تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب ترانه هایی که باید شنید
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 2 شهریور 1391-07:03 ب.ظ


در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه‌های مهاجر،
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را، از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
                 - میهن سیارشان –
از جعبه های کوچک و چوبی،
در گوشه‌ی خیابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
              در روشنای باران، در آفتاب پاک!


محمد رضا شفیعی کدکنی


پ.ن: این شعر زیبا با صدای فرهاد

کوچه بنفشه ها- شنیدن و دانلود از اینجا

                               فرهاد مهراد- کوچ بنفشه ها





نظرات() 

ایرج جنتی عطایی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 19 مرداد 1391-09:02 ب.ظ


رازقی پرپر شد
باغ در چِله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم

دلم میخواد گریه کنم
برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی
دلم میخواد گریه کنم
برای نابودی عشق
واسه زوال عاشقی

وقتی که قلبا و گلا
شکسته و پرپر شدند
وقتی که باغچه های عشق
سوختند و خاکستر شدند
من و تو از گل کاغذی
باغچه ای داشتیم توی خواب
با خشتای مقوایی
خونه میساختیم روی آب
وقتی که ما تو جشن شب
ستاره بارون میشدیم
وقتی که پشت سنگر
سایه ها پنهون میشدیم
از نوک بال کفترا
خون پریدن میچکید
صدای بیداری عشق
رو خواب شب خط میکشید
دلم میخواد گریه کنم
برای قتل عام گل
برای مرگ رازقی
دلم میخواد گریه کنم
برای نابودی عشق
واسه زوال عاشقی

از پشت دیوارای شهر
انگار صدای پا میاد
آوازخون دربه در
انگار یه همصدا میخواد
ابر سیاه رفتنیه
خورشید دوباره درمیاد،
باغچه دوباره گل میده
از عاشقا خبر میاد.


شعر از ایرج جنتی عطایی

این شعر زیبا با صدای داریوش اقبالی
برای دانلود و شنیدن روی لینک زیر کلیک کنید.

دلم می خواد گریه کنم 

پ.ن:
عاشق این ترانه ی داریوش هستم.






نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 16 مرداد 1391-03:18 ب.ظ



تو به من خندیدی و نمی دانستی
   
    من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
      
  سیب را دست تو دید
            
        غضب آلود به من كرد نگاه
         
                        سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

    و تو رفتی و هنوز،
         
         سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 
                                      خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

 
             و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
 
                                          كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت


حمید مصدق


این شعر زیبا با صدای حبیب
توصیه می کنم به هیچوجه از دست ندید!

دانلود و شنیدن از
اینجا




نظرات() 

حافظ

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 15 مرداد 1391-01:15 ب.ظ


سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
 وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کُوْن و مکان بیرون است 
 طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

مشکل خویش برِ پیرِ مُغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می‌کرد


دیدمش خرم و خندان، قدحِ باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد


گفتم: «این جام جهان بین به تو کِی داد حکیم؟
»        
گفت: «آن روز که این گنبد مینا می‌کرد
»

بی‌دلی، در همه احوال، خدا با او بود
       
او نمی‌دیدش و از دور "خدایا" می‌کرد


این همه شعبده خویش که می‌کرد اینجا
       
سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد


گفت: «آن یار، کز او گشت سر دار بلند،
       
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
»

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
       
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد


گفتمش «سلسله زلف بتان از پی چیست؟
»        
گفت: «حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد


حافظ


این شعر زیبا با صدای داریوش اقبالی از آلبوم حافظ

دانلود و شنیدن این ترانه از اینجا





نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 1 مرداد 1391-08:20 ب.ظ



فردا سالروز درگذشت شاملو بزرگ است.

وعده دیدار دوستداران این شاعر بزرگ : ساعت 16 امام زاده طاهر کرج
استاد شاملو، سنگ قبر شاملو
شبانه
هوای تازه
۱۳۳۳ زندانِ قصر


۱
یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه


باغِ انگوری
باغِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پُشتِ بیشه‌ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آبِ چشمه
شونه می‌کنه
مویِ پریشون...

۲

یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
تَهِ اون دره
اون جا که شبا
یکه و تنها
تک‌درختِ بید
شاد و پُرامید
می‌کنه به ناز
دسشو دراز
که یه ستاره
بچکه مثِ
یه چیکه بارون
به جایِ میوه‌ش
نوکِ یه شاخه‌ش
بشه آویزون...


۳

یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
از تویِ زندون
مثِ شب‌پره
با خودش بیرون،
می‌بره اون جا
که شبِ سیا
تا دَمِ سحر
شهیدایِ شهر
با فانوسِ خون
جار می‌کشن
تو خیابونا
سرِ میدونا:



«ــ عمویادگار!
مردِ کینه‌دار!
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار؟»



مستیم و هشیار
شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ این میدون
رد می‌شه خندون


یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد...


یه شب مهتاب با صدای فرهاد:

دانلود و شنیدن از
اینجا






نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 24 تیر 1391-10:19 ب.ظ


در نیست
          راه نیست
شب نیست
              ماه نیست

نه روز و
         نه آفتاب،
ما
  بیرونِ زمان
              ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گُرده‌هایِمان.

 

هیچ‌کس
          با هیچ‌کس
                      سخن نمی‌گوید
که خاموشی
               به هزار زبان
                             در سخن است.

 

در مردگانِ خویش
                     نظر می‌بندیم
                                     با طرحِ خنده‌یی،
و نوبتِ خود را انتظار می‌کشیم
بی‌هیچ
خنده‌یی!


استاد شاملو


پ.ن: این شعر با صدای استاد

شنیدن و دانلود : اینجا





نظرات() 

موسی و شبان- مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 16 خرداد 1391-08:08 ب.ظ


شعر زیبای موسا و شبان با صدای استاد ناظری

2 ترانه از آلبوم موسی و شبان که شما می تونید با سرچ تمام آلبوم را برای دانلود پیدا کنید.

شهرام ناظری: آواز

جلال ذوالفنون: سه تار

بهزاد فروهری: نی

محمد هومن: دکلمه

تاریخ انتشار 1358

04_Musaa be shaban ----- موسی و شبان با صدای استاد شهرام ناظری:

 دانلود و شنیدن در اینجا

=-=-=

06 _ Vahy be musaa ------موسی و شبان با صدای استاد شهرام ناظری:

 دانلود و شنیدن در اینجا


همینطور این مینی اُپرای زیبا از همای و گروه مستان در ارتباط با شعر زیبای موسی و شبان که دیدنش خالی از لطف نیست و توصیه می کنم ببینید.

homay mousa & shaban  ---- موسی و شبان کاری از همای و گروه مستان:

 دیدن و دانلود در اینجا



دید موسی یک شبانی را به راه

کو همی گفت ای خدا و ای اله


تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه  سرت

 

ای خدای من فدایت جان من

جمله فرزندان و خان و مان من

 

تو کجایی تا سرت شانه کنم

چارقت را دوزم و بخیه زنم

 

جامه ات  شویم شپش هایت کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

 

ور تو را بیماریی آید به پیش

من تو را غمخوار باشم همچو خویش

 

 

دست ِ کت بوسم بمالم پای کت

وقت خواب آید بروبم جای کت

 

گر ببینم خانه ات را من دوام

روغن و شیرت بیارم صبح و شام

 

هم پنیر و نان های روغنین

خمرها چغرات های نازنین

 

سازم و آرم به پیشت صبح و شام

از من آوردن ز تو خوردن تمام

  

ای فدای تو همه بزهای من

ای به یادت هی هی و هی های من

 

زین نمط بیهوده می گفت آن شبان

گفت موسا با کی استت ای فلان ؟!

 

گفت با آن کی که ما را آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

 

 

گفت موسا های خیره سر شدی !

خود مسلمان ناشده کافر شدی

 

این چه ژاژ است این چه کفر است و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشار

 

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

 

چارق و پا تابه لایق مر تو راست

آفتابی را چنین ها کی رواست ؟!

 

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

 

آتشی گر نامده است این دود چیست

جان سیه گشته روان مردود چیست ؟!

 

گر همی دانی که یزدان داور است

ژاز و گستاخی تو را چون باور است؟!

 

دوستی بی خرد خود دشمنی است

حق تعالی زین چنین خدمت غنی است

 

با که می گویی تو این با عم  و خال ؟!

جسم و حاجت در صفات ذوالجلال !؟

 

شیر او نوشد که در نشو و نماست

چارق او پوشد که او محتاج پاست

 

ور برای بنده است این گفتگوی

آن که حق گفت او من است و من خود او

 

آن که گفت انی مرضت لم تعد

من شدم رنجور و او تنها نشد

 

آن که بی یسمع و بی یصبر شده است

در حق آن بنده این هم بیهده است

 

بی ادب گفتن سخن با خاص حق

دل بمیراند سیه دارد ورق

 

گر تو مردی را بخوانی فاطمه

گرچه یک جنس اند مرد و زن همه

 

قصد خون تو کند تا ممکن است

گر چه خوشخوی و حلیم و ساکن است

 

فاطمه مدح است در حق زنان

مرد را گویی بود زخم سنان

 

دست و پا در حق ما آسایش است

در حق پاکی  حق آلایش است

 

لم یلد لم یولد او را لایق است

والد و مولود را او خالق است

 

هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست

هر چه مولود است او زین سوی جوست

 

زانکه از کو** ن و فساد است و مهین

حادث است و محدثی خواهد یقین

 

گفت : ای موسا دهانم دوختی !

وز پشیمانی تو جانم سوختی

 

جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابان و برفت

 

[]

 

وحی آمد سوی موسی از خدا

ـ بنده ی ما را زما کردی جدا ؟!

 

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی  

 

تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الشیاء عندی الطلاق

 

هر کسی را سیرتی بنهاده ایم

هر کسی را اصطلاحی داده ایم

 

در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او شهد و در حق تو سم

 

در حق او نور و در حق تو نار

در حق او ورد و در حق تو خار

 

در حق او نیک و در  حق تو بد

در حق او خوب و در حق تو رد

 

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گرانجانی و چالاکی همه

 

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

 

 

هندیان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

 

 

من نگردم پاک از تسبیحشان

پاک هم ایشان شوند و دُرفشان

 

 ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

 

ناضر قلبیم اگر خاشع بود

گر چه گفت لفظ ناخاضع بود

 

زانکه دل جوهر بود  گفتن عرض

پس طفیل آمد عرض جوهر غرض

 

چند ازاین الفاظ و اضمار و مجاز

سوز خواهم سوز با سوز ساز

 

آتشی از عشق در خود برفروز

سر به سر فکر و عبارت را بسوز

 

موسیا آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

 

عاشقا ن را هر زمان سوزید نی است

بر ده ویران خراج و عشر نیست

 

گر خطا گوید ورا خاطی مگو

گر شود پر خون شهید آن را مشو

 

خون شهیدان را از آب اولی تر است

این خطا از صد صواب اولی تراست

 

در درون کعبه رسم قبله نیست

چه غم ار غواص را پا چیله نیست

 

 

تو ز سرمستان قلاووزی مجو

جامه چاکان را چه فرمایی رفو؟!

 

ملت عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

 

لعل را گر مهر نبود باک نیست

عشق در دریای غم غمناک نیست

 

بعد از آن در سر موسی حق نهفت

رازهایی کان نمی آید به گفت

 

بر دل موسی سخن ها ریختند

دیدن و گفتن به هم آمیختند

 

چند بی خود گشت و چند آمد به خود

چند پرّید از ازل سوی ابد

 

بعد از این گر شرح گویم ابلهی است

زان که شرح این ورای آگهی است

 

ور بگویم عقل ها را برکند

ور نویسم بس قلم ها بشکند

 

ور بگویم شرح های معتبر

تا قیامت باشد آن بس مختصر

 

لاجرم کوتاه کردم من زبان

گر تو خواهی از درون خود بخوان

 

چون که موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

 

بر نشان پای آن سرگشته راند

گرد از پره ی بیابان برفشاند

 

گام پای مردم شوریده خود

هم زگام دیگران پیدا بود

 

یک قدم چون رخ ز بالا تا شکیب

یک قدم چون پیل رفته بر اریب

 

گاه چون موجی برافرازان علم

گاه چون ماهی روانه بر شکم

 

گاه بر خاکی نوشته حال خود

همچو رمالی که رملی برزند

 

گاه حیران ایستاده گه دوان

گاه غلطان همچو گوی از صور جان

 

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده که دستوری رسید

 

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

 

کفر تو دین است و دینت نور جان

ایمنی وز تو جهانی در امان

 

ای معاف یفعل الله ما یشا

بی محابا رو زبان را برگشا

 

گفت ای موسی از آن بگذشته ام

صد هزاران ساله زان سو رفته ام

 

تازیانه برزدی اسبم بگشت

گنبدی کرد و ز گردون برگشت

 

محرم ناسوت ما لاهوت باد

آفرین بر دست و بر بازوت باد

[]

 

حال من اکنون برون از گفتن است

آن چه می گویم نه احوال من است

 

نقش می بینی که در آیینه ای است

نقش توست آن نقش  آن آیینه نیست


مولانا جلال الدین






نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 9 خرداد 1391-09:25 ب.ظ

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم



های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل



ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است


مهدی اخوان ثالث


پ.ن:  این شعر با صدای سهیل نفیسی
 
دانلود






نظرات() 

فردوسی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-01:55 ب.ظ

همی تاخت سهراب چون پیل مست   کمندی به بازو کمانی به دست
گرازان و بر گور نعره​زنان   سمندش جهان و جهان راکنان
همی ماند رستم ازو در شگفت   ز پیگارش اندازه​ها برگرفت
چو سهراب شیراوژن او را بدید   ز باد جوانی دلش بردمید
چنین گفت کای رسته از چنگ شیر   جدا مانده از زخم شیر دلیر
دگر باره اسپان ببستند سخت   به سر بر همی گشت بدخواه بخت
به کشتی گرفتن نهادند سر   گرفتند هر دو دوال کمر
هرآنگه که خشم آورد بخت شوم   کند سنگ خارا به کردار موم
سرافراز سهراب با زور دست   تو گفتی سپهر بلندش ببست
غمی بود رستم ببازید چنگ   گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان   زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر   بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید   بر شیر بیدار دل بردرید
بپیچید زانپس یکی آه کرد   ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید   زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بیگناهی که این کوژپشت   مرابرکشید و به زودی بکشت
به بازی بکویند همسال من   به خاک اندر آمد چنین یال من
نشان داد مادر مرا از پدر   ز مهر اندر آمد روانم بسر
هرآنگه که تشنه شدستی به خون   بیالودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود   براندام تو موی دشنه شود
کنون گر تو در آب ماهی شوی   و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر   ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من   چو بیند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردنکشان   کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشتست و افگنده خوار   ترا خواست کردن همی خواستار
چو بشنید رستم سرش خیره گشت   جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
بپرسید زان پس که آمد به هوش   بدو گفت با ناله و با خروش
که اکنون چه داری ز رستم نشان   که کم باد نامش ز گردنکشان
بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی   بکشتی مرا خیره از بدخویی
ز هر گونه​ای بودمت رهنمای   نجنبید یک ذره مهرت ز جای
چو برخاست آواز کـو..س از درم   بیامد پر از خون دو رخ مادرم
همی جانش از رفتن من بخست   یکی مهره بر بازوی من ببست
مرا گفت کاین از پدر یادگار   بدار و ببین تا کی آید به کار
کنون کارگر شد که بیکار گشت   پسر پیش چشم پدر خوار گشت
همان نیز مادر به روشن روان   فرستاد با من یکی پهلوان
بدان تا پدر را نماید به من   سخن برگشاید به هر انجمن
چو آن نامور پهلوان کشته شد   مرا نیز هم روز برگشته شد
کنون بند بگشای از جوشنم   برهنه نگه کن تن روشنم
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید   همه جامه بر خویشتن بردرید
  همی گفت کای کشته بر دست من   دلیر و ستوده به هر انجمن
همی ریخت خون و همی کند موی   سرش پر ز خاک و پر از آب روی
بدو گفت سهراب کین بدتریست   به آب دو دیده نباید گریست
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود   چنین رفت و این بودنی کار بود



شاهنامه حکیم فردوسی


پ.ن: رزم رستم و سهراب(شعر بالا) به سبک رپ...
حیف اومد این کار را نذارم، بسیار قوی و دلچسب هست...

 غم نامه- با صدای طهام  ===> دانلود  و شنیدن در 
اینجا









نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 23 اردیبهشت 1391-04:48 ب.ظ

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
         دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
        زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
        رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
         رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
         پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
         گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
        جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
         شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
        در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
         زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
        گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
         چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
         اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
        بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
         کمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
         کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
         کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
         بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
         یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
         کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
         کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم


دیوان شمس

پ.ن: این شعر با صدای استاد شهرام ناظری 
+






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox