تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب فاضل نظری
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 25 تیر 1394-12:05 ق.ظ


از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند




نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 24 آذر 1390-12:43 ق.ظ




نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

 

تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم

که داغ سینه ی من را درخت کاج نداشت

 

از : فاضل نظری







نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 10 اردیبهشت 1390-08:35 ب.ظ


با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی‌کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی‌ شود
گیرم که برکه‌ای،نفسی عاشقت شده‌ است

ای سیب سرخ غلت‌‌ زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده‌ است

پر می‌کشی و وای به حال پرنده‌ای
کز پشت میلة قفسی عاشقت شده‌ است

آیینه‌ ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی‌کند چه کسی عاشقت شده است

فاضل نظری





نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 26 فروردین 1390-09:49 ب.ظ

اشک عاشق


بغض ِ فروخورده ام ، چگونه نگریم ؟

غنچۀ پژمرده ام ، چگونه نگریم ؟

رودم و با گریه دور می شوم از خویش

از همه آزرده ام ، چگونه نگریم ؟

مرد مگر گریه می کند ؟ چه بگویم

طفل ِ زمین خورده ام ، چگونه نگریم ؟

تنگ پر از اشک و چشم های تماشا

ماهی دلمرده ام ، چگونه نگریم !

پرسشم از راز ِ بی وفایی او بود

حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟


از : فاضل نظری







نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 29 بهمن 1389-09:11 ب.ظ


بغض ِ فروخورده ام ، چگونه نگریم ؟

غنچۀ پژمرده ام ، چگونه نگریم ؟


رودم و با گریه دور می شوم از خویش

از همه آزرده ام ، چگونه نگریم ؟

 

مرد مگر گریه می کند ؟ چه بگویم

طفل ِ زمین خورده ام ، چگونه نگریم ؟

 

تنگ پر از اشک و چشم های تماشا

ماهی دلمرده ام ، چگونه نگریم !

 

پرسشم از راز ِ بی وفایی او بود

حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟


فاضل نظری






نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 9 بهمن 1389-09:34 ب.ظ

http://alireza001199.persiangig.com/image/shabe-sher/92lbzc8pzl2242dsoa2.jpg


ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»

به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد



کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت

«بال» تنها غم ِ غربت به پرستوها داد



انکه مردم نشناسند تورا غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد



عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!

نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد



چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک ان روز که آیینه شد از چشم افتاد



از : فاضل نظری





نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 22 آبان 1389-08:18 ق.ظ



سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟

من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟

«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !


از : فاضل نظری





نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 13 آبان 1389-07:39 ق.ظ


به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

 

من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم

که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر

 

به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز می دانم

به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

 

من از آغاز در خاکم نمی از عشق می بینم

مرا می ساختند ای کاش ، از آب و گلی دیگر

 

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد

من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

 

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را ، غافلی دیگر

از : فاضل نظری





نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 20 شهریور 1389-06:41 ق.ظ


هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می کنی

 

ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می کنی ؟

 

گفتی به من نصیحت دیوانه گان مکن

باشد ، ولی نصیحت دیوانه می کنی

 

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینه ی شکسته دلان خانه می کنی ؟

 

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی

 

عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی

 

 

از : فاضل نظری





نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 30 مرداد 1389-02:38 ق.ظ


پـُـر شد آیینه از گل ِ چینی

آه از این جلوه های تزئینی

 

گفته بودی چگونه می گریم

به همین سادگی که می بینی

 

سکه ی زندگی دو رو دارد

گاه غمگین و گاه غمگینی

 

شاخه های همیشه بالایی

ریشه های همیشه پایینی

 

عاقبت میهمان ِ یک نفریم

مرگ ! با طعم تلخ ِ شیرینی

 

از : فاضل نظری



نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox