تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب شل سیلور استالین
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 18 مهر 1393-12:25 ق.ظ

خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می دانم!
آخ ... فردا!
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده...
چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟

- شل سیلور استاین




نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 28 دی 1391-09:15 ب.ظ



به "نباید ها" گوش کن، بچه جان
به "نکن ها" گوش کن
به "اجازه نداری" ها
"نمی توانی ها" و "نمی شود ها" گوش کن
به "دیگر هیچ وقت نکن ها" گوش کن.
اما به من هم خوب گوش کن:
هرکاری شدنی است، بچه جان
هیچ چیز محال نیست.


من و دوست غولم / شل سیلور استاین





نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 18 دی 1391-10:19 ب.ظ



چوبه ی دار بر پا می کنند بیرون سلولم
25 دقیقه وقت دارم
25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود
24 دقیقه وقت دارم
آخرین غذای من کمی لوبیا است
23 دقیقه مانده است
هیچ کس نمی پرسد چه احساسی دارم
22 دقیقه مانده است
به فرماندار نامه نوشتم ، لعنت خدا به همه ی آنها
آه.... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم
به شهردار تلفن می کنم ، رفته نهار بخورد
20 دقیقه ی دیگر وقت دارم
کلانتر می گوید " پسر می خواهم مردنت را ببینم ."
19 دقیقه مانده است
به صورتش نگاه می کنم و می خندم.... به چشم هایش تف می کنم
18دقیقه وقت دارم
رییس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرف هایم گوش دهد
17 دقیقه باقی مانده
می گوید " یک هفته ، نه سه هفته ی دیگر خبرم کن
حالا فقط 16 دقیقه وقت داری ."
وکیلم می گوید متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام دهم
م م م ...15 دقیقه مانده است
اشکالی ندارد اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن
14 دقیقه وقت دارم
پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد
در این 13 دقیقه ی باقی مانده
از آتش و سوختن می گوید و من احساس می کنم که سخت سردم است
12 دقیقه ی دیگر وقت دارم
چوبه ی دار را آزمایش می کنند ، پشتم می لرزد
11 دقیقه وقت دارم
چوبه ی دار عالیست و کارش حرف ندارد
10 دقیقه ی دیگر وقت دارم
منتظرم که عفوم کنند ... آزادم کنند
در این 9 دقیقه ای که باقی مانده
اما این که فیلم سینمایی نیست ، بلکه ... خب ، به جهنم
8 دقیقه ی دیگر وقت دارم.
حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم.
7 دقیقه ی دیگر وقت دارم.
بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد و گر نه پاهایم می شکند.
6 دقیقه ی دیگر وقت دارم.
حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار....
5 دقیقه ی دیگر وقت دارم
یالا، عجله کنید ، چیزی بیاورید و طناب را ببرید
4 دقیقه ی دیگر وقت دارم
حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم ، آسمان را ببینم
3 دقیقه ی دیگر باقی مانده
مردن ، مردن انسان به راستی نکبت بار است
2 دقیقه ی دیگر وقت دارم
صدای کرکس ها را می شنوم... صدای کلاغ ها را می شنوم
1 دقیقه ی دیگر مانده
و حالا تاب می خورم و می ی ی ی روم م م م م م ....


- شل سیلور استاین




نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 26 آبان 1391-11:53 ب.ظ

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به 100 یا 200 یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
یک میلیارد و هفت میلیون وصدهزار وسی دوآرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین
و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!!


شل سیلور استاین




نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 26 آبان 1391-01:17 ق.ظ

پسر كوچولو گفت: «گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.»

پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می افتد.»

پسر كوچولو آهسته گفت: « من گاهی شلوارم را خیس می كنم.»

پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور»

پسر كوچولو گفت: « من اغلب گریه می كنم»

پیرمرد سر تكان داد: «من هم همین طور»

پسر كوچولو گفت: « از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند.»

و گرمای دست چروكیده را احساس كرد:

«می فهمم چی می گی كوچولو، می فهمم.»


- شل سیلور استاین




نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 28 اسفند 1390-02:19 ق.ظ


یک طرف تنش بلور
سوی دیگر از شبنم
جای دو چشمانش ستاره
و خنده هایش، بغل بغل شکوفه......
دلش اما نپرس!
شاید اشتباهی شده
آن که او را ساخته
وقتی به دلش رسیده
بدجوری بی حوصله بوده!
دلش تمام از سنگ است
سنگ مرمر مرغوب
برای روی قبر من
و همه شما که دوستش دارید!

{دخترک رویا- شل سیلور استاین}




نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 7 اسفند 1390-08:30 ب.ظ

اولیـــ ـن بــ ـار

کــه بــخــواهـ ـم بـگــویـمـ دوسـ ـتـتـــ دارمــ خــیلـی ســ ـختـــ استـــ


تــبــــــ مــی کنــمـ، عـرق مـی کنم، مــــی لرزمـــ

جـــان مــ ـی دهـــم هـــ ـزار بار


مـــی مــ ـیـرم و زنــدهـ مــ ـی شــوم پـــیش چشـــ ـمــهـای تو


تـا بــ ـگـویــم
دوسـ ـتـتـــ دارمــ

اولـیـــن بـــ ـار که بخواهم بگویم
دوسـ ـتـتـــ دارمـــ

خـــیـلی سختــ استــــ


اما آخرین بـار آن از همیشه سـخـت تر استـــ


و امـــروز مــی خــواهــم بـرای آخـریـن بــار بــگویـم
دوسـ ـتـتـــ دارمـــ

و بـعد راهــم را بــگیـرم و برومــ

چـون تازه فهمیدمـــ

تــو هرگز دوسـ ـتـم نـداشتــ ـی


شل سیلور استاین




نظرات() 

شل سیلور استالین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 28 بهمن 1390-02:48 ب.ظ


مادر سیلویا می گه، سیلویا کارداره
اونقدر سرش شلوغه که نمی تونه بیاد پای تلفن
مادر سیلویا می گه، سیلویا داره
یه زندگی تازه رو شروع می کنه.
مادر سیلویا می گه:"سیلویا الان خوش بخته
چرا نمی ذاری به حال خودش باشه؟"
تلفن چی می گه:
"چهل سنت دیگه، برای سه دقیقه ی بعدی."

خواهش می کنم خانم ایوری
من باید باهاش حرف بزنم
فقط یه دقیقه
خواهش می کنم خانم ایوری
فقط می خوام بهش بگم...

مادر سیلویا می گه، سیلویا داره چمدونشو می بنده
اخه امروز از اینجا می ره.
مادر سیلویا می گه، سیلویا شوهر می کنه
به یه ادمی از گالستون وی.
مادر سیلویا می گه:"چیزی بهش نگین...
که اشکاش سرازیر می شه و از اینجا جنب نمی خوره."

تلفن چی می گه:
"چهل سنت دیگه، برای سه دقیقه ی بعدی."
خواهش می کنم خانم ایوری
می خوام باهاش حرف بزنم
فقط یه دقیقه
خواهش می کنم خانم ایوری
فقط می خوام بهش بگم...

مادر سیلویا می گه:سیلویا عجله داره.
قراره با قطار ساعت نه حرکت کنه.
مادر سیلویا می گه:"چتر تو بردار، سیلویا
بیرون بارون می باره."
مادر سیلویا می گه:" از اینکه تلفن کردین ممنونم، اقا!
لطفا دیگه زنگ نزنین."
تلفن چی میگه:
"چهل سنت دیگه، برای سه دقیقه ی بعدی."

خواهش می کنم خانم ایوری
می خوام باهاش حرف بزنم
فقط یه دقیقه
خواهش می کنم خانم ایوری
فقط می خوام بهش بگم:
خداحافظ
بهش بگین خداحافظ
بهش بگین خداحافظ
خواهش می کنم بهش بگین خداحافظ
خداحافظ...


شل سیلور استالین






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox