قد می کشند!
پزشکت را به من معرفی کن
و بگو
چگونه یک شبه راهی را رفته ای
که من سالهاست
اندر خم اولین کوچه اش
گیر کرده ام!
این قرصهای دیازپام دیگر
برای علاج دردهای من کارگر نیستند!
فقط به خوابی می بَرَندم
که باز هم
تنها رویایش تویی!

مصطفی زاهدی




نظرات() 

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 4 آذر 1392-11:09 ب.ظ

موهایت را
هر کسی می تواند ببافد
اما...
روزی خواهی فهمید
دیگر
هیچکس مثل من
با موهایت
شعر نخواهد بافت...!

مصطفی زاهدی




نظرات() 

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 16 آبان 1392-11:26 ق.ظ

آغوش پیراهنی نیست
که لکه ی یک کدورت کوچک
یا نخکشِ خنکای یک خاطره
دلیلی برای تعویض آن باشد!

آغوش چوبکی
در دوی امدادی نیست
که رفیقان و رقیبان
دست به دستش کنند و آنگاه
که به هدف خود رسیدند
در گوشه ای رها...

آغوش آرامگاهِ مقدس همیشه ایست
تا در میان بازوان کسی که دوستش داری
در میان بازوان کسی که دوستت دارد
طعم خوش آرامش را احساس کنی ...

مرا از هر راهی که به این روشنفکری تو می رساند
دور کن
که من از مفهوم تجربه ای که
به معنای جا گذاشتن تکه تکه ی تو
در آغوش دیگران است بیزارم!

مرا به کریه ترین صفتی که می شناسی
مرا به نام متحجرترین مرد تاریخ
خطاب کن
وقتی
نهایتِ این تمدن تو
هیچ فرقی با فاحشگی ندارد!

مصطفی زاهدی






نظرات() 

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 11 مهر 1392-08:44 ق.ظ

نمی دانم چرا همیشه
کافران بیش از مؤمنان درباره ی خدا
فکر می کنند
حرف می زنند
بحث می کنند...
شاید درست مثل من
مثل من
که دیگر فراموشت کرده ام!

مصطفی زاهدی




نظرات() 

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 16 شهریور 1392-07:30 ب.ظ

گاهی فکر می کنم
از بس بی تو با تو زندگی کرده ام
از بس تو را تنها در خیالم در بر گرفته ام و
گیس هایت را در هم بافته ام
از بس فقط و فقط در رویا
چشمهایت را نوشیده ام و مست
شهر تنت را دوره کرده ام که دیگر
حتی اگر خودت با پای خودت هم برگردی
نمی توانم تو را با خیالت جایگزین کنم!
بر نگرد!
من در حضور غیبتت از تو بتی ساخته ام
که روز به روز تراشیده تر و زیباتر می شود!
با آمدنت خودت را در من ویران نکن
بگذار تنها با خیالت زندگی کنم...

مصطفی زاهدی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox