تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب سیمین بهبهانی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 26 اردیبهشت 1394-12:53 ب.ظ

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل راست بگو ! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه اویم

من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا ، با همه کس ، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت

من او نیم ، این دیده من گنگ و خموش است

در دیده او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده میخفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو میخواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه من ، این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 سیمین بهبهانی




نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 28 مرداد 1393-11:47 ق.ظ





نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من



سیمین بهبهانی هم رها شد. زنی که می تونی اسمش رو در کنار فروغ فرخ زاد و پروین اعتصامی بذاری و لحظه یی در بزرگی و تاثیرش در ادبیات ایران شک نکنی.


شاعر ده ها ترانه مردمی و خاص چون "دوباره می سازمت وطن" باعث ده ها ترانه ماندگار که آخرین نمونه اش ترانه " چرا رفتی" همایون شجریان بود.

این جور موقع ها که از بزرگی محروم میشیم بیش از اینکه از دست دادنش باعث ناراحتیم بشه ناتوانی و عدم تمایل نظام برای قدردانی و گرفتن مراسمی در خور این شخصیت ها هست که باعث ناراحتیم هست.

به نوبه خودم توانم در این حده که بخشی کوچک از همه اون لذتی که سیمین بهبهانی باعثش بود رو با شما به اشتراک بذارم.


ترانه "هوای گریه " همایون شجریان با شعر سیمین بهبهانی یکی از همون لذت هایی هست که از سیمین بهبهانی برای من باقی مونده.

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من
ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته  ای دوست! هوای گریه با من ...


لینک دانلود ترانه





نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 7 دی 1391-10:04 ب.ظ

قلم چرخید و فرمان را گرفتند
ورق برگشت و ایران را گرفتند

به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند

چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند

همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند

گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند

به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند

به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند

سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند

یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند

یکی آفتابه دزدی گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند

چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند

نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند

غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند

به قم از روی توضیح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند

به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند

به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند

مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بند تنبان را گرفتند

همه این‌ها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند


سیمین بهبهانی





نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 14 بهمن 1390-12:42 ق.ظ



این منم ، ای غمگساران این منم
این شرار سرد خاکستر شده ؟
این منم ای مهربانان این منم
این گل پژمردهٔ پرپر شده ؟
این منم یا نغمه یی کز تار عشق
جست و غوغا کرد و خاموشی گرفت ؟
این منم یا نقش صدها آرزو
کاین چنین گرد فراموشی گرفت ؟
خنده بودم بر لبان زندگی
ناگهان در وحشتی پنهان شدم
ناز بودم در نگاه آرزو
اشک خونین درد بی درمان شدم
در کف بد مست بودم جام و او
بر سر سنگی شکست این جام را
چهره شد تاریخ غم، تقویم درد
بس که بردم محنت ایام را
این منم ؟ نه ! من کجا و غم کجا ؟
خنده های جانفزای من چه شد ؟

سیمین بهبهانی




نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 8 آبان 1390-11:39 ب.ظ





یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم


        هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم


     از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین

                      صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم


در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری

             از رشک، آزارش دهم، وزغصه بیمارش کنم


بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم

           چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم


گوید مَیفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
 
          گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم


هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه یی

              رقصم بر ِ بیگانه یی، وز خویش بیزارش کنم


چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من

              منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم


گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم

               با گونه گون سوگند ها، بار دگر یارش کنم


چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر

               تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم.


سیمین بهبهانی




نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 7 آبان 1390-10:59 ب.ظ





گفتی که:«- مرا با تو نه سِرّی، نه سری هست.»
گر سرّ و سری نیست، نهانی نظری هست.

گرداب، شکیباییم آموخت که دیدم
گاه از من سودازده، سرگشته تری هست

برگی ست که پیچان به کف باد خزان است
گر در همه ی شهر چو من در به دری هست

گشتند پی فتنه بر هر گوشه ی این شهر:
در گوشه ی چشمان تو گویا خبری هست

با یاد تو گر آه برآرم، نه غمین است؛
خوش، آن سفر افتد که در او همسفری هست

گفتم که:«به پای تو گذارم سرِ تسلیم.»
گفتی که :«- نخواهیم کسی را که سری هست...»


چون شمع، مگر شعله زبان سخنت بود؟
کز سوز تو، سیمین! به غزل ها اثری هست.

سیمین بهبهانی




نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 26 مرداد 1390-09:52 ب.ظ




دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد


بابا ستاره ای در
هفت آسمان ندارد


کارون ز چشمه خشکید
البرز لب فرو بست


حتا دل دماوند،
آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند
آسان رهید و بگریخت


رستم در این هیاهو
گرز گران ندارد


روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید


زیرا دل سپاهان،
نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا
نامی دگر نهادند


گویی که آرش ما
تیر و کمان ندارد


دریای مازنی ها
بر کام دیگران شد


نادر ز خاک برخیز
میهن جوان ندارد


دارا ! کجای کاری
دزدان سرزمینت


بر بیستون نویسند
دارا جهان ندارد


آییم به دادخواهی
فریادمان بلند است


اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد


سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی


اما صد آه و افسوس
شیر ژیان ندارد


کو آن حکیم توسی
شهنامه ای سراید


شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش
ای مهرآریایی


بی نام تو ، وطن نیز
نام و نشان ندارد


سیمین بهبهانی





نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 3 تیر 1390-01:27 ب.ظ




شب مهتاب و ابر پاره پاره
به وصل از سوی یار آمد اشاره
حذر از چشم بد، در گردنم کن
نظر قربانی از ماه و ستاره.
دلی دارم به وسعت آسمانی
درو هر خواهشی چون کهکشانی
نمیری، شور ِ خواهش ها، نمیری
بمانی، عشق ِ خواهش زا، بمانی!
نسیم ککل افشان توأم من
پریشان گرد ِ سامان توأم من
پریشان آمدم تا آستانت
مران از در! که مهمان توأم من.
فلک با صدهزاران میخ ِ نوری
نوشته بر کتیبه شرح ِ دوری
اگر خواهی شب دوری سراید
صبوری کن، صبوری کن، صبوری...
شب مهتاب اگر یاری نباشد
بگو مهتاب هم، باری، نباشد
نه تنها مهر و مه، بل چشم ِ روشن
نباشد، گر به دیداری نباشد.
زمین پوشیده از گُل، آسمان صاف
میان ما جدایی، قاف و تا قاف
به امید تو کردم زیب ِ قامت
حریر ِ خامه دوز و تور ِ گلبافت.
شب مهتاب یارم خواهد آمد
گُلم، باغم، بهارم خواهد آمد
به جام چِل کلید گل زدم آب
گشایش ها به کارم خواهد آمد.
چو از در آمدی، رنگ از رُخم رفت
نه تنها رنگ ِ رخ، بل رنگِ "هر هفت"
چنان لرزد دلم در سیم ِ سینه
که لرزد سینه در دیبای زربفت.
شب مهتاب‍ یارم از در آمد
چو خورشید فلک روشنگر آمد
به خود گفتم شبی با او غنیمت
به محفل تا درآمد شب سرآمد.


 


سیمین بهبهانی




نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 18 خرداد 1390-06:23 ب.ظ





ستاره دیده فرو بست و

............................... آرمیــــد
...........................................بیـا
شراب ِ نور
.............. به رگ های شب دوید
.............................................بیـا


..........................
ز بس به دامن شب
.................................................. ...اشک ِ انتظارم
.................................................. ......................ریخت
...........................گل سپیده شکفت و
.................................................. ... سحر دمیــــد
.................................................. .........................بیـا


شهاب ِ
..... یاد ِ تو
....................در آسمان ِ خاطر ِ
............................................من
پیاپی از همه سو
...........................خط ِ زر کشید
...............................................بیـا


ز بس نشستم و با شب

.................................حدیث ِ غم گفتم
زغصه
...........رنگ ِ من و رنگ ِ شب
.....پریــــد
..........................بیـا


........................به وقت ِ مرگــــم
..............................................اگر تازه میکنی
..................................... دیدار
.......................به هوش باش که هنگام آن رسید
.................................................. .....................بیا


به گام های کسان

...........می برم گمان
................................. که تویی
دلم ز سینه برون شد
...................ز بس تپید
..................................بیـا


نیامدی که فلک
...............خوشه
......................خوشه پروین داشت
................................................کنون که دست سحر
..........................................دانه
........................دانه چید ،
..................بیا


امید ِ
خاطر ِ سیمیـــــن ِ
.......................... دل شکسته
......................تویــــی
مرا مخــــواه

...............از این بیش
................................نا امیـــــد
.................................................بیــــ ــا


"سیمین بهبهانی"



سیمین بهبهانی




نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 25 دی 1389-08:20 ب.ظ


سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟

الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر عمامه ارج عبا را

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

از : سیمین بهبهانی





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox